هدایت شده از لیلیوم-
هدایت شده از لیلیوم-
تقدیم به «کیلکسیون تیهو»🍄
از طرف لیلیوم-😦
در دنیا و خیال غرق شدیم یادم رفت خودمان چیستیم یا کیستیم!
هدایت شده از لیلیوم-
تقدیم به «پاستیل گمشده»🧸
از طرف لیلیوم-😦
مثل پاستیل های خرسی برای من بامزه و کوچک هستی!
هدایت شده از لیلیوم-
اهم اهم
چنل نازنین متعلق به درسا خانومی
افسانه دخترکی کوچک با موهایی بلند که همچو موج ها دریا بودند و همانند سیاهی شب میدرخشیدند؛
چشمان دخترک کوچک مانند اسب های وحشی کوهستان سیاه بود چونان که هر گاه با شخصی بر خورد میکرد شخص را در وجود چشمانش غرق میکرد دخترک سال های زیادی بود که به دنبال راز جنگل های شمالی میگشت؛ او عقیده داشت در دل جنگل رازی بزرگ وجود دارد که هیچ کس از آن خبر ندارد،
رازی که بی خبری از آن باعث حفاظت از حیوانات جنگل میشد...
او روز ها و شب ها تمام جنگلی را گشت و پنجه میزد تا با آن راز روبه رو شود؛زمان گذشت..
اما باز هم چیزی پیدا نکرد؛روزی از روز های خدا دادی معجزه ای در وسط جنگل رخ داد؛
اسبی بود که از درد به خود پیچیده بود؛دخترک در حدس و گمانش فکر میکرد بچه ای در شکم دارد، نمیدانست چه کند چون میدانست اگه به اسب نزدیک شود اسب میترسد، ناگهان حیوانات جنگل به دور اسب جمع شدند؛به طرز خالق العاده ای توانستند به کمک هم کره اسب کوچک را به خانواده جنگلی خود اضافه کنند، همان لحظه بود که دخترک راز جنگل را پیدا کرد؛
اتحاد جنگل های شمالی....
هدایت شده از لیلیوم-
اهم اهم
چنل آبدوغ متعلق به هلیا خانومی
افسانه زنی با موهای بلوند و صورتی سفید که مانند ماه میدرخشید و در روستا زندگی میکرد؛
زنی زیبا،مهربان،فداکار کا دارای قلبی پاک بود، زن. عاشق حیوانات روستا بود،چونان که انگار میتوانست با آنها صحبت کند،مردم روستا برایش شایع کرده بودند که او جادوگری زیباست که با حیوانات ارتباط دارد!
او به حرف مردم اهمیت نمیداد، میدانست اهمیت دادن به حرف آنها فقط آزارش خواهد داد، او فقط به دنبال زندگی ای آروم بود،
روزی از روز ها زن با جنگل نزدیک روستا رفت در آنجا صدایی به گوشش خورد..
صدای آهویی کوچک بود، پاهای آهو آسیب دیده بود زن تا او را دید آرام پیشش رفت او را نوازش کرد و برای پاهای پادزهری داد،
آهو به معنای تشکر سر خم کرد و گویا از او میخواست به دنبالش برود؛
زن بی تردید به دنبال آهو رفت و آهو او را به پشت درختان بلند سرو کشاند،
باور نکردنی بود!دنیایی دیگر در پشت درختان وجود داشت دنیایی که زن آروزوی زندگی در آن را در قلب خود داشت...
هدایت شده از لیلیوم-
اهم اهم
چنل دیلی یکی متعلق به غزل
افسانه دختری نوجوان با موهای کوتاه قهوه ای و چشمانی که همچون عسل براق که در مکتب خانه ای بزرگ میان دختران دیگر درس میخواند،
بزرگتر ها میگفتند این دختر معجزه ای از سوی خلقت است!
او هر روز در مکتب خانه به سرودن شعر های غزل می پرداخت،
بیشتر شعرهایش عشق و محبت را به انسان میورزید،شعر های او روح هارا جلا میداد!
میگفتند او تمام لغت نامه دهخدا را به طور کامل حفظ است! به دو زبان فارسی و انگلیسی مسلط بود اما تمام علایقش را برای زبان فارسی خرج میکرد
دختر جوان سال ها سالها بود که برای نوشتن شعر هایش به کلبه ای چوبی در یک لاله زار بزرگ میرفت
اما مدتی بود که دختر از کلبه بیرون نیامده بود؛مردم شایع کردند که او مرده اما روزی زنی جرئت کرد و وارد کلبه شد؛
دخترک آنجا بود، روی میز همیشکی اش،
در دستانش قلمش داشت و روبه رویش پر از کاغذ بود زن نزدیک رفت دست های دختر مینوشتند بدون هیچ تردیدی دختر شعر را زمزمه میکرد اما دگر نه چیزی میدید نه چیزی میشنوید..
