ما صبر میکردیم، سکوت میکردیم، میایستادیم و ناگهان یکروز مثل تنها درختِ سربلند در جنگلی سوخته که کسی نمیداند ریشهاش خشک شده، بر زمین میافتادیم.
حس میکنم مدتهاست سقوط میکنم و به زمین نمیرسم؛ غرق میشوم و خفه نمیشوم؛ میسوزم و جان نمیدهم. در پایانی بیپایان به سر میبرم.
هیچچیز به اندازهی سکوتِ آدمی که فکر میکردی از تو دفاع خواهد کرد، ناامیدت نمیکند.