هیمآ...♡
روز ۶۵ام #مادری جدیدا وقتی زینب شیر میخوره، نمیدونم چه تغییری توی بدن و هورمونهام شکل میگیره که ت
6.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
روز ۱۴۹ام #مادری
وقتی تو دلم بود، آخر شبا این صوت سوره واقعه رو میذاشتم کنار شکمم و آروم آروم ماساژش میدادم. تقریبا هرشب این کارو میکردم. مطمئن بودم که میشنوه و متوجهش میشه.
حالا الان ۱۴۹ روزه که دیگه توی دلم نیست، ولی قرارمون هنوز سر جاشه.
برنامهی شب های واقعهای ما همچنان ادامه داره، فقط با این تفاوت که دیگه توی دلم نیست🥲
رو پامه و یواش یواش با شنیدن صوت چشماش گرم میشه... :)
هدایت شده از ابرهای پف پفی☁️𓅯
افتخارم این است که از امت پیامبری هستم
که تسلیت میگفت به کودکی که گنجشک او مرده بود ..(:
مبارک است ولادتت🩷
یه گردنبد داشتم بابام سر نامزدی بهم کادو داده بود، خیلی خییییلی سنگین بود :))))
نزدیک ده گرم فقط زنجیرش بود :))))
اونم نیست :)))))
هیمآ...♡
یه گردنبد داشتم بابام سر نامزدی بهم کادو داده بود، خیلی خییییلی سنگین بود :)))) نزدیک ده گرم فقط زنج
هنوز اینو به خانواده اطلاع ندادم.
چون دور از جون یا خودشون سکته میکنن یا منو سکته میدن :))))
دارم زنگ میزنم به مامانم یه جوری که شک نکنه ازش بپرسم ببینم خونه اونا هست یا نه.
ایشالا که شک نمیکنه🙏
ایشالا که لو نمیرم🙏
در ظاهر ریلکسام در باطن آشوب🦦
نه جاشون خییییلی امن بوده.
حالا نشون ام رو چون هی دستم میکردم خیلی امن نبود ولی این گردنبد رو چون خیلی نمینداختم، گذاشته بودم توی یه جعبه چوبی دورش هم فویل پیچیده بودم (که طلایاب نتونه پیداش کنه) و گذاشته بودم یه جایی از خونه مامانم اینا که فقط مامان و بابام و داداشم جاشو میدونستن💆🏻♀️