خودش بود و شعر هایش که در آنها غرق شده بود....
هدایت شده از لیلیوم-
اهم اهم
چنل غلت خورده در چای متعلق به حنا خانوم
افسانه دخترکی با مو های فرفری که همچون خرماهای نخلستان قهوه ای بود و در شهری کوچک زندگی میکرد،
دخترک علاقه زیادی به چای داشت؛
او معتقد بود احترام گذاشتن به آداب چای خوردن مهم ترین کار در زندگیشت و اگر کسی این آداب را انجام ندهد در زندگی روزمره بدبخت خواهد شد ،
او سالها بود که به نزدیکان خود آداب چای را آموخته بود،
روزی از روز های صفحه روزگار مردی خردمند که از آداب او شنیده بود به او پیشنهاد کارخانه چای را داد،
و از آنجا که دخترک علاقه فراوانی به چای داشت پیشنهادش را قبول کرد..
او شرکت چای را به کمک مرد راه انداخت و خود را صاحب آنجا کرد و پس از چندین سال تلاش تبدیل به اشراف زاده ای معروف در کشور خود شد،
پس از معروفیت چندین شعبه چایخانه در اطراف کشور تاسیس کرد و شهرت جهانی پیدا کرد چونان که چای و آداب چای خوردن را به کشور های همسایه و حتی فرا تر صادر کرد
اما دخترک چندین سال پس از شهرت جهانی اش غیب شد
همه گفتند آن مرده! اما او زنده بود فقط در شهرت گم شد...
هدایت شده از لیلیوم-
اهم اهم
چنل شوکولات متعلق به زن خوب چویا(محیا)
افسانه دختری نوجوان که زیبا و مهربان بود و به عنوان بازیگری تازه وارد در فیلمی بازی میکرد؛
او در تمام نقش ها خارقالعاده دیده میشد همه با افتخار آن را به بازیگری تحسین میکردند،
روزی از روز ها وقتی که برای فیلمی تازه ان را فرا خواندند او به محل تئاتر رفت و متوجه مردی شد؛
مردی که که او را به خود جذب کرد
کارگردان وقتی دختر را دید به سرعت مرد را معرفی کرد؛
نام مرد چویا بود و دختر غرق در نگاه او شد
آنها قرار بود با هم نقش دو کارگاه را بازی کنند؛
روز ها از تمرین گذشت،
زمانی که فیلم ساخته شد مردم به طرز عجیبی دختر و چویا را نامزد هم فرا میخواندند..
از آن روز به بعد نه دختر و نه چویا از هیچ کدام خبری نشد؛مردم شایع کردند که آن دو فرار کرده اند، اما فقط خدا میدانست چه شده...
هدایت شده از لیلیوم-
اهم اهم
چنل آلبالو (نمدونم ماله کیه تازه عضویدم😰)
افسانه دخترکی کوچک با موهای قرمز رنگی که سرخیش مانند آلبالو میدرخشید،گونه هایی دارای کک و مک و چشمانی به رنگ آبی آسمان داشت او در شهر کوچکی در کلبه چوبی خود زندگی میکرد مردم شهر او را قرمزی صدا میزدند؛
او عاشق غذا درست کردن بود و بیشتر مواقع برای نزدیکانش غذا هایی لذیذ که عطر آنها خانه را تبدیل به بهشت میکردند؛
او خارقالعاده بود!
روزی بود که آشپز معروف ایتالیایی به آن شهر سفر کرد و از دست پخت بی نظیر دختر شنید..
تصمیم بر آن گرفت که نزد دخترک برود و پیشنهادی باور نکردنی به او بدهد،
زمان گذشت و آشپز توانست دختر را در جایی ملاقات کند، دخترک آرام بود، آشپز به او پیشنهاد داد که برایش غذایی با نام و نشان نودل درست کند، از او خواست نودلی بی نظیر برایش آماده کند و اگر بتواند این کار را انجام دهد او را مالک رستورانی بزرگ در ایتالیا میکند،
دخترک شوق فراوان به خرج داد و پیشنهاد را قبول کرد..
او شروع به پخت نودلی جذاب کرد و از تمام مهارتش کار کشید، وقتی غذای را آماده کرد برای آشپز برد تا نظرش را بداند،
آشپز با کمی تردید از آن چشید اما ناگهان نودل باعث شد در چشمان آشپز چیزی مانند جرقه ای برق بزند..
دخترک موفق شده بود نودلی بی نظیر برای آشپز درست کند
آن دخترک دیگر دختر ساده ای که در کلبه ای کوچک از شهر زندگی میکند نبود، او مالک بزرگترین و بهترین رستوران ایتالیا شد...
