|هیرمان|
داستانهای متفاوت، در زمان و موقعیت مشترک.
داستانهای متفاوت، در زمان و موقعیت مشترک.
|هیرمان|
نجاتم بده. مرا از تکرارِ این تعلقِ خیالی، نجات بده!
ما
-من و تو-
هردومان قاصدکِ رها در بادیم
که به دنبال آرزو
میرقصیم.
دیروز یکی تو مترو رو به روم بود، به مخاطبِ پشت تلفنش گفت:
«بتونم ده دقیقه چشمامو هم ببندم خوبه..»
پا گذاشتن تو بزرگسالی اینجوریه که تو باید به فلان کار و فلان شخص رسیدگی کنی و در عین حال غمگین باشی؛ بین روزمره اشک بریزی و نگاهت مدام به ساعت باشه که نکنه از دستت در بره و زیادی آبغوره بگیری و از کارات جا بمونی. مثلا موقع غذا خوردن بغضت رو قورت میدی و هی تند تند پلک میزنی که این ابرای مزاحمِ توی چشمات برن. وسط خندیدن یهو یاد فلان چیز میافتی و باید جوری برخورد کنی که نه بابا، چیزی نشده. من خوبم.
بزرگسالی یعنی نمیتونی توی سختیا، راحت بپری بغل مامان و یا خودتو برای بابا لوس کنی.
بزرگسالی یعنی انس گرفتنِ تنهایی با رنجها و صبر کردن. صبر کردن. و صبر کردن.
هدایت شده از دایناسور؛
مگه چند سالی که زندهای میخوای چیکار کنی جز آموختن؟! جز پرورش دادن؟! یه جملۀ خیلی بیرحمانه از یکی از دبیرهامون شنیدم که گفت تا چهل سالگی که وقت داری یاد بگیری و بجنگی و چیزی که میخوای بشی خوابت میاد بعدش که وقتی نمونده از نگرانی تموم شدن وقت خوابت نمیبره. و تازه این در حالتیه که طی این بیست سال و خردهای تا چهل سالگی رویاهاتو دفن نکرده باشی. از اینکه بزرگ میشی نترس زن.
|هیرمان|
•ترس• واژهای سه حرفی که دنیایی از هیولاهای رنگی و خاکستری را در پشتِ خود پنهان کرده و آدمی از برِ
•تجربه•
واژهای است که بارِ سنگینی دارد و از زمین افتادن و بلند شدنهای متعددِ انسان و مواجه شدن با تازهترینها شکل میگیرد و همچون شاخهی پیچکی، به دورِ آدمی حلقه میزند.