هزارهبانو
میشود امشب فارغ از هر دلهره و آشوب و فکری اندکی نامهنگاری کنم؟ آخرین باری که قلمم را به قصد نگاشتن
یه نامه زیر خاکی دیگه پیدا کردم:)✉️
به مناسبتِ امروز...🖤
عصر عاشوراست دیگه زینب تنها شده😔💔
نوشتند نزدیک غروب سر امام حسین رو از تن جدا کردن؛ نزدیک غروبه کاش قلبم بایسته😭
ִֶָ❲➛ @gollnoorr ִֶָ𐙚❳
هزارهبانو
پانزدهم تیر هزار و چهارصد و پنج؛ بغضی که در گلو ماند
ندیدمت. آخرش نه دیدمت؛ نه توانستم برایت نامه بنویسم. زیلوهای معروف مصلی امام را لمس نکردم و نتوانستم از بین جمعیت با چشمهایی مشتاق قامتت را ببینم. دی ماه پارسال که برای کارهای پاسپورتمان به تهران رفته بودم محوطهی خارجی مصلی امام را دیدم و این عکس را به یادگار روی پل هوایی نزدیک مصلی گرفتم.
نقشه داشتم بزرگتر که شدم؛ آری شاید فقط کمی بزرگتر از این که حال هستم به قدری که بابا اجازه دهد تنهایی تا جایی دورتر از مرزهای شهرمان بروم، حتما روزی از روزهایی که در مصلی امام سخنرانی داشتی من هم پشت درب مصلی قاتی مردم بشوم و اگر اجازه بدهند بیایم داخل تا روی ماهت را ببینم و آن صدای لرزان صریحت را با گوشهایم به طور زنده بشنوم. آخر با صدای ضبط شدهای که از تلویزیون پخش میشد دلم قَنجی* نمیکرد.
اولها اصلا برایم اهمیت نداشتی. دوران دبستان و راهنمایی را میگویم. نه دوستت داشتم و نه دوستت نداشتم! اصلا کاری به کارت نداشتم. فقط یک چیز دربارهات از آن دوره به یاد دارم که فراموشم نمیشود. آن هم کلمهایست که بابا، با آن خطابت میکرد. هیچگاه یادم نمیرود یکبار که یکی از اعضای خانواده کانالهای تلویزیون را بالا و پایین میکرد، بین تصاویری که رد میشد یک شبکه سخنرانی شما را نشان میداد. آن شبکه هم با فشردن دکمهی کنترل رد شد که ناگهان بابا گفت:« چرا آقا را رد کردی؟ بگذار ببینیم چه میگوید.»
آقا!
این لفظ بابا را از یاد نمیبرم. همین واژه بعدها نشست روی زبان خودم و همیشه آقا خطابت میکردم. سال آخر دبیرستان که بودم جزء هواداران دو آتیشهات به حساب میآمدم. به یاد دارم اگر کسی بر ضد شما حرفی میزد شعلهی رگهایم روشن و خونم به جوش میآمد. خصوصا رگهای صورتم از بقیه غیرتیتر بودند که صورتم مثل نانِ در تنور داغ و سرخ میشد. همه میفهمیدند خوشی الان است که بترکد و باز حرفهایش شروع شود. نحوهی رفتار و چینش سخنانم خیلی درست نبود و آن زمان این را نمیفهمیدم. ولی حالا شکر خدا پختهتر شدهام آقا! یاد گرفتهام نباید به دلیل اختلاف، طرف مقابلم را تخریب و قضاوت کنم. هرکس را به خودش و خدایش سپردهام ولی راستش را بخواهی بعد این نتیجهگیری هم همچنان وقتی به شما تهمت و افترا میزدند قلبم فشرده میشد و رگهای صورتم داغ داغ. دلم میخواست بلند شوم طرف را با دیوار یکی کنم و بعد خودم بزنم زیر گریه!
رفتی و از طعنهها راحت شدی. این روزها همه میگویند ما را به سخت جانیمان این گمان نبود و من با خواندن این جمله یاد شما میفتم. چگونه این همه سخت جان بودی و با این همه بیرحمیای که در حقت میکردند صبورانه دلسوز میماندی؟ اگر من بودم حتما میزدم زیر میز و همه چیز را پخش زمین میکردم و داد و هوار راه میانداختم که:« بیا! زحمت بکش، برایشان خون دل بخور،کار کن، آخرش هم اینگونه ناسپاسی و ببین و زخم زبان بشنو.»
بقول آن ضرب المثل معروف کار هرکس نیست خرمن کوفتن. گاو نر و مرد کهن میخواهد!
کاش میتوانستم ببینمت، یک شب تا صبح تنهایی پای حرفهایت بنشینم راز مرد کهن بودنت را کشف کنم. ببینم پشت این چهرهی گرم، لحن شیوا، صدای قاطع و عزم راسخ چه چیزی پنهان کردهای؟ برایم سخنرانی شخصی میکردی و پندها میدادی به منِ فسقل جوجهای که هنوز نمیتوانم در بحث با برادرم کوتاه بیایم آنوقت حرف از آباد کردن کشورم میزنم. کاش رازهای موفقیت و مردم داریات را برایم میگفتی و آدرس راه قلب آدمها را در تکه کاغذی کوچک از دفترچهات می نوشتی و به من میدادی. الفبای صبر و بندگی را در کلاسی کوتاه، فشرده برایم تدریس میکردی و تواضع را یادم میدادی...
اما صد افسوس کلاس شخصی که هیچ، نشستن پای سخنرانیات در مصلی امام هم هیچ، حتی نتوانستم برایت نامهای که همیشه دلم میخواست را بنویسم. نامهای که ابتدایش را چون خودت با « بسمه تعالی» شروع کرده و انتهایش را با جملهی « از دختر شیعه افغانستانی به عزیز جانم آقا سید علی حسینی خامنهای.» پایان میدادم. این نامه هیچگاه نوشته نشد و بغضی شد که در گلویم ماند:)
حالا هم که نتوانستم در مراسم وداع یا تشییعت شرکت کنم و بقول خودتان دلم مالامال غم است! اما امیدی هنوز ته قلبم زنده است که آخر سر شما را خواهم دید هرچند دیر. برایم سخت است تماشای سنگ قبرت؛ ولی سهم خوبیست از آرزوهایی که به دلم ماند. منتظر میمانم امام رضا بطلبد تا لااقل در آیندهای نزدیک مزارت را زیارت کنم آقا جان...
*دلم قنجی نمیکرد اصطلاحی افغانستانی است به معنی قانع نمیشدم*
از دختر شیعهی افغانستانی به عزیز جانم
رهبر عشق و ایثار و صبر و شکوه
_ فاطمه خوشی
💙→@hezarebano روزنهی خوشی