هدایت شده از لیلیوم-
اهم اهم
چنل افکاریک گربه خسته متعلق به روشنا
افسانه دخترکی کوچک با موهایی بلند همچو موهای راپانزل با رنگی به تلخی قهوه که در جنگل های جنوبی آفریقا رها شده بود؛
دخترکی که با خرسی بزرگ دوست بود و او را مانند مادر خودش دوست میداشت،
او روز ها و شب های خود را در کنار خرس سپری میکرد، از او درس جنگل را می آموخت و به دنبال آرامش دادن به جنگل بود،
مدت ها بود که در خیالاتش انسان های دیگر را تصور میکرد، اما همیشه در فکرش بود که آن انسان ها وحشی اند و نزدیک شدن به آنها خطری را به جونش می اندازه!
تا اینکه حشره شناسی وفادار برای کشف حشراتی عجیب به آن جنگل رفت،
به طور خیلی ناگهانی با دخترک برخورد کرد،
لین اولین ترجمه ی دیدن انسان برای دخترک بود او دستپاچه بود، نمیدانست چه کند،
اما حشره شناس ترس و وحشت دخترک را در چشمانش میدید آروم به او نزدیک شد و سعی کرد به او حس امنیت دهد،
دختر هنوز نمیدانست چه بگوید و یا چه کاری انجام دهد پس حشره شناس شروع به صحبت کرد و سعی کرد با دختر گرم بگیرد..
وقتی دخترک یخش وا رفت شروع به صحبت کردند شدند،
حشره شناس وقتی داستان او را شنید دلش به حالش سوخت و آن را به جایی برد که نیاز های دخترک تامین شود؛
آن روز دختر برای اولین بار در زندگی اش با دنیای انسان ها آشنا شد و همانند انسان ها به زندگی آرومی پناه برد، اما او هیچ وقت محبت جنگل را از یاد نبرد..
هدایت شده از لیلیوم-
اهم اهم
چنل آسمون متعلق به پری خانوم
افسانه دختر کوچکی با موهای بلوند و صورتی نسبتا سبزه که با خانواده اش زندگی میکرد او علایق فراوانی به آسمان ها داشت
اطرافیانش او را با نام آسمان صدا میزدند برای همین او عادت به این کرده بود که او تکیه ای از آسمان هاست که بر زمین افتاده..
روزی بود که به یکی از بلند ترین کوهای شهر رفت تا از نردیک ترین حالت آسمان را ببیند،
اما هر چه نزدیک تر میرفت در نظرش آسمان دور تر میشد..
وقتی به قله رسید با غم متوجه شد نمیتواند به آسمان برسد،
ناگهان در همین حین فکری در سرش پیچید..
او میخواست وسیله ای بسازد که با آن به آسمان ها برسد..
سالها و سالها تلاش کرد و وسیله ای ساخت، که نامش را هلیکوپتر گذاشت،
مردم میگفتند او هرگز موفق به انجام آن کار نمیشود اما آسمان به حرفانشان گوش نمیداد؛ وقتی کارش تمام شد در یکی از روز ها سوار بر هلیکوپتر دل به آسمان زد،
او موفق شده بود او توانست به بالا ترین نقطه برسد، اما هیچ گاه به زمین بازنگشت
مردم شایعات را پراکنده کردند که او مرده!
اما او نمرده بود فقط به جایی که به آن تعلق داشت باز گشت...
هدایت شده از لیلیوم-
اهم اهم
چنل لبخند ساختگی
افسانه دخترکی ایتالیایی با موهای لخت مشکی رنگ که در یکی از شهر های ایتالیا زندگی میکرد، دخترکی مهربان که همیشه و همه جا به همه کمک میکرد اما خودش در مشکلاتی بی همتا غرق شده بود..
هر روزش با لبخند های ساختگی اش شروع میشد و شب خود را در خیالات ناتمام میگذراند..
روزی بود که شخصی عاقل و دانا او را در حال کمک به پیر زنی دید،
دخترکی آرام بود با لبخندی ساده و وشمانی مظلوم اما شخص آشوب درونش را حس میکرد..
او به پیش دخترک رفت و از او خواست تا با هم قهوه ای میل کنند، دختر که تعجب کرده بود با کمی تردید قبول کرد
آنها به قهوه خانه ای رفتند و روی میزی نشستند و منتظر سفارش هایشان ماندند
آن شخص ناشناس شروع به صحبت کرد،مرموز و آرام جوری که آشوب درون دخترک هر لحظه ممکن به انفجار بود دختر بغض کرد، و کمکم گریخت
دگر صدایی نمیشنید و به خاطر اشک چشمانش چیزی نمیدید او گر ان دختر آرام که لبخند بر لب داشت نبود حالا تمام آشوبش بیرون ریخته بود آن شخص ناشناس آن را دلداری میداد..