eitaa logo
هیمآ...♡
136 دنبال‌کننده
6.3هزار عکس
1.2هزار ویدیو
20 فایل
شاید نویسنده... باید به خودمون برگردیم، اون منتظرمونه! و بیا بیدار شیم، تا بیشتر از این، غرقِ خواب نشدیم...! اینجا خود واقعی‌ت باش، اون قشنگتره :) (پیام سنجاق شده رو بخونید لطفا) https://abzarek.ir/service-p/msg/4297348 حرف؟
مشاهده در ایتا
دانلود
همین که دیگه غروب ها حس و حال غروب پاییزی داره و هر لحظه میتونیم منتظر بارون باشیم، خداروشکر. بوس بهت خداجون✨
واقعا تاکتیک های مامانم برای غذا خوردن من خیلی جالبه. الان که مریضم دو شبه عصاره درست میکنه واسه من میفرسته. دیشب با بدبختی و گریه یه ذره خوردم (من گوشت دوست ندارم) امشب هم بعد از اینکه فرستاده زنگ زده میگه من میدونم تو دوبار یه غذا رو بخوای بخوری درست نمیخوری، حالا که دیگه گوشت هم هست عمرا بخوری. آخرش پشت تلفن به همسرم گفت موقع غذا خوردن از من فیلم بگیره براش بفرسته :))) آخه مادر من چرا راه های پیچوندن رو می‌بندی؟ :))))
همسرمم تو تیم مامانمه. یعنی راه نداره که مثلا یه لقمه بخورم همون یه لقمه رو فیلم بگیرم.🙂🤌😂
البته واقعا نمیخوام انسان بی ادب و ناسپاسی باشم. خدایا ممنون بابت نعمت غذا ممنون واسه مامانم که زحمت میکشه و برام غذا درست میکنه. ولی کاش این ویتامین هارو توی یه غذای دیگه قرار میدادی قربونت برم😭
https://eitaa.com/himayejan/21363 وای وای هم‌دردددد😭 بعد اونجایی که دوتا بینی‌ باهم کیپ میشن، حلق‌ت هم چون انقد با دهن نفس کشیدی می‌سوزه. اون لحظه‌ست که دیگه هیچ راهی برای تنفس نداری و دیگه زنده بودنتو باید بسپری دست تقدیر😭😂
انرژی زنانه فقط اون روزایی که از صبح خانوم خونه میشم و کدبانو گری میکنم✨✨✨✨
دیشب آخر شب که خونه رو تمیز کردم و خونه توی سکوت فرو رفته بود، چراغ های هال رو کم کردم و یه عود روشن کردم. همسرم خواب بود ولی من خوابم نمی‌اومد، نشستم روی مبل تک نفره‌ی گوشه خونه و گزیده اشعار فاضل نظری رو گرفتم دستم. خونه بوی تمیزی و عود می‌داد. ساکت بود. کم نور بود. و فقط زیبایی شعر های فاضل رو کم داشت برای اینکه آرامشش رو به صد برسونه...
کتاب شعر رو گرفتم دستم و شانسی یه صفحه رو باز کردم. یه دفعه نگاهم خورد به قلب کوچولو ای که بالای صفحه کشیده بودم. یادم اومد دو سه سال پیش که این کتابو خریدم، بالای هر غزلی که بیشتر دوستش داشتم یدونه قلب می‌کشیدم که یادم بمونه... با دیدن قلب یه دفعه پرت شدم به سه سال قبل. یه لحظه چشم هامو باز کردم و دیدم سر کلاس ادبیات نشستم. جلسه‌ی شعرخوانی داریم و من همین کتاب رو برده بودم تا از روش شعر بخونم. سمت راست‌ام زهرا نشسته بود. قبل از کلاس کلی باهم مشورت کرده بودیم که کدوم یکی از شعر هارو بخونم؟ کلی هم با غزل های فاضل فال گرفته بودیم! رو به روم معلم ادبیات چشم رنگی مون نشسته بود و منتظر بود تا غزل‌ام رو بخونم. سرمو میارم پایین و شروع میکنم به خوندن این غزل:
هیمآ...♡
کتاب شعر رو گرفتم دستم و شانسی یه صفحه رو باز کردم. یه دفعه نگاهم خورد به قلب کوچولو ای که بالای صفح
شاهرگ های زمین از داغ باران پر شده است آسمانا! کاسه ی صبر درختان پر شده است زندگی چون ساعت شماطه‌دار کهنه‌ای از توقف ها و رفتن های یکسان پر شده است چای می‌نوشم که با غفلت فراموشت کنم چای می نوشم ولی از اشک، فنجان پرشده است... بس که گل هایم به گور دسته جمعی رفته اند دیگر از گل های پرپر خاک گلدان پر شده است دوک نخ ریسی بیاور؛ یوسف مصری ببر شهر از بازار یوسف‌های ارزان پر شده است شهر گفتم!؟ شهر! آری شهر! آری شهر! شهر از خیابان! از خیابان! از خیابان پر شده است...
شعر تموم شد و صدای دست بچه ها و معلم مون بلند شد. دوباره یه لحظه به خودم اومدم و یادم اومد که کجا ام؟ یادم اومد الان حداقل سه سال از اون روز ها گذشته. دخترکِ عاشقِ شعرِ هنرستانیِ ۱۶ ساله، حالا کمتر از یک هفته دیگه ۲۰ سالش میشه. توی خونه‌ی خودش نشسته. دیگه خبری از کلاس ادبیات و معلم چشم رنگی نیست... ولی هنوز عشق به شعر هست. هنوز غزل های فاضل هست. هنوز قلب کوچیک بالای برگه‌های کتاب هست. هنوز آرامش هست...
اون صفحه از کتاب و قلب کوچولوش
اره خلاصه که بازم به قول فاضل نظری: "دنیایی که در آن شعر نیست، حتما چیزی کم دارد."