|هیرمان|
-از واقعیتها. سرمو تکیه دادم به پشتم و پلکهامو بستم. واگن شلوغ بود. مثل همهی روزهای گذشته. کیفمو
-از واقعیتها.
به آب شدن شمعها زل زده بودم. صدای شمارش معکوس پس زمینهی افکارم بود و قرار بود آرزو کنم. به خودم فکر کردم و یه علامت سوال بزرگ تو سرم بود.. الان، تو این لحظه، دقیقا تو همین دقیقه چی میخوای؟ با چی حالت خوبه؟ راستش هیچی نرسید به ذهنم و تو ثانیهی چهارم فوت کردم. صدایی تو سرم مهیب زد: همین؟
سعی کردم بغضهای پنهانِ وجود رو جمع و جور کنم و تظاهر کنم چیزی نشده. چیه این آدمیزاد که وقتی یه تاریخی براش یکم خاص بشه، نسبت بهش حساس میشه؟ منتظر یه حجمِ بزرگی حال خوبه در صورتی که عین یه کودکِ بیپناه با دنیاش تنهاست. فهمیدم که دنیای هر کسی برای خودش بزرگه و بقیه هیچوقت قرار نیست از وسعتش باخبر بشن. فهمیدم که با گذشت هر روز بیشتر تنها میشیم و فهمیدم که من باید مستقلتر باشم.
من باید رقم بزنم، من باید سازنده باشم.
من باید خودم رو حمل کنم و فقط منم که هستم.
امشب هم گذشت و من سعی کردم دووم بیارم.
دیگه نمیدونم چی بنویسم. تمومش میکنم.
ورودت به ۱۷ سالگی، پر آرامش"
به جا مونده از خرده احساساتِ
۱۹دیماه، چهارصد و سه.
در واقع این آسون نیست. اینکه تو قدرت زیادی برای عشق دادن به آدمها در وجودت داشته باشی. و انقدر توسط این زمانه بهش بها داده نشه که کمکم، کمرنگ بشه.
از بین بره،
بمیره.
در واقع این هم آسون نیست که تظاهر کنی با این جریان مشکلی نداری. انقدر روی جراحاتش رو میپوشونی که حتی خودت هم باورت میشه همچین ویژگیای هیچوقت درونت وجود نداشته. و در نهایت روزی، دلت برای "احساس کردن"، تنگ میشه.
وقتی مدتِ زیادی شروع به تظاهر میکنی، حقیقتِ سرشت و ذاتت خاموش میشه. میره یه گوشه کناری، خودش رو بغل میگیره و توی تاریکیِ آینده، مثل یه کودک فراموش شده تو اعماق قلبت به خواب میره.
-مراقب ذاتِ حقیقیمون باشیم.
|هیرمان|
مرد با گامهای لرزان به دنبال معشوقه میگردد.
اعتماد، تنهی درختیست که از تبر میترسد.
|هیرمان|
این گوشیه که تو ریل قطاره رو میبینید؟ -برای من بود💜)))
دو قطار هم از روش رد شد راستی.