https://eitaa.com/9109301/16625
بله از اتاق فرمان اشاره میکنن پژو نبود سمند بود😂🤦♀
خب بخوام حرف بزنم باید بگم که دیروز اومدیم اصفهان، دیشب در کسری از ثانیه با آقای موتوری تصادف کردیم و بخش کوچیکی از ماشین رو از دست دادیم🙂😂
آقای موتوری هم با اورژانس رفت بیمارستان. (البته خداروشکر واقعا چیزیش نشد خیلی، ولی میگف پاش درد میکنه)
آخرین شب سال با تمام قدرت برامون تموم شد.
و امروز صبح در سکوت خونه درحالی که بقیه خواب بودن سال مون رو تحویل کردیم و برای همدیگه دعا کردیم.
و همین، عید تا اینجاش اینجوری بوده... :)
هیچی دیگه الانم دارم درس میخونم چون اصلا معلوم نیست که روزای دیگه در چه وضعیتی باشم و بتونم درس بخونم یا نه
دوتا از کتابای مهمام به طرز عجیبی گم شدن و نمیدونم چه گِلی به سرم بگیرم
برای بار آخر مدرسه رو هم میگردم و امیدوارم اجیمجی بشه و مدرسه باشن🤲
هیمآ...♡
چالش نوشتن 30 روز روز اول: شخصیت خود را توصیف کنید روز دوم: چیزهایی که شما را خوشحال می کند. روز
۹. وقتی ییه شاخه نرگس هدیه میگیرم، وقتی یکی برام اهنگ میفرسته، وقتی بستنی شکلاتی میخورم، وقتی سیب زمینی سرخ کرده دارم، وقتی شیر قهوه سر میکشم و... تو همه این وقتا خوشحالم :)
همینقدر کوچولو کوچولو...
هیمآ...♡
چالش نوشتن 30 روز روز اول: شخصیت خود را توصیف کنید روز دوم: چیزهایی که شما را خوشحال می کند. روز
۱۰. شاید اگر سه چهار سال پیش میخواستم اینو جواب بدم، بین همه دوستام میموندم و نمیتونستم انتخاب کنم! زهرا؟ الهام؟ هانیه؟ فیروزه؟ زینب یا...؟
ولی الان با قاطعیت میتونم بگم خانوادم :) آدمای همیشگی زندگیم...
این به این معنی نیست که من دوستی ندارم یا علاقه ای به دوستام ندارم!
نه، من زهرای خاله رو دارم که حقيقتا برام عزیزه و تو این دو سال هیچوقت تنهام نذاشته... یا من فاطمه رو دارم که هرچقدرم از هم دور باشیم بازم چیزی از صمیمیت مون کم نمیشه و کنار هم کلی حرف دارم برای زدن. یا اون یکی زهرا که جور عجیبی باهمدیگه جور میشیم.
من همه این آدما رو دارم و برام مثل خواهر عزیزن اما... اما من و همه این آدما میدونیم که تهش خانواده ست که برامون میمونه و همه جوره پای هممممه خوبی ها و بدی هامون وایمیسته :)
هیمآ...♡
چالش نوشتن 30 روز روز اول: شخصیت خود را توصیف کنید روز دوم: چیزهایی که شما را خوشحال می کند. روز
۱۱. خواهر خونی ندارم ولی داداش دارم.
حسین. ۱۰ سالشه و ۸ سال ازم کوچیکتره.
خیلی وقتا از دستش حرصم میگیره و باهاش دعوا میکنم، خیلی وقتا هم وقتی به صورت گرد و سفید و تپلش نگاه میکنم دلم قیلیویلی میره.
خیلی بانمکه، این اخیرا که جفت مون بزرگتر شدیم بیشتر باهم کنار میایم و یه جاهایی باهم تیم میشیم.
چند وقت قبل دیدم بالای لبش یکم سبز شده. خیلی نه ها! یه سبز در حد سبز مغز پسته ای. ولی سبز شده بود. یهو انگار بزرگ شدنش خورد تو صورتم🥲
همین دیگه، چی بگم دیگه؟
یادتونه یه چالش دیگه هم بود قبلا که میگف هرروز چیزای کوچیکی که خوشحالتون کرده رو بنویسید؟ اونم دوست دارم
احتمالا بعد این، اونو شروع کنم.
حس خوبی به ادم میده
البته اگه ولش نکنم دوباره*
یه فیلمای قدیمی ای از خودم تو لپتاپ پیدا کردم که الان فقط و فقط احساس پیری میکنم.
تامام