eitaa logo
هیمآ...♡
136 دنبال‌کننده
6.3هزار عکس
1.2هزار ویدیو
20 فایل
شاید نویسنده... باید به خودمون برگردیم، اون منتظرمونه! و بیا بیدار شیم، تا بیشتر از این، غرقِ خواب نشدیم...! اینجا خود واقعی‌ت باش، اون قشنگتره :) (پیام سنجاق شده رو بخونید لطفا) https://abzarek.ir/service-p/msg/4297348 حرف؟
مشاهده در ایتا
دانلود
https://eitaa.com/himayejan/23053 پسرا دارن ضرر میکنن واقعا
هدایت شده از هیمآ...♡
امروز ۲.۲.۲ عه همش حس میکنم باید یه کاری بکنم
هدایت شده از هیمآ...♡
دیشب آخرِ شب دوباره بازم دو تا صدای بلند اومد. اما مثل دفعه‌ی قبل اونقدر نزدیک نبود. دوباره داشت حالم بد میشد برای همین میخواستیم با بابام اینا راهی قم و زيارت و خونه‌ی خالم بشیم که در آخرین لحظات به دلایلی لغو شد. اما شب رو با مامانم اینا و عمه هام، خونه‌ی مامان جونم خوابیدیم. البته حدودا نزدیک صبح بود که خوابیدیم برای همین تقریبا همه مون ۱۲ ظهر پاشدیم. نهار رو که خوردیم ساعت ۳ شده بود، بابام اینا عزمِ رفتن به قم کردن و ما هم برگشتیم خونه مون تا خونه رو مرتب کنیم‌. آخه خانواده‌ی همسرم اینا به خاطر اینکه اطراف خونه‌شون رو زدن، هنوز برق و گاز ندارن و احتمالا چند روزی میان پیش ما‌. البته بعید میدونم بیان، ولی خب باز هم همین دلیلِ خوبی بود برای اینکه بیایم و به خونه برسیم. اومدم خونه و شروع کردم به کار کردن. به عادتِ همیشگی ویس استاد شجاعی گذاشتم و شروع به تا کردن لباس ها کردم، سه سری لباسشویی روشن کردم، لباس پهن کردم و... همسرم هم شروع به جمع‌آوریِ هال کرد. تمام تلاشم رو کردم که جزء به جزء عادت های قبلیم رو انجام بدم تا به بهترین شکل زندگیِ دو هفته‌ی قبل رو به خودم تلقین کنم. دوش آب گرم گرفتم. ولی مثل چند روزِ گذشته بی حوصله و سریع و پر استرس نه! مثل قبلا با حوصله و آروم. ماسکِ مو زدم و سعی کردم به روزمرگی‌‌های کوچولوی‌ زندگی برگردم. حتی میخواستم با بابلیس موهامو فر کنم ولی فرصت نشد. بعدش تمرین جدیدی که خاله زینب گفته بود رو انجام دادم و خیلی آروم تر شدم. اما بازم دلم میخواست کارِ بیشتری برای سرگرم کردن خودم بکنم. با همسرم یکم تو گوشی چرخ زدیم تا اذان شد. نماز خوندیم و تصمیم گرفتیم شام بریم بیرون تا یه هوایی به کله‌م بخوره. آخه خیلی وقت بود دور نزده بودم. این دو هفته‌ی اخیر هم که کلا رنگ آسمونو درست ندیده بودم... اما خب، دارم تلاش می‌کنم به حالِ خوب ام برگردم. هرچند سخت، هرچند کُند، هرچند با وجودِ احتمالیِ قضاوت ها و برچسب زدن های دیگران که ممکنه بهم بگن لوس و زودرنج و ضعیف! بله، من حساس تر از دیگرانم. بله من واقعا آسیبِ روحی دیدم. ولی مهم نیست که این برای دیگران خنده دار یا مسخره‌ست. مهم اینه که این زندگیِ منه. احساسات منه. روان منه. ذهن منه. و من بیشتر از هر کسی دارم تجربه‌ش میکنم و میدونم که چه زخمی بر داشته! پس تلاش می‌کنم برای زودتر خوب شدنِ این زخم. تلاش می‌کنم برای بخیه زدن و ضدعفونی کردنش... حالا هم تازه از بیرون برگشتیم. الحمدلله دو، سه ساعتِ خوب و آرومی بود. امیدوارم ادامه‌ی شب هم همینطوری باشه. و حتی ادامه‌ی زندگی... همین. یادگارِ ۰۴/۴/۴ پ.ن: معمولا فکر می‌کنیم توی تاریخ های اینجوری باید کارِ خاص و فوق‌العاده ای بکنیم که به یادموندنی بشه. ولی من امروز، یک روزِ عادی داشتم. اما فرقش با روزهای دیگه این بود که من امروز "این عادی بودن رو خودم به وجود آوردم!" پس میشه گفت من امروز قهرمانِ خودم بودم. یه قهرمانِ عادی که یک روزِ عادی برای خودش ساخت‌. گاهی وقتا عادی و معمولی بودن خودش بزرگترین نعمته :) البته با لطفِ لحظه به لحظه‌ی خدا✨ الحمدلله...
امروزم شد ۵.۵.۵ ولی امسال فکر نمیکنم باید کار خاصی انجام بدم🦦
الان یه عالمه عروس و داماد دارن به هم بله میگن و یه عالمه زائو دارن زودتر از موعد میزان که فقط تاریخ ازدواج و زایمان شون رند باشه🦦🦦🦦
هدایت شده از من به توان²
https://eitaa.com/himayejan/23059 نمیخوای بفرستیشون اینور یه فرم بگیرم ازشون؟😃
هیمآ...♡
https://eitaa.com/himayejan/23059 نمیخوای بفرستیشون اینور یه فرم بگیرم ازشون؟😃
راست میگی🌝 بچه ها پاشید برید پیش مبهوم بهتون مورد معرفی کنه🤌 (البته فکر نمیکنم برید، ولی خب)
10.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کسایی که هری پاتر دیدن این کلیپو با اعماق وجود میفهمن😭🤌
اصفهانیا، خوش به حالتون که تو شهرتون یه عالمه سی‌بُن دارین👈🏻👉🏻
هیمآ...♡
اصفهانیا، خوش به حالتون که تو شهرتون یه عالمه سی‌بُن دارین👈🏻👉🏻
(سی‌بن یه سیب زمینی فروشی تخصصیه که سیب زمینی میفروشه با یه عالمه سس دست‌ساز)
یه مدت تهران هم یه شعبه زد ولی کیفیتش به خوبی اصفهان نبود، بعدم کارش نگرفت و جمع کرد. فکر کنم شهرای دیگه هم شعبه داشته باشه اگه اشتباه نکنم، ولی اصلش تو خود اصفهانه و واقعااا مامامیا ماماسیتا داره🤌🤌🤌
ای منِ ساده‌ی خوش‌خیال...