هیمآ...♡
سلام. اومدم شما رو در غم خودم شریک کنم و بگم یکی از شغل هایی که ماه پیش با خوشحالی شروعش کرده بودم و
دومی رو هم دارم خودم با دستای خودم به باد فنا میدم😀😀😀
خبر طوفان ... خبر آوار شد ، با سر زمین خوردم
سحر با آیه " انا الیه راجعون " مُردم
خبر آمد که مردم از تن این سرزمین جان رفت
نمیدانی که بعد از تو چه بر احوال ایران رفت
خبر داری که بعد از تو چگونه روزمان سر شد ؟
خبر داری که چندین لاله در میناب پرپر شد ؟
از آن داغی که آمد قامت لامرد را خم کرد
که تهران را چگونه بمبها خط مقدم کرد
تو گفتی لا یبایع ... روضه ها یکیک مجسم شد
که ما چشم انتظار عید بودیم و محرم شد
لب عطشان و طفل شیرخوار و بی سپر مولا
صدای هلهله ... خیمه در آتش ... خونجگر مولا
چقدر این روزها این ملت مبعوث دلتنگ است
چقدر این نوحه ها با حال ما مردم هماهنگ است
بلند آوازه شاهی تشنه لب از صدر زین افتاد
و ما دیدیم عرش از آسمانها بر زمینافتاد
خبر داری که کشور دوست حالا بیت الاحزان است ؟
که چندین ماه میدان نبرد ما خیابان است ؟
از آن بالا خروش فاتح و سجیل را دیدی ؟
شکوه پرچم ما ، عجز اسرائیل را دیدی ؟
شهیدی ! زندهای ! از حال ما بیشک خبر داری
چگونه میشود از امت خود دست برداری
در امواج بلا کی دست ایران را رها کردی ؟
نمیشد زودتر با لشکری از نور برگردی ؟
تصور میکنم پیش از همه پیر جماران را
رییسی را ، رجایی را ، بهشتیها و چمران را
تو باشی ، تنگسیری باشد و سید حسن باشد
ابومهدی بیاید ، حاج قاسم صف شکن باشد
همان روزی که در وصفش زبان واژهها لال است
به امید همان صبحی که بی شک احسن الحال است
به امید طلوع ماه کامل در شب دنیا
به امید زوال نسل صهیون ، محو آمریکا
اگر در هجر تو کوه پر ازدردیم آقاجان
ولی در اوج غمها کم نیاوردیم آقاجان
حسینی زاده ایم و مرگ احلی من عسل با ماست
برای شیعهی حیدر همیشه ظهر عاشوراست
اگر او گفت هل منناصر، اینجا پاسخش ماییم
ندارد ترس با ما نسبتی ، فرزند زهراییم
که جان ما فدای مجتبی ؛ انا علی العهدی
شعار جانفدایان وطن : لبیک یا مهدی
#الهام_صفالو
#امام_شهیدم
مریض شدم و رنگم مثل گچ پریده و سفید شده، تب بالا هم دارم و لپام گل انداختن.
دارم میمیرم ولی دم مُردنی خیلی خوشگل شدم. یه سفیدِ خوشگل با لپای گلی و پوست شفاف.
خوشگل میمیرم ایشالا🦦
هدایت شده از ننه ابراهیم🇮🇷
رهبر شهید برای عروسشون، زهرا حداد عادل، این شعر رو سروده بودن🥲
@naneebrahim
همه دارن از مصلی عکس میذارن و روایت میکنن. هرکی یه گوشه از کارو گرفته، یکی خادمه یکی زائر...
همسرمم از صبح رفته تا مسیر رو نگاه کنه که ببینه با زینب چجوری میتونیم راحت تر بریم.
من اما چی؟
من هنوز باور نمیکنم. نشستم روی مبل و خودمو با زینب سرگرم میکنم. بهش شیر میدم، دارو میدم، باهاش بازی میکنم و میخوابونمش. برای بار پونصدم چک میکنم که پتوش رو کناز نزده باشه. توی گوشی میچرخم ولی تا به عکس های مراسم میرسم سریع رد میکنم.
استوری دوستامو نمیبینم که یه وقت عکس تابوت آقا نباشه.
هرکاری میکنم تا واقعیتِ این دو سه روز مثل یه سیلی محکم نخوره تو صورتم.
ولی انگار خیلی موفق نیستم...
من واقعا نمیتونم. من باورم نمیشه. من نمیخوام باور کنم اینبار باید برای تشییع آقا بریم مصلی. من دلم میخواد وقتی دوباره پامو گذاشتم توی مصلی صدای مجری رو بشنوم که میگه: اقامه نماز عید سعید فطر به امامت ولی امر مسلمین...
من نمیتونم باور کنم که باید مشکی آقا رو بپوشم...
