eitaa logo
هیمآ...♡
138 دنبال‌کننده
6هزار عکس
1.2هزار ویدیو
19 فایل
شاید نویسنده... باید به خودمون برگردیم، اون منتظرمونه! و بیا بیدار شیم، تا بیشتر از این، غرقِ خواب نشدیم...! اینجا خود واقعی‌ت باش، اون قشنگتره :) (پیام سنجاق شده رو بخونید لطفا) https://abzarek.ir/service-p/msg/4297348 حرف؟
مشاهده در ایتا
دانلود
میمیمیحسمحس مگه میشه یادم نباشه😭✨️ چه دنیایی داشتیم واقعا🥲 ولی باید بگم که نه🤣 در ادامه‌ی پودر شدن فانتزی های ازدواج، وقتی دیدم لباس‌های دیگه خیلی بیشتر بهش میاد، دیگه اصرار نکردم و این فانتزی هم پودر شد😂😂
هدایت شده از هیمآ...♡
https://eitaa.com/himayejan/11972 هنوز ندیدمش ولی الان اینو گفتی این فکرم بهم اضافه شد که: اگه چهارخونه نپوشه چی؟😩😂
هدایت شده از هیمآ...♡
محبوبم اگر قرار نیست چهارخونه بپوشی اصن کلا نیا که کَنکِلی😭😂
هیمآ...♡
محبوبم اگر قرار نیست چهارخونه بپوشی اصن کلا نیا که کَنکِلی😭😂
یه چیزی میزدم خدایی خوب شد محبوبم گوش نکرد به حرفم😂
البته خب واقعا همسرم کلا از خیلی جهات با اون چیزی که فکر میکردم قراره باشه، متفاوته. لباس که دیگه سهله🦦 مثلا من به عمرم نمی‌دیدم که از پسر بور یا خرمایی خوشم بیاد، همیشه فکر می‌کردم شوهرم یه چشم ابرو مشکی خواهد بود. ولی خب چیشد؟ شد یه پسر خرمایی و روشن. یا هیچوقت فکر نمیکردم زن کسی بشم که شغل آزاد داره، ولی شدم🤌
خلاصه که برنامه های خدا خیلی متفاوت تر و البته بهتر از مال خودم بودن.
بله می‌بینید فاصله بین پیاما زیاده؟ چون یه دختر خانمی نمیذاره من درست گوشی بگیرم دستم👐
عیدتون مبارک دخترای من. ایشالا به مناسبت عید قربان، هرچی سلطنت‌طلبِ پهلوی‌چیِ عمو ترامپی هست، قربون‌ تک تک مردمای آزاده‌ی دنیا بشن🤝🫂
مِشِدیا، ما داریم می‌یِیم. (ایشالا که درست گفتم.)
روز ۵۵ام . ساعت ۱۲:۳۰ شبه، کوپه غرق سکوته و همه خوابیم، هیچ صدا و نوری به جز نور آبیِ کوپه روشن نیست. یکی دو ساعتی از خوابیدنم میگذره که با صدای گریه‌ی زینب بیدار میشم، هنوز ساعتو ندیدم و فکر میکنم که گشنشه و وقت شیرشه، سریع بغلش میکنم تا بقیه رو از خواب بیدار نکنه. توی سکوت کوپه چهارزانو می‌شینم و بهش شیر میدم. درست حدس زده بودم، گشنه‌ش بود. تا یه ذره شیر خورد دوباره توی بغلم خوابش برد. منتظر میشم تا خوابش سنگین شه بعد بذارمش سر جاش، تو همون حین چشمم به بیرون قطار میفته، تا چشم کار میکنه سیاهی‌ِ مطلقه‌. چشمامو ریز میکنم تا بتونم وسط اون همه تاریکی یه نور پیدا کنم، ولی هیچی دستگیرم نمیشه. فقط بیابون و تاریکی مطلقه. یه لحظه قلبم می‌گیره و دلم مچاله میشه. با خودم فکر می‌کنم یعنی امام زمان توی همچین بیابونِ تاریکی سرگردونه؟ دلم برای غربت و مظلومیت‌ش میسوزه و ریش‌ریش میشه. ازش می‌پرسم: قربونت برم، توی کدوم بیابونِ این کره‌ی خاکی سرگردون شدی؟ توی کدوم شهر؟ کدوم کشور؟ کدوم صحرا؟ کاش اونجایی که هستی مثل اینجا نباشه‌. کاش یه نور کوچیکی، یه آشیونه‌ی گرمی، یه جای نرمی داشته باشه برات... از خودم شرمنده میشم که تو طول روز یادم میره امام‌ام توی چه شرایطیه، یادم میره منتظر من و امثال منه، یادم میره باید یه دستی ازش بگیرم، یادم میره چقدر غریبه.‌‌‌.. با خودم میگم کاش بیشتر حواسمون بهش باشه. کاش بیشتر یادش باشیم. کاش بیشتر کمکش کنیم... آه می‌کشم، یه آهِ سنگین و عمیق، به سنگینیِ همه‌ی این سال‌های غیبت... و توی ذهنم تکرار میشه: "غریبأ، فریدأ، وحیدأ..." کجایی امامِ غریبِ ما؟