هی هی زهرای متانویا!
دختر من نبودم، یکم با تاخیر تولدِ کلبه قشنگت مبارک باشه💫
ممنون که یه جمع دخترونه ی خودمونی درست کردی و روز و شبای قشنگی رو باهامون رقم زدی دختر✨💛
نه از سرنوشت ۴ رو میبینم، نه دوسش دارم، نه دقیقا از داