|هیرمان|
[قسم به سایهی به دار آویخته شده]
میدانم
من مردهام
و این را فقط من میدانم و تو
که دیگر روزنامهها را با صدای بلند نمیخوانی
نمیخوانی و
این سکوت مرا دیوانه کرده است
آنقدر که گاهی دلم میخواهد
مورچهای شوم
تا در گلوی نیلبکی خانه بسازم
و باد نتها را به خانهام بیاورد
یا مرا از سیاهی سنگفرش خیابان بردارد
بگذارد روی پیراهن سفید تو
که میدانم
باز هم مرا پرت میکنی
لابهلای همین سطرها
لابهلای همین روزها
این روزها
در خوابهایم تصویری است
که مرا میترساند
تصویری از ریسمانی آویخته از سقف
مردی آویخته از ریسمان
پشت به من
و این را فقط من میدانم و من
که میترسم برش گردانم..!
-گروس عبدالملكيان.
هدایت شده از کلاف سردرگم!
من به کلمات، ایمان دارم.
به نوشتن، به سرودن، به گفتن.
به اعتقاد من، نوشتن اساسیترین عامل بقای بشر بوده، و هست، و خواهد بود.
به اعتقاد من، "بشر" زمانی "بشر" شد، که تونست این واژه رو بنویسه. و بیدلیل، این چنین مومن عقیدهم نیستم.
با این حال، همیشه برای من سختترین کار ممکن "نوشتن" بوده؛ یا حتی "گفتن".
از نوشتن خاطرات سادهی روزانه، عاجزم.
از نوشتن احساساتم برای چیزی که بهش میگن تخلیهی ذهن، عاجزم.
وقتی تلاش دارم برای نوشتن، انگار تکتک علائم حیات رو از دست میدم؛ انگار میمیرم.
و حتی به وقتِ گفتن، من بدل میشم به پوچترین انسانِ دنیا.
میدونم که چه فکری میکنم، میدونم چه چیزی پیش رو دارم و واقفم به اینکه خود من، چه چیزی هستم. اما کلمات، به وقتِ بیان، تهی میشن.
هدایت شده از کلاف سردرگم!
چرا چنین فکری میکنی؟ نمیدونم. تو کی هستی؟ نمیدونم. تو چی میخوای؟ نمیدونم. چه احساسی داری؟ من... نمیدونم.
و تمام اینها از من -حتی در نظر نزدیکترین انسانهای زندگیم- تمثیلی پوچ آفریده. آدمی سرشار از تناقض، گاه ساده، گاهی بیخرد. و حتی شاید بیش از حد پرحرف.
این عجزِ در بیان، چهرهی متفاوتی از من ساخته.
آدمی که در تشریح خودش برای ذهنها، تزریق خودش در دنیا، ناتوانه
و همین سبب بزرگیه برای اینکه باز هم بیذرهای تردید فریاد کنم:
باید به کلمات، ایمان داشت.
|هیرمان|
من به کلمات، ایمان دارم. به نوشتن، به سرودن، به گفتن. به اعتقاد من، نوشتن اساسیترین عامل بقای بشر ب
-کلمات، به وقتِ بیان، تهی میشن-
-برای آشنایی با من-
من آبانم. یعنی تو مجازی که اینطور میگن. سنم مشخص نیست و تو تهران سکنا گزیدیم. عاشق هنرم و امیدوارم در آینده اسمی در دنیای هنر داشته باشم. کمک به آدمها رو دوست دارم. شنیدن و فهمیدنشون کارِ سختی برام نیست. پس قبل از هرچیزی، یادتون باشه لینک ناشناس همیشه اینجا هست و کمکی اگر از دستم بر بیاد، دریغ نمیکنم.
از شخصیتم یکم بگم..
اول از همه، دچارِ مرضِ وسواسم(میگم وسواس، یعنی وسواااس). از انتخابِ کلمات برای صحبت گرفته تا انتخاب فلان عکس و فلان جمله و فلان حرفِ اون یارو تو فلانجا. درونگرام. ولی این به این معنی نیست همیشه همه چیز ردیفه. پس اینجا حالِ خوب و بد، قاطیه و اگر مستقیم بیان نمیشه دلیل بر نبودنش نیست. هیجان رو دوست دارم و دیوانهام. متنهای تکخطی/گاهی بلندتر که اسم بامین پایینشه یا شاعر یا نویسنده ندارن رو خودم نوشتم و استفاده ازشون در کانالهاتون، خوشایند نیست برام. اینجا رو زدم تا بازتابِ دنیای درونِ من باشه. بخشی از خودم رو اینجا میذارم و نمیدونم در آینده روند فعالیتها چطوریه..
دیگه نمیدونم چی بگم. پس،
امیدوارم اینجا حالت رو خوب کنه، دوستِ من.
https://daigo.ir/secret/1380293511
چه چیزی رو از دست بدین، زندگی براتون به اصطلاح "بیمعنی" میشه؟ طنابِ حیاتتون با چی وصله به زندگی؟