eitaa logo
هیمآ...♡
136 دنبال‌کننده
6.3هزار عکس
1.2هزار ویدیو
20 فایل
شاید نویسنده... باید به خودمون برگردیم، اون منتظرمونه! و بیا بیدار شیم، تا بیشتر از این، غرقِ خواب نشدیم...! اینجا خود واقعی‌ت باش، اون قشنگتره :) (پیام سنجاق شده رو بخونید لطفا) https://abzarek.ir/service-p/msg/4297348 حرف؟
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از سرکارعِلیّه
رفقا این سوره ۱۱ تا آیه داره و خوندنش دو دقیقه طول میکشه و حتی کمتر! اما همین سوره کوچیک به فرموده امام عزیزمون، امام صادق (ع)؛ کفاره گناهان یک هفته ما میشه... 😍 + پس چرا این فرصت رو از دست بدیم؟ 💕 باید خودمون رو عادت بدیم به خوندن این سوره در شب های جمعه. از همین کارهای ساده شروع کنیم. 👌🏻 از همین کارای کوچیک شروع کنیم تا کم کم خدا به ایمان ما برکت بده و روح ما رشد پیدا کنه و برای انجام کارهای بزرگتر آماده بشه...💪🌱🫀 پ.ن: قبل خوندنش حتما نیت داشته باشید، اولا برای رضای خدا بعد هم به انتخاب خودتون: به نیت فرج، هدیه به شهدا، هدیه به ائمه و.. با همین نیت ها و بدون هیچ زحمتی ارزش کارتون رو هزار برابر کنید! 🏅💌 .
آره بچممم الان میکنم❤️
سرعت تاثیر چشم زخم روی زندگی مون از سرعت نور بیشتره.
میدونستین بیشتر از چشمِ هرکسی، چشمِ خود آدم روی خودش کارسازه؟ یعنی اگه خودمون یه چیز خودمون به چشم‌مون بیاد و به زبون بیاریمش، تاثیرش از چشم بد دیگران بیشتره. پس خواهرانم برای دفع چشم خودتون هم که شده صدقه زیاد بدید🌝🤌
https://eitaa.com/himayejan/21668 یعنی مثلا داری میری مهمونی بعد یه تیپ خیلی خیلی خوب میزنی که خودت هم متوجه میشی که حسابی توی چشم اومدی. بعد مثلا بری جلو آینه بگی وای مثلا نگا چه قشنگ شدم یا وای ببین این مدل مو چقدر بهم اومده و.‌.. این میشه چشم زدن خودت😂 یعنی خودت خودتو چشم میزنی. بعد این چشم زدن، از چشم دیگران قوی تره. حالا این مثالی که زدم ساده بود شما خودتون به موضوعات بزرگ تر بسط بدینش.
واقعا سوالم از اون عزیزی که گزارش این پست رو زده https://eitaa.com/himayejan/21646 (که تازه نوشته‌ی من هم نیست، فوروارده) اینه که میشه خواهشا بگه دقیقا منظورش از حرف رکیک چی بوده؟ چون من هی دارم اون صدتا سوال رو میخونم و حرف رکیکی توش پیدا نمیکنم🙂😂
حالا یه چیز بی ربط بگم
اگر مجرد هستید، به حرف این متاهل های بی‌کلاس و غر غرو گوش ندین که میگن: وای ازدواج نکنیااا. خودتو بدبخت نکن. از آزادیت لذت ببر. کیف کن. ما ازدواج کردیم چیشد؟ حقیقت اینه که همونا شب میرن بغل زن یا شوهرشون میخوابن و سرشار از عشق و آرامش میشن. یا توی یه روز خسته و شلوغ در آخر به حضور و آغوش همسرشون پناه می‌برن. ولی به یه دختر یا پسر جوون که میرسن تمام اون خوشی ها یادشون میره و فقط حسرت ها و کمبود هايی که تو زندگی داشتن به چشم شون میاد و سریع بقیه رو منع میکن.
از اون طرف به حرف مجرد هايی هم که انتظارات فرازمینی از شریک آینده شون دارن و فاز مستقلی برمیدارن و میگن ما همینجوری برای خودمون کافی ایم! اگر هم بخوایم ازدواج کنیم به کمتر از پیغمبر الهی راضی نمیشیم، گوش ندین. (دختر و پسر هم نداره) همون آدم ها هم جلوی ما و شما فاز خوشحالی و رضایت‌مندی از زندگی برمیدارن ولی مطمئنا یه لحظه ای توی زندگی شون، یه قاب از زندگی یه زوج رو‌ دیدن و توی دلشون غبطه خوردن که ای‌کاش اون ها هم روزی از معیار های غیرمنطقی شون کوتاه اومده بودن و الان ستون یه زندگی بودن.
درکل به طناب حرفِ احساسی و هیجانی دیگران توی چاه نرید. نه ازدواج کردن، به اسیری رفتنه، و نه مجرد موندن باکلاسی عه. شرایط زندگی خودتونو با هیچ أحد الناسی حتی پدر و مادر خودتون مقایسه نکنید. و در‌ آخر مطمئن باشید که قطعا خیر و برکت، توی حرف و امر مستقیم خداست. نه توی توصیه های زرد و بلا استفاده‌ی هر آدم رندمی که فکر میکنه استاد زندگیه.
چیزی که هیچوقت از یادم نمیره این خاطره مامانم ایناست که تعریف میکنن: مامان و سه تا خاله های من تقریبا با فاصله های کوتاه از هم ازدواج میکنن. یعنی توی فاصله تقریبا ۱۰ ساله، هر ۴ تا دختر ازدواج میکنن. (که از نظر من خیلی هم زمان کمی نیست) همون موقع یکی از دختر های فامیل که همسن خاله هام بوده بعد از اینکه خبر ازدواج شونو میشنوه برمیگرده میگه: اینا چه خبرشونه همشون تند تند دارن شوهر های معمولی میکنن؟! به تعبیر اون آدم پدر من و شوهر خاله هام همه شون آدم های معمولی ای بودن که مامانم و خاله هام نباید بهشون بله میگفتن. شاید نظرش هم درست بوده باشه. اون داماد ها واقعا معمولی بودن. بابای من یه پسر جوون بود که تازه یک ماه بود توی ایران‌خودرو استخدام شده بود. شوهر خاله بزرگم یه پسر معمولی بود که هم درس میخوند هم پیش برادر بزرگش کار می‌کرد. شوهر خاله وسطیم یه پسر شهرستانی بود که با اینکه از خانواده خیلی پولداری بود ولی چون نمی‌خواست شهرستان زندگی کنه به تمام مال و اموال پدرش پشت پا زده بود و اومده بود تهران و از صفر شروع کرده بود. شوهر خاله آخریم هم طلبه بود. اون فامیل راست میگفت، همه این آدم ها معمولی بودن و شاید اگر خواستگاری اون میرفتن، با یه جواب نه خیلی محکم رو به رو میشدن.