دلم برای شبایی که روزش خسته از مدرسه اومده بودم و کلی کار انجام داده بودم و شب شده بود و صدای بیست و سی توی خونه میپیچید تنگ شده.
دلم برای صبحای مدرسه که پشت در کلاس میشستیم و پاهامونو تکیه میدادیم به دیوار رو به رو و یه چرت میزدیم تنگ شده.
دلم برای خستگی بعد از باشگاه یا استخر که بعدش میومدیم و تو کلاس پهن میشدیم هم تنگ شده.
دلم برای بارون و برف وسط کلاس تنگ شده.
اونجا که یهو یکی سر کلاس بلند میگفت : داره برف میااااد...
دلم برای بغل کردن
برای بیرون رفتن بدون ماسک
برای خوراکی خوردن با دستای کثیف
برای ولو شدن کف زمین
برای همه شون تنگ شده