هدایت شده از لیلیوم-
اهم اهم
چنل آلبالو (نمدونم ماله کیه تازه عضویدم😰)
افسانه دخترکی کوچک با موهای قرمز رنگی که سرخیش مانند آلبالو میدرخشید،گونه هایی دارای کک و مک و چشمانی به رنگ آبی آسمان داشت او در شهر کوچکی در کلبه چوبی خود زندگی میکرد مردم شهر او را قرمزی صدا میزدند؛
او عاشق غذا درست کردن بود و بیشتر مواقع برای نزدیکانش غذا هایی لذیذ که عطر آنها خانه را تبدیل به بهشت میکردند؛
او خارقالعاده بود!
روزی بود که آشپز معروف ایتالیایی به آن شهر سفر کرد و از دست پخت بی نظیر دختر شنید..
تصمیم بر آن گرفت که نزد دخترک برود و پیشنهادی باور نکردنی به او بدهد،
زمان گذشت و آشپز توانست دختر را در جایی ملاقات کند، دخترک آرام بود، آشپز به او پیشنهاد داد که برایش غذایی با نام و نشان نودل درست کند، از او خواست نودلی بی نظیر برایش آماده کند و اگر بتواند این کار را انجام دهد او را مالک رستورانی بزرگ در ایتالیا میکند،
دخترک شوق فراوان به خرج داد و پیشنهاد را قبول کرد..
او شروع به پخت نودلی جذاب کرد و از تمام مهارتش کار کشید، وقتی غذای را آماده کرد برای آشپز برد تا نظرش را بداند،
آشپز با کمی تردید از آن چشید اما ناگهان نودل باعث شد در چشمان آشپز چیزی مانند جرقه ای برق بزند..
دخترک موفق شده بود نودلی بی نظیر برای آشپز درست کند
آن دخترک دیگر دختر ساده ای که در کلبه ای کوچک از شهر زندگی میکند نبود، او مالک بزرگترین و بهترین رستوران ایتالیا شد...
هدایت شده از لیلیوم-
اهم اهم
چنل افکاریک گربه خسته متعلق به روشنا
افسانه دخترکی کوچک با موهایی بلند همچو موهای راپانزل با رنگی به تلخی قهوه که در جنگل های جنوبی آفریقا رها شده بود؛
دخترکی که با خرسی بزرگ دوست بود و او را مانند مادر خودش دوست میداشت،
او روز ها و شب های خود را در کنار خرس سپری میکرد، از او درس جنگل را می آموخت و به دنبال آرامش دادن به جنگل بود،
مدت ها بود که در خیالاتش انسان های دیگر را تصور میکرد، اما همیشه در فکرش بود که آن انسان ها وحشی اند و نزدیک شدن به آنها خطری را به جونش می اندازه!
تا اینکه حشره شناسی وفادار برای کشف حشراتی عجیب به آن جنگل رفت،
به طور خیلی ناگهانی با دخترک برخورد کرد،
لین اولین ترجمه ی دیدن انسان برای دخترک بود او دستپاچه بود، نمیدانست چه کند،
اما حشره شناس ترس و وحشت دخترک را در چشمانش میدید آروم به او نزدیک شد و سعی کرد به او حس امنیت دهد،
دختر هنوز نمیدانست چه بگوید و یا چه کاری انجام دهد پس حشره شناس شروع به صحبت کرد و سعی کرد با دختر گرم بگیرد..
وقتی دخترک یخش وا رفت شروع به صحبت کردند شدند،
حشره شناس وقتی داستان او را شنید دلش به حالش سوخت و آن را به جایی برد که نیاز های دخترک تامین شود؛
آن روز دختر برای اولین بار در زندگی اش با دنیای انسان ها آشنا شد و همانند انسان ها به زندگی آرومی پناه برد، اما او هیچ وقت محبت جنگل را از یاد نبرد..
هدایت شده از لیلیوم-
اهم اهم
چنل آسمون متعلق به پری خانوم
افسانه دختر کوچکی با موهای بلوند و صورتی نسبتا سبزه که با خانواده اش زندگی میکرد او علایق فراوانی به آسمان ها داشت
اطرافیانش او را با نام آسمان صدا میزدند برای همین او عادت به این کرده بود که او تکیه ای از آسمان هاست که بر زمین افتاده..
روزی بود که به یکی از بلند ترین کوهای شهر رفت تا از نردیک ترین حالت آسمان را ببیند،
اما هر چه نزدیک تر میرفت در نظرش آسمان دور تر میشد..
وقتی به قله رسید با غم متوجه شد نمیتواند به آسمان برسد،
ناگهان در همین حین فکری در سرش پیچید..
او میخواست وسیله ای بسازد که با آن به آسمان ها برسد..
سالها و سالها تلاش کرد و وسیله ای ساخت، که نامش را هلیکوپتر گذاشت،
مردم میگفتند او هرگز موفق به انجام آن کار نمیشود اما آسمان به حرفانشان گوش نمیداد؛ وقتی کارش تمام شد در یکی از روز ها سوار بر هلیکوپتر دل به آسمان زد،
او موفق شده بود او توانست به بالا ترین نقطه برسد، اما هیچ گاه به زمین بازنگشت
مردم شایعات را پراکنده کردند که او مرده!
اما او نمرده بود فقط به جایی که به آن تعلق داشت باز گشت...
هدایت شده از لیلیوم-
اهم اهم
چنل لبخند ساختگی
افسانه دخترکی ایتالیایی با موهای لخت مشکی رنگ که در یکی از شهر های ایتالیا زندگی میکرد، دخترکی مهربان که همیشه و همه جا به همه کمک میکرد اما خودش در مشکلاتی بی همتا غرق شده بود..
هر روزش با لبخند های ساختگی اش شروع میشد و شب خود را در خیالات ناتمام میگذراند..
روزی بود که شخصی عاقل و دانا او را در حال کمک به پیر زنی دید،
دخترکی آرام بود با لبخندی ساده و وشمانی مظلوم اما شخص آشوب درونش را حس میکرد..
او به پیش دخترک رفت و از او خواست تا با هم قهوه ای میل کنند، دختر که تعجب کرده بود با کمی تردید قبول کرد
آنها به قهوه خانه ای رفتند و روی میزی نشستند و منتظر سفارش هایشان ماندند
آن شخص ناشناس شروع به صحبت کرد،مرموز و آرام جوری که آشوب درون دخترک هر لحظه ممکن به انفجار بود دختر بغض کرد، و کمکم گریخت
دگر صدایی نمیشنید و به خاطر اشک چشمانش چیزی نمیدید او گر ان دختر آرام که لبخند بر لب داشت نبود حالا تمام آشوبش بیرون ریخته بود آن شخص ناشناس آن را دلداری میداد..