هیمآ...♡
فردا دانشگاه دارم، همسرم اصفهانه، مامانم مشهده، بابام سرکاره، حسین مدرسه ست، مادرشوهرم وقت دکتری دار
داشتم این پیامو میفرستادم که خالم زنگ زد گفت فردا زودتر از سرکار برمیگرده برم بذارم پیش اون
هیمآ...♡
خاله فدایی داری بخدا😭
این همون خالهایه که براتون تعریف کردم بهم گفت با دوقلو هاش حرف بزنم که راضی بشن خواستگار راه بدن.
یادتونه؟ چه موردایی رو رد کردن دختراش😂
چند وقت پیش از همسرم سراغ همون دوستش که خواستگار ستایش بود رو گرفتم گفتم بالاخره زن گرفت؟ گفت نه زنگ زد بهم گفت انقدر دنبال زن گشتم و پیدا نکردم خسته شدم، با پولی که گذاشته بودم کنار برای زن گرفتن میخوام ماشین بخرم.
هیچی دیگه، برادر هفته پیش با پولی که میخواست باهاش زن بگیره یه کرولا خرید👐
هیمآ...♡
این همون خالهایه که براتون تعریف کردم بهم گفت با دوقلو هاش حرف بزنم که راضی بشن خواستگار راه بدن. ی
ولی من آخرش اینو زن میدم حالا ببینین
امروز هرکاری که تا همین یکی دو سال پیش برای مدلِ شخصیتم قفل بود رو باهم انجام دادم.
۷ و نیم صبح پاشدم، (در اصل زینب پاشد و بیدارم کرد) اگر آدم یکسال پیش بودم با تازیانه هم کتکم میزدن ۷ و نیم صبح پا نمیشدم!
تا هشت و نیم هم به زینب صبحانه دادم هم یکی از دارو های مهمش رو، و هم خودم صبحانه خوردم. اگر آدم قبلی بودم این ساعت از صبح اگه خاویارِ طلا هم جلوم میذاشتن نمیخوردم چون از صبحانه بدم میومد!
سریع پاشدم وسایل جمع کردم زینبو زدم زیر بغلم تنهایی بردمش مرکز بهداشت برای شنوایی سنجی. اگه آدم گذشته بودم به هیچ عنوان تنهایی نمیرفتم یه مرکز درمانی.
و در آخر هم وقتی موقع حساب کردن فهمیدم کیف پولم رو نیاوردم، در کمال خونسردی رفتم اونجا از یه خانمی خواهش کردم که من مبلغ رو بزنم به کارتش و اون به جای من کارت بکشه. که باز هم اگر آدمِ قبلی بودم، ترجيح میدادم همونجا برم تو آشپزخونه شون اندازه پولی که باید پرداخت میکردم ظرف بشورم و سیبزمینی پوست بِکنم ولی نرم از مردم خواهش کنم کمک ام کنن...!
بعدشم دوباره اسنپ گرفتم و برگشتم خونه.
الانم باید یکم خونه رو (در اصل خونه مامانم اینا رو) مرتب کنم و یواش یواش آماده بشم که برم زینبو بذارم پیش خالم و از اون طرفم برم دانشگاه🤝