شک کردم
از اون روز به بعد انگاری میترسیدم نیت کنم، موقع زیارت عاشورا خوندن مثل قبلا نمیتونستم نیت رو راحت بگم.
به جاش میگفتم به همون نیت قبلی...!
اخرای چله بود...
شک و ترسم بیشتر شده بود.
انقدر التماس خدا کرده بودم...
همش میگفتم نکنه خدا جوابمو بده، بعد به صلاحم نباشه و برام بد بشه!
بعد اون موقع من به خدا چی بگم؟ روم. نمیشه چیزی بگم...
چیزی بگم خدا میگه خودت خواستی! خودت اینهمه دعا کردی
نماز خوندی
زیارت عاشورا خوندی
خودت خواستی...!
این دیوونگی نزدیک دو ماه طول کشید.
دو ماهی که توش به خدا خیلی نزدیک تر شدم.
ولی نه به خاطر خودش! بلکه به خاطر خودم و خواستم....
اون روزا آروم آروم گذشت
تب و تابم افتاد و فهمیدم داشتم چه چیز مسخره ایو از خدا میخواستم!
ولی... ولی هنوز کامل جدا شدن از خواستم سخت بود...
کامل بیخیالش شدن سخت بود...
برا همین خودمو زدم به بیخیالی.
سعی کردم دیگه فکر نکنم
دیگه به خدا اصرار نکنم...
حالا سیزده ماه از اون روزا میگذره.
و من به عقب نگاه میکنم و میبینم چققققدر خدا بهم لطف کرد که جوابمو نداد.
و امیدوارم هستم که نده...
الان میبینم چقدر مسخره بود.
چقدر پوچ بود
چقدر خار و خفیف بود...
میخوام بگم، گاهی به صلاحت نیست
گاهی درست نیست
گاهی نباید بشه
گاهی باید بسوزی و نرسی
ولی مطمئن باش، خدا بهترینو برات در نظر داره...
بهش، برای چیزی اصرار کن که ارزش داشته باشه...
نه چیزی مثل من که چند وقت بعدش نگاه کنی و ببینی جقدر مسخره بوده
چقدر بچگانه بوده...
اون روزا
واقعا روزای عجیبی بودن برام...
هنوزم میگم، هیچ وقت مثل اون موقع چیزی رو از خدا نخواستم.
اصن روانی شده بودم😐
نمیتونم بگم صد در صد پشیمونم...
نه چون همون نماز هایی که برای حاجتم میخوندم مزه ی شیرین نماز مستحبی رو زیر زبونم آوردن.
چون همون راز و نیاز ها با خدا، لذت صحبت خودمونی با خدا رو بهمون نشون دادن...
حتی همون حماقتا، وادارم کردن به خودم بیام و بِکَنَم...