من، نشستم وسط خونه و هیچ جوره باورم نمیشه...
من، نشستم وسط مصلی، الرحمن گوش دادم. یعنی من واقعا الرحمن شمارو گوش دادم آقا؟
مشکی شمارو پوشیدم؟ تابوت شما رو دیدم؟
خدا چی تو من دید که زنده نگهم داشت تا این روزو ببینم؟
مصلی همیشه پر از خاطره خوب بود.
خاطرهی نماز های جمعه، خاطره نمایشگاه کتاب، خاطره بادکنک های رنگی رنگی...
مصلی همیشه خیلی خوش میگذشت، اما اینبار اصلا خوش نگذشت. اینبار اصلا قشنگ نبود. اینبار از در و دیوارش غم بالا میرفت.
کاش مثل قبلا برای سر زدن به نمایشگاه کتاب میومدی مصلی عزیزدلم، نه اینجوری...
هدایت شده از زادهِ صَبر.
نمیخوام بنویسم ک چقدر غم داشت چون در جمله من جا نمیشه غمش ...
.
.
.
توی خونه خیلی حالم بد بود گرفته شده بودم و نا امید از یه سری چیزا ازصبحش میخواستم برم پیش اقا ولی هی یه اتفاقی میوفتاد و نمیشد و من کلا نا امید شده بودم ک امروز میتونم برم ساعت ۹ بود ک تو تخت دراز کشیده بودم و گریه میکردم واسه مشکلات خودم . هیما بود ک پیام داد دادم میرم سمتش مصلی با چشامای تارو غم توی دلم انگار یه چیزی ته دلم گف پاشو عسل الان وقتیه ک میتونی بری . پاشدم و اشکامو کنار زدم موهای بهم ریختمو درست کردم انقدر دلم گرفته بود وسط اماده شدن گریم میگرف ولی دیگه گفتم باید خودمو برسونم ، اماده شدم و پیاده راهی مصلی شدم توی این ۵۰ دیقه راهی ک پیاده رفتم تمام اشک ریختم گفتم خودت میدونی چقدر حالم بده چقدر غم های این مدت روی دلم سنگینی میکنه خودت یکاری بکن ... توی این هوای گرم توی این جمعیت عاشق رسیدم ، یه گوشه نشستم گوشیمو جلوم گذاشتم تا بهم پیام داد هیما برم ببینمش...تکیه به دیوار دادم دیواری ک بالای سرم عکس اقا بود بهش گفتم من قرار نبود با این حالم بیام پیشت ببخش منو چشامو بستم که یهو دلم آروم شد انگار یکی دست کشید رو سرم انگار یکی گف من هستم ناراحتی چی؟ نمیتونماون حسمو بگم نمیتونم توصیفش کنم فقد میتونم بگم انگار حسش کردم ....
انگار باید میومدم پیشش انگار باید امشب اینجوری میشد نمیدونم خوشحال باشم با ناراحت خوشحال از اینکه هواسش بهم بود تاراحت از اینکه دیگه ندارمش ناراحت از اینکه اولین دیدارم باهاشون اینحوری بود اصلا دلم ابن دیدارو نمیخواست اقا...
هیمآ...♡
نمیخوام بنویسم ک چقدر غم داشت چون در جمله من جا نمیشه غمش ... . . . توی خونه خیلی حالم بد بود گرفته
دیشب تو مصلی با عسل قرار گذاشته بودیم، تا همو دیدیم شروع کردیم به خندیدن و چرت و پرت گفتن، فرصت نشد دوتایی گریه کنیم.
مام زود پاشدیم که برگردیم،
ولی خلاصه که یه گریه اساسی و مشتی حسرتش رو دلم موند.
خوش به حال عسل که اینهمه گریه کرد و سبک شد🥲
یادتون میاد؟
یه روزایی، همین ۴،۵ ماه پیش، از خواب بیدار میشدیم میدیدیم خامنهای دات آی آر عکس جدید از آقا گذاشته.
بعدش فیلم دیدار اون روز آقا رو گذاشته. یهو میفهمیدیم عه، مثلا آقا امروز با ارتشی ها دیدار داشته، یا هفته دیگه قراره با طلاب دیدار داشته باشه، یا فردا شب آقا روضه داره و دیدار مردمی داره.
میرفتیم پیام های پایینتر میدیدم ویدیو پیام تلویزیونی آقا رو گذاشته. فیلمو باز میکردیم و آقا برامون حرف میزد. با صدای قشنگش میگفت: بسم الله الرحمن الرحیم
سلام خدمت مردم عزیز ایران...
فرزندان من... عزیزان من...
یادتون میاد؟ میبینید چقدر خوشبخت بودیم و خودمون خبر نداشتیم؟