eitaa logo
تقدیمی های چرت و پرتم
7 دنبال‌کننده
35 عکس
8 ویدیو
0 فایل
تقدیمی هاتون پرتاب میشن اینجا!
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از لیلیوم-
تقدیم به «در آغوش خورشید»☀️ از طرف لیلیوم-😦 درخشش تو مانند نور خورشید بالاست به خودت ایمان داشته باش!
هدایت شده از لیلیوم-
تقدیم به «وانیل خسته »🌚 از طرف لیلیوم-😦 همه وانیل ها مزه کیک نمیدن!بعضی وانیل ها مثل تو به زندگی طعم خوشبختی میده!
هدایت شده از لیلیوم-
تقدیم به«عکس های خاک خورده»📷 از طرف لیلیوم-😦 گاهی عکس ها فقط عکس نیست خاطراتی گمشده است!
هدایت شده از لیلیوم-
تقدیم به«خانه ای در:هیچ جا»🏡 از طرف لیلیوم-😦 و آنگاه می‌بینی که چقدر زندگی در خیالات خوشایند است!
هدایت شده از لیلیوم-
تقدیم به«نازنین»🌝 از طرف لیلیوم-😦 و ذوق تورا دیدم به زیبایی پی بردم!
هدایت شده از لیلیوم-
تقدیم به «کیلکسیون تیهو»🍄 از طرف لیلیوم-😦 در دنیا و خیال غرق شدیم یادم رفت خودمان چیستیم یا کیستیم!
هدایت شده از لیلیوم-
تقدیم به «پاستیل گمشده»🧸 از طرف لیلیوم-😦 مثل پاستیل های خرسی برای من بامزه و کوچک هستی!
هدایت شده از لیلیوم-
اهم اهم چنل نازنین متعلق به درسا خانومی افسانه دخترکی کوچک با موهایی بلند که همچو موج ها دریا بودند و همانند سیاهی شب میدرخشیدند؛ چشمان دخترک کوچک مانند اسب های وحشی کوهستان سیاه بود چونان که هر گاه با شخصی بر خورد میکرد شخص را در وجود چشمانش غرق میکرد دخترک سال های زیادی بود که به دنبال راز جنگل های شمالی میگشت؛ او عقیده داشت در دل جنگل رازی بزرگ وجود دارد که هیچ کس از آن خبر ندارد، رازی که بی خبری از آن باعث حفاظت از حیوانات جنگل میشد... او روز ها و شب ها تمام جنگلی را گشت و پنجه میزد تا با آن راز روبه رو شود؛زمان گذشت.. اما باز هم چیزی پیدا نکرد؛روزی از روز های خدا دادی معجزه ای در وسط جنگل رخ داد؛ اسبی بود که از درد به خود پیچیده بود؛دخترک در حدس و گمانش فکر میکرد بچه ای در شکم دارد، نمیدانست چه کند چون میدانست اگه به اسب نزدیک شود اسب میترسد، ناگهان حیوانات جنگل به دور اسب جمع شدند؛به طرز خالق العاده ای توانستند به کمک هم کره اسب کوچک را به خانواده جنگلی خود اضافه کنند، همان لحظه بود که دخترک راز جنگل را پیدا کرد؛ اتحاد جنگل های شمالی....
هدایت شده از لیلیوم-
اهم اهم چنل آبدوغ متعلق به هلیا خانومی افسانه زنی با موهای بلوند و صورتی سفید که مانند ماه میدرخشید و در روستا زندگی میکرد؛ زنی زیبا،مهربان،فداکار کا دارای قلبی پاک بود، زن. عاشق حیوانات روستا بود،چونان که انگار میتوانست با آنها صحبت کند،مردم روستا برایش شایع کرده بودند که او جادوگری زیباست که با حیوانات ارتباط دارد! او به حرف مردم اهمیت نمیداد، میدانست اهمیت دادن به حرف آنها فقط آزارش خواهد داد، او فقط به دنبال زندگی ای آروم بود، روزی از روز ها زن با جنگل نزدیک روستا رفت در آنجا صدایی به گوشش خورد.. صدای آهویی کوچک بود، پاهای آهو آسیب دیده بود زن تا او را دید آرام پیشش رفت او را نوازش کرد و برای پاهای پادزهری داد، آهو به معنای تشکر سر خم کرد و گویا از او میخواست به دنبالش برود؛ زن بی تردید به دنبال آهو رفت و آهو او را به پشت درختان بلند سرو کشاند، باور نکردنی بود!دنیایی دیگر در پشت درختان وجود داشت دنیایی که زن آروزوی زندگی در آن را در قلب خود داشت...
هدایت شده از لیلیوم-
اهم اهم چنل دیلی یکی متعلق به غزل افسانه دختری نوجوان با موهای کوتاه قهوه ای و چشمانی که همچون عسل براق که در مکتب خانه ای بزرگ میان دختران دیگر درس میخواند، بزرگتر ها میگفتند این دختر معجزه ای از سوی خلقت است! او هر روز در مکتب خانه به سرودن شعر های غزل می پرداخت، بیشتر شعرهایش عشق و محبت را به انسان می‌ورزید،شعر های او روح هارا جلا میداد! میگفتند او تمام لغت نامه دهخدا را به طور کامل حفظ است! به دو زبان فارسی و انگلیسی مسلط بود اما تمام علایقش را برای زبان فارسی خرج میکرد دختر جوان سال ها سالها بود که برای نوشتن شعر هایش به کلبه ای چوبی در یک لاله زار بزرگ میرفت اما مدتی بود که دختر از کلبه بیرون نیامده بود؛مردم شایع کردند که او مرده اما روزی زنی جرئت کرد و وارد کلبه شد؛ دخترک آنجا بود، روی میز همیشکی اش، در دستانش قلمش داشت و روبه رویش پر از کاغذ بود زن نزدیک رفت دست های دختر می‌نوشتند بدون هیچ تردیدی دختر شعر را زمزمه میکرد اما دگر نه چیزی میدید نه چیزی میشنوید.. خودش بود و شعر هایش که در آنها غرق شده بود....
هدایت شده از لیلیوم-
اهم اهم چنل غلت خورده در چای متعلق به حنا خانوم افسانه دخترکی با مو های فرفری که همچون خرماهای نخلستان قهوه ای بود و در شهری کوچک زندگی میکرد، دخترک علاقه زیادی به چای داشت؛ او معتقد بود احترام گذاشتن به آداب چای خوردن مهم ترین کار در زندگیشت و اگر کسی این آداب را انجام ندهد در زندگی روزمره بدبخت خواهد شد ، او سالها بود که به نزدیکان خود آداب چای را آموخته بود، روزی از روز های صفحه روزگار مردی خردمند که از آداب او شنیده بود به او پیشنهاد کارخانه چای را داد، و از آنجا که دخترک علاقه فراوانی به چای داشت پیشنهادش را قبول کرد.. او شرکت چای را به کمک مرد راه انداخت و خود را صاحب آنجا کرد و پس از چندین سال تلاش تبدیل به اشراف زاده ای معروف در کشور خود شد، پس از معروفیت چندین شعبه چایخانه در اطراف کشور تاسیس کرد و شهرت جهانی پیدا کرد چونان که چای و آداب چای خوردن را به کشور های همسایه و حتی فرا تر صادر کرد اما دخترک چندین سال پس از شهرت جهانی اش غیب شد همه گفتند آن مرده! اما او زنده بود فقط در شهرت گم شد...
هدایت شده از لیلیوم-
اهم اهم چنل شوکولات متعلق به زن خوب چویا(محیا) افسانه دختری نوجوان که زیبا و مهربان بود و به عنوان بازیگری تازه وارد در فیلمی بازی میکرد؛ او در تمام نقش ها خارق‌العاده دیده میشد همه با افتخار آن را به بازیگری تحسین میکردند، روزی از روز ها وقتی که برای فیلمی تازه ان را فرا خواندند او به محل تئاتر رفت و متوجه مردی شد؛ مردی که که او را به خود جذب کرد کارگردان وقتی دختر را دید به سرعت مرد را معرفی کرد؛ نام مرد چویا بود و دختر غرق در نگاه او شد آنها قرار بود با هم نقش دو کارگاه را بازی کنند؛ روز ها از تمرین گذشت، زمانی که فیلم ساخته شد مردم به طرز عجیبی دختر و چویا را نامزد هم فرا میخواندند.. از آن روز به بعد نه دختر و نه چویا از هیچ کدام خبری نشد؛مردم شایع کردند که آن دو فرار کرده اند، اما فقط خدا میدانست چه شده...