eitaa logo
هیچ
109 دنبال‌کننده
0 عکس
0 ویدیو
0 فایل
من همه ام همه از هیچ https://daigo.ir/secret/91749158796
مشاهده در ایتا
دانلود
مسلما عشق حقیقتی استثنائی‌ست و در هر قرن دو یا سه تای آن بیشتر یافت نمی‌شود. مابقی تظاهر و دردسر است. ناشناس
دوست داشتن یه نفر مثه این می‌مونه که آدم به یه خونه اسباب کشی کنه. اولش آدم عاشق همه چیزهای جدید می‌شه. هر روز صبح از چیزهای جدید شگفت زده می‌شه که یکهو مال خودش شده اند و مدام می‌ترسه یکی بیاد تو خونه و بهش بگه که یه اشتباه بزرگ کرده و اصلا نمی‌تونسته پیش بینی کنه که یه روز خونه به این قشنگی داشته باشه، ولی بعد از چند سال نمای خونه خراب میشه، چوب هایش در هر گوشه و کناری ترک می‌خورن و آدم کم کم عاشق خرابی‌های خونه می‌شه. آدم از همه سوراخ سنبه‌ها و چم و خم هایش خبر داره. آدم می‌دونه وقتی هوا سرد می‌شه، باید چه کار کنه که کلید توی قفل گیر نکنه، کدوم قطعه‌های کف پوش تاب می‌خوره وقتی آدم پا رویشان میگذاره و چه چوری باید در کمدهای لباس رو باز کنه که صدا نده و همه اینا رازهای کوچکی هستن که دقیقا باعث می‌شن حس کنی توی خونه خودت هستی. مردی به نام اوه
د"درباره چیزها" نمی‌دونم از یه جایی به بعد چیزای کوچیکی که ناراحتت می‌کنن رو دیگه به هیچ‌کس نمی‌گی. نمی‌دونم چیزای کوچیکِ ناراحت‌کننده وقتی گفته نمی‌شن کجا می‌رن، ولی باید یه جایی دفن بشن؛ یه جایی داخل آدم، یه جای مخصوصِ همین چیزای کوچیک. به مرور، این چیزای کوچیک جمع می‌شن و یه چیز بزرگ می‌سازن. یه هیولا. هیولای بدی هم نیست. هیولاها همیشه بد نیستن. گاهی باید گرسنه باشن تا یه چیزایی رو از توی بدنت بکنن و بخورن، گاهی هم چیزایی رو از بیرون بکشن تو و قاپ بزنن. هیولاها گاهی دلشون می‌خواد برن بیرون، هوا بخورن، اما اگه زیادی بزرگ شده باشن توی گلوت گیر می‌کنن. گاهی استراحت می‌خوان و خوابیدن روی قفسهٔ سینه رو ترجیح می‌دن. از آب‌تنی هم بدشون نمیاد؛ می‌رن توی دلت، قایق می‌ندازن، محکم پارو می‌زنن. گاهی می‌رن توی سرت و هوسِ الاکلنگ‌بازی می‌کنن، تنهایی، بی‌صدا. گاهی هم میان می‌شینن رو طاقچه‌ی چشم‌هات و همون‌جا یه سری چیزارو بالا میارن. چیزای کوچیکِ ناراحت‌کننده رو نباید به کسی گفت؛ دلـم نمی‌خواد چیزای کوچیکِ من توی بدنِ یکی دیگه هیولا بسازن. آخه من نسبت به تعلقاتم حساسم. ز.صمدیان
حس‌هایی هستند که نام ندارند‌. نگران نیستی، آرام هم نیستی، غریب نیستی، اما اهل اینجا هم نیستی. نه دلت می‌خواهد بمانی، نه آرزوی رفتن داری. دلت می‌خواهد جایی که هستی نباشی، اما جای دیگری هم نباشی. ناشناس
من امید داشتن را دوست داشتم عاشق بودن را بیشتر حتی فکر اینکه تمام کسی باشی فکر اینکه کسی قبل از تو چراغ ها را روشن کند ولی عاشق بودن در بند بودن است در بندی که خودم با طناب های نامرئی برای خودم ایجاد کرده ام و هرروز بارها با خودم ان را دار میزنم، برای اعدامم گریه میکنم و برای عفو التماس عاشق بودن داشتن هیولایی زیر تختت است کسی ان زیر است و تو هیچوقت نمیتونی از ان خلاص شوی ، و همینقدر رنج دارد از دست دادن هیولایی که به ان عادت کرده ای عاشق بودن ازاد نبودن است کاش من هم ازاد بودم ناشناس
هدایت شده از بازمانده‌‌هاای‌از‌سوی‌تاریکی🫂
تازه الان میفهمم چقدر تنهام. تو جمع خانواده،فامیل،دوستام،همسن‌ و سال‌هام. کلا در کنار انسان ها تنهام.
دوست داشتنت شبیه اعترافی‌ست که جهان هنوز گوش شنیدنش را ندارد من در آینه خودم را با نام تو صدا می‌زنم و برای اولین‌بار اشتباه نیست و اگر گناه است بگذار باشد من ترجیح می‌دهم خودم باشم تا بخشیده هیچ
من با امید ماندم و هر روز چیزی در من به فردایی موکول شد که هرگز نیامد خطرناک‌ترین بخش امید این است که درد را قابل تحمل می‌کند و ما دیرتر می‌فهمیم انچه را که باید رها می‌کردیم هیچ
من یاد گرفته‌ام بعضی دوست داشتن‌ها قرار نیست به مقصد برسند آن‌ها فقط برای این آمده‌اند که چیزی را در ما بشکنند و بروند پس اگر روزی دوست داشتنت تمام شد بدان نه چون کم بود بلکه چون ادامه‌اش مرا از خودم می‌گرفت هیچ
وحشت وقتی آرام باشد خطرناک‌تر است می‌نشیند کنار نفس‌هایت و وانمود می‌کند جزئی از توست هیچ
مير من خوش می‌روی کاندر سر و پا ميرمت خوش خرامان شو که پيش قد رعنا ميرمت گفته بودی کی بميری پيش من تعجيل چيست خوش تقاضا می‌کنی پيش تقاضا ميرمت عاشق و مخمور و مهجورم بت ساقی کجاست گو که بخرامد که پيش سروبالا ميرمت آن که عمری شد که تا بيمارم از سودای او گو نگاهی کن که پيش چشم شهلا ميرمت گفته لعل لبم هم درد بخشد هم دوا گاه پيش درد و گه پيش مداوا ميرمت خوش خرامان می‌روی چشم بد از روی تو دور دارم اندر سر خيال آن که در پا ميرمت گر چه جای حافظ اندر خلوت وصل تو نيست ای همه جای تو خوش پيش همه جا ميرمت حافظ