در واقع این هم آسون نیست که تظاهر کنی با این جریان مشکلی نداری. انقدر روی جراحاتش رو میپوشونی که حتی خودت هم باورت میشه همچین ویژگیای هیچوقت درونت وجود نداشته. و در نهایت روزی، دلت برای "احساس کردن"، تنگ میشه.
وقتی مدتِ زیادی شروع به تظاهر میکنی، حقیقتِ سرشت و ذاتت خاموش میشه. میره یه گوشه کناری، خودش رو بغل میگیره و توی تاریکیِ آینده، مثل یه کودک فراموش شده تو اعماق قلبت به خواب میره.
-مراقب ذاتِ حقیقیمون باشیم.
|هیرمان|
مرد با گامهای لرزان به دنبال معشوقه میگردد.
اعتماد، تنهی درختیست که از تبر میترسد.
|هیرمان|
این گوشیه که تو ریل قطاره رو میبینید؟ -برای من بود💜)))
دو قطار هم از روش رد شد راستی.
کسی به فکر گلها نیست
کسی به فکر ماهیها نیست
کسی نمیخواهد باور کند
که باغچه دارد میمیرد
که قلبِ باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
که ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطراتِ سبز تهی میشود
و حسِ باغچه انگار
چیزی مجرد است که در انزوای باغچه پوسیدهست.
حیاط خانهی ما تنهاست
حیاط خانهی ما
در انتظار بارش یک ابرِ ناشناس
خمیازه میکشد
و حوض خانهی ما خالیست
ستارههای کوچک بیتجربه
از ارتفاع درختان به خاک میافتند
و از میان پنجرههای پریده رنگ خانهی ماهیها
شبها صدای سرفه میآید
حیاط خانهی ما تنهاست.
-فروغ فرخزاد.