امروز هرکاری که تا همین یکی دو سال پیش برای مدلِ شخصیتم قفل بود رو باهم انجام دادم.
۷ و نیم صبح پاشدم، (در اصل زینب پاشد و بیدارم کرد) اگر آدم یکسال پیش بودم با تازیانه هم کتکم میزدن ۷ و نیم صبح پا نمیشدم!
تا هشت و نیم هم به زینب صبحانه دادم هم یکی از دارو های مهمش رو، و هم خودم صبحانه خوردم. اگر آدم قبلی بودم این ساعت از صبح اگه خاویارِ طلا هم جلوم میذاشتن نمیخوردم چون از صبحانه بدم میومد!
سریع پاشدم وسایل جمع کردم زینبو زدم زیر بغلم تنهایی بردمش مرکز بهداشت برای شنوایی سنجی. اگه آدم گذشته بودم به هیچ عنوان تنهایی نمیرفتم یه مرکز درمانی.
و در آخر هم وقتی موقع حساب کردن فهمیدم کیف پولم رو نیاوردم، در کمال خونسردی رفتم اونجا از یه خانمی خواهش کردم که من مبلغ رو بزنم به کارتش و اون به جای من کارت بکشه. که باز هم اگر آدمِ قبلی بودم، ترجيح میدادم همونجا برم تو آشپزخونه شون اندازه پولی که باید پرداخت میکردم ظرف بشورم و سیبزمینی پوست بِکنم ولی نرم از مردم خواهش کنم کمک ام کنن...!
بعدشم دوباره اسنپ گرفتم و برگشتم خونه.
الانم باید یکم خونه رو (در اصل خونه مامانم اینا رو) مرتب کنم و یواش یواش آماده بشم که برم زینبو بذارم پیش خالم و از اون طرفم برم دانشگاه🤝
بعد از دانشگاه هم سریع باید با مترو خودم برسونم به نزدیک ترین ایستگاه نزدیک خونه خاله، که بابام بیاد اونجا دنبالم که بعدش باهم بریم دنبال زینب تحویلش بگیریم.
شب هم که اگر خدا بخواد بریم تجمع✨
https://eitaa.com/himayejan/23570
یه چندتا مورد دیگه داریم براش بذارین رو اونام امتحان کنم بعد😔😂
البته انقدر خسته شده زده رو فاز بیخیالی که دیگه اصلا زن نمیخوام هیچکسو معرفی نکنید🦦
بقیه جاها رو نمیدونم اما توی تهران دیگه عملا چیزی تحت عنوان "قانون حجاب" وجود نداره.
کلا یه جوری نیست که انگار از اول هم نبوده.
دلتنگ آقا ام، اونقدری که تا حالا هیچوقت انقدر دلتنگ کسی نبودم.
یهو یادم میاد که دارم توی تهرانِ بدون آقا زندگی میکنم، بعد از زندگی سیر میشم.
بعد یهو همه چیز خاکستری میشه.
هوا پر از دود میشه.
زمین و زمان ساکت میشن.
و نفس ام، دیگه دلش نمیخواد که بالا بیاد...