روز اربعین که فردا باشه و آدم کلی برنامه داره و اینا، داره مهمون میاد!
و تیپیکال منی که کلی فکر کرده بودم و برنامه داشتم و به احتمال زیاد همه شون بهم میخوره اینجوریه که:
هووووفففف
نفس عمییییق
به فال نیک بگیر دختر،
حتما یه حکمتی داره...
و مجدد نفس عمیییق
و لبخندی ژکوند وار... :)
رفتم برای ترم جدید کلاس زبان انتخاب روز و ساعت بکنم، بعد همه کلاساش صبحه😐
اینا مُحَصِل ندارن؟
منی که میرم مدرسه چجوری ٨ صبح سر کلاس زبان باشم خب؟ :|
هیمآ...♡
روز پنجم. شیر کاکائو. زدن تست MBTI با عمم. ( من قبلا زدم دادم اونم بزنه) چیپس و پفیلا. سریال. حرف زد
روز شیشم.
دیدن مامان جونم.
رفتن به مراسم سر مزار شهدا.
نارنگی.
قلب من کشش این تبریکای قشنگو نداره🥺
فردا تولدمه و همه از چند روز پیش و مخصوصا امشب شروع کردن به تبریک و من اصن اینجوریم که: قلبممم
ارامممم
یواشششش
بذارید دونه دونه هضم کنم🙂🥺🧡
ایشون معلم ادبیاتمه... البته دو سه سالیه که دیگه باهاشون کلاس ندارم ولی چجوری یادش بوده و داده شاگرداش برام متن تبریک بنویسن... اگر خودشون میخواستن بنویسن که شک ندارم میشد یکی از بهترین متنای زندگیم ولی اینکه انقدر براشون ارزشمندم که نه تنها خودشون بلکه شاگرداشونم درگیر کردن، برای به قدری ارزشمنده و میارزه که نمیتونم توصیفش کنم🥺🥺
لازم به ذکرِ که البته از معلمی گذشتن برام، دوستن دیگه...🙃❤️