eitaa logo
هیمآ...♡
125 دنبال‌کننده
5.8هزار عکس
1.1هزار ویدیو
17 فایل
شاید نویسنده... باید به خودمون برگردیم، اون منتظرمونه! و بیا بیدار شیم، تا بیشتر از این، غرقِ خواب نشدیم...! اینجا خود واقعی‌ت باش، اون قشنگتره :) (پیام سنجاق شده رو بخونید لطفا) https://abzarek.ir/service-p/msg/2583813 حرف؟
مشاهده در ایتا
دانلود
بعد دو سه تا از دوستای دیگمم اومدن و اونام به خوندن اسم شون نرسیده بودن، وایسادیم تا آخر اسما رو خانومه خوند بعد رفتیم گفتیم میشه دوباره شماره ما چند تا ( چند تا دختر دیگه هم بودن، در کل حدودا ده نفر مونده بودیم) رو بگید؟ بعد میگفت نه همون یه باری که گفتم باید گوش می‌کردید ( تمام اینا با داد و لحن بسیار تند☺️) بعد گفتیم خب باشه برگه رو بده خودمون شماره مونو پیدا کنیم، میگفت اینا آلبومه نمیتونم بدم! بعد همزمان داشت با یه دختر دیکه سر مدرک شناسایی دعوا می‌کرد و میگفت اگه دفعه دیگه نیارید راتون نمیدم.
بعد ملیکا ( یکی از بچه ها) برگشت گف خانوم طبق گفته رئیس برگزاری امتحانات شما نمیتونی کسی رو به خاطر مدرک شناسایی راه ندی! (اینجا یه پرانتز باز کنم که رئیس سازمان ارزشیابی امتحان نهایی‌ها، بابای دوست مونه و خب برا همین ما اطلاعات امتحان نهایی رو چون مستقیم از دخترش میگیرم، میدونستیم که نمیتونه این کارو بکنه)
هیمآ...♡
بعد ملیکا ( یکی از بچه ها) برگشت گف خانوم طبق گفته رئیس برگزاری امتحانات شما نمیتونی کسی رو به خاطر
خانومه برگشت با یه دعوایی گفت: رئیس‌ش الان اینجاست؟ نه اینحا نیست! ما حوزه برگزاری هستیم، ما مدیریت می‌کنیم، منم راه نمیدم بعد این هی میگف بابا خب نمیتووونی راه ندی! ولی این خانومه همچنان با عصبانیت و ممارست رو حرف خودش پافشاری می‌کرد که نه، هرچی من بگم همونه!
سرتون رو درد نیارم، همه رفته بودن سر جلسه به جز ما ده نفر خلاصه بخوام بکنم آخرش با یه بدبختی و یه مَن اخمِ این خانوم، شماره صندلی هامونو در آوردیم و ۷ و ۳۵ دیقه تونستیم بشینیم سر جامون.
دیگه به این اشاره نمیکنم که ریاضی ها نیم ساعت بود امتحان شون شروع شده بود و ما هنریا هنوز برگه هم نگرفته بودیم و با کلی تاخیر آزمون رو شروع کردیم :))))
https://eitaa.com/mjholat/13455 وااااقعا خیلی بساط مسخره ای بود :/
https://eitaa.com/himayejan/17054 صحیح و قانع کننده بود😔😂
در حالی که‌ بچه ها دارن در مورد جواب یکی از سوالای امروز حرف میزنن، من حتی سوال رو هم یادم نمیاد.
مامانم خیلی تو گیر و دار سن ازدواجم نبود، اتفاقا مشتاق هم بود چون هم خودش ۱۸ سالگی ازدواج کرده بود و خیلی راضیه هم ازدواج توی سن پایین رو از خیلی جهات مثبت می‌دونست، کلا نگاه مثبتی به این جریان داشت. تنها نکته‌ش این بود که روی درس خیلی حساسه و ترجيح می‌داد بعد کنکور ازدواج کنم که خب اونم چون مدرسه خیلی همراهی و تشویق کرد دیگه شل کردن😁 بابام یکم مردد تر بودن که اونم وقتی خیال شون از همسرم و خانواده‌شون راحت شد دیگه مخالفتی نکردن و سپردن به خدا
@be_sabke_anbeh گوگولی🥭
اختلافات که همیشه بوده و هست. نکته اینجاست که باید ببینی در چه سطحی هستن‌. اگر خیلی شدیدن و دارن خط قرمز های خانوادگی شمارو زیر پا میذارن و باعث اذیتت میشن، بهتره با مشاور صحبت کنی و بعد خانوادت رو در جریان قرار بدی. ولی اگر نه، میشه باهاشون کنار اومد و صرفا قبول شون کرد (قبول کردن به این معنی نیست که توام مثل اونا بشی! صرفا یه پذیرشِ) آروم آروم هم تو به اونا عادت میکنی هم اونا به طرز زندگی تو عادت میکنن🫶
هیمآ...♡
اختلافات که همیشه بوده و هست. نکته اینجاست که باید ببینی در چه سطحی هستن‌. اگر خیلی شدیدن و دارن خط
مشاوره مشاوره مشاوره تروخداااا همممه تون مشاوره قبل از ازدواج رو جدی بگیرید! (به شرط مشاور خوب و اهل خدا و پیغمبر😂) من و همسرم هر کدوم جدا مشاوره گرفتیم و باهمدیگه پیش مشاور نرفتیم، و الان تنها چیزی که اگر برگردم عقب انجامش میدم همین مشاوره دوتاییِ.