[یک لحظه مکث کرد خیال]
یک لحظه مکث کرد خیال
وگرنه از پل گذشته بودیم و حالا داشتیم
برای همهچیز دست تکان میدادیم
من اما روبهروی شهری ایستادهام
که نای ایستادن ندارد
و نیمرخِ ماه بر شبش سوراخ است
و رد پاهای تو
در هزار کوچهاش سوراخ است
و جای لبهایت بر پیشانیام سوراخ است
کلید را در جمجمهام بچرخان و
داخل شو
به آغوش اعصابم بیا
در تاریکیِ سرم بنشین
اتاق را بگرد
و هرچه را که سالهاست پنهان کردهام
از دهانم بیرون بریز
پردهها را کنار بزن
چشمها را بشکن
و متن را از نقطهای که در آن اسیر شده
آزاد کن.
-گروس عبدالملکیان.
چند وقتیه زیاد نمیام گوشیم رو روشن کنم و بچرخم توش. ولی خب چون تو اینروزا قاطیِ دنیای توی گوشیم شدی، مجبورم. دوست داشتن و خبر گرفتن از حالت مجبورم میکنه این ماسماسَک رو بگیرم دستم و با وجود کیلومترها فاصله، آرومتر شم و لبخند رو لبم بیاد. راستش خیلی عجیب غریبه.. اینکه حس کنم تو ده سال پیش، عینِ الان من بودی.