هیمآ...♡
https://eitaa.com/GHELICH_IR/3646 چرا؟ بذار ببینمش
دیدم...
و آه... :)
البته خداروشکر که الان جاشون خوبه...
خوشبحال شون که شهید شدن :)
به آیینه نگاه میکنم. تصویر دخترکی پریشان را به قاب کشیده.
به چشم های دخترک نگاه میکنم. دو دو میزنند و التماس میکنند که نجاتشان دهم. دلم میخواهد اما... اما انگار که نمیتوانم... حداقل این دو ماه که نتوانسته ام...
دوباره به آیینه نگاه میکنم و به خودم خیره میشوم...
دل از تفسیر و تعبیر چشم هایم میگیرم و سر تا پایم را نگاه میکنم.
موهایم را بی حوصله تر از همیشه بالای سرم بسته ام. مهم نیست! فقط میخواهم روی صورتم نریزند.
ابرو های بلند و کشیده ام به زیبایی گذشته اند اما، اما انگار که بار سنگینی را به دوش کشیده باشند، کمی خم برداشتند...
چشم های درشت و مشکی ام...
لب هایم که خشکِ خشک شدند...
پوستم که رنگش پریده...
لباس هایم! تیشرت گشاد مشکی با شلوار همرنگش...
کِی انقدر بی روح شدم؟
برمیگردم و به کمد لباس هایم نگاه میکنم.
چینِش منظم شان که هنوز دست نخورده اند، گوشه لبم را به بهانه لبخند کمی کج میکنند.
بلیز ها به ترتیب آویزان شدند و شلوار یا دامن همرنگشان مرتب و زیبا پایین شان گذاشته شده...
دقت میکنم...
سبز، آبی،طلایی، قرمز، بنفش، زرد و لیمویی و...
منِ سیاه پوش همانم که روزی این لباس های رنگی را تنم میکردم...!
من، که حالا موهایم را بی سلیقه جمع کرده ام، همانم که هر روز عاشقانه موهایم را شانه میزدم و میبافتم.
من، که خنده با لبانم قهر کرده، همانم که روزی صدای خنده و شوخی ام گوش فلک را کر میکرد...
برمیگردم و دوباره نگاهی به خودم میاندازم...
یادآوری روز های خوبم تیله ی مشکی چشمانم را تر میکند.
همان روز هایی که تو با آمدنت رنگی ترشان کردی...
البته انگار که رنگی رنگی دوست نداشتی...! مداد سیاه را گرفتی و کل زندگی ام را رنگ کردی... مشکی!
دو ماه است که زندگی ام را سیاه کردی... مثل چشمانم.
میگفتی، میگفتی سیاهی چشمانم زیباست. دوست شان داری.
حتما به خاطر همان ها هم بوده که کل زندگی ام را سیاه کردی...
آری، تو سیاهی را دوست داری...!
دوباره به چشم هایم خیره میشوم. دخترکِ دو ماه قبل را میبینم، انگار که آنجا زندانی شده و خودش را به در و دیوار میکوبد تا آزاد شود...
به خودم میآیم! زندانی بودن بس است...!
من همانم! همان دخترکِ رنگی پوش!
همان که هر روز لب پنجره مینشست و طلوع و غروب خورشید را نگاه میکرد...
همان که درد هایش پشت خنده اش قایم شده بودند...
این، این دخترِ سیاهِ خسته من نیستم...!
باید برگردم، به خودم!
میچرخم و در کمد را باز میکنم. چشم هایم را میبندم و روی لباس هایم دست میکشم، در دلم قرعه میاندازم تا یکی شان را انتخاب کنم!
سومی از سمت راست...
چشم هایم را باز میکنم و با دیدن لباس طلایی ام لبخند پهنی میزنم...
خودش است، باید بدرخشم...
لباس را جلوی بدنم میگیرم و توی آینه قدی به خودم خیره میشوم...
میخندم، از همان ها که چالِ گونه ی راستم نمایان میشود... :)
به چشم هایم نگاه میکنم، حالا دیگر دو دو نمیزنند... انگار که آزاد شان کردم...
لب باز میکنم و خودم را خطاب میکنم:
سیاهی بسه...!
بدرخش...:)
#اندکیقلم...✍🏻
هیمآ...♡
به آیینه نگاه میکنم. تصویر دخترکی پریشان را به قاب کشیده. به چشم های دخترک نگاه میکنم. دو دو میزنند
اینم متنِ الکن که خواسته بود💛
🔻ماهور را پیدا کنید
🔹پلیس آگاهی تهران از انتشار تصویر پسر ۱۰ ماهه به نام «ماهور» که در آبان ماه امسال توسط دو زن جوان پس از بیهوش کردش مادرش ربوده شده است خبر داد
🔹پلیس: چنانچه کسی از سرنوشت این کودک اطلاع دارد با پلیس تماس بگیرد/ایرنا
🆔 @GizmizTel 💯