اگر دقت کنید باباها مثل یه پسربچه میمونن. انگار هنوزم اون کوچولو بودن رو درونشون دارن. بر عکس مادرها.
همیشه نیاز نیست سکوت کنی. نذار یه چیزایی تو دلت بمونه که بخواد بیاد همون دلتو بِجَوه و یه لقمهی چپش کنه.
|هیرمان|
قسم به رَدهای رنج که آدمی بند بندِ وجودش در بندش است و چون سروی ستبر بر جریان زندگی ایستاده است و
"از شب به شب گریختهایم و از هم به هم"
من راه را برایت باز کردم
و چمدانم را با کوله باری از دلبستگی
دنبال خودم کشاندم
من در را باز کردم
و قبل از اینکه وارد شوی، رفته بودم
زین پس چای که میریزی، فنجان مرا خالی بگذار
من دیگر میلی به چایهای سرد شدهی این خانه ندارم
زین پس حافظ نخوان
چیزی بین ما برای حفظ شدن نمانده است
رنگهایم را از جهانت پس گرفتهام
و این به آن معناست که تو را تنها گذاشتهام
پشت سرت آب ریختهام
و به شمعدانیها سر زدهام که مبادا بهانهی نبودنت را بگیرند
برای ستارهها لالایی خواندم
که آرام بخوابند در شبِ تاریکِ من
فهمیده بودم برای ماندن، یک دلیل است
و برای نماندن هزارتا.
و دوست داشتنت تنها دلیلی بود که بند میکرد
بند میکرد و بند میزد و به بند میکشید
حالا پرندهها را از قفس آزاد کردهام
خودم را از کمندت رها کردم و هزاران دلیل را به دنبال خود حملمیکنم و میروم
برای روزهای آینده
و برای شکوهِ شجاعت
در گوشهای از تقویم نوشتم:
سالها بعد که مرا به خاطر میآوری، لبخند بزن و مرا به عنوان نمادی از فراموشی یک عشق، به یاد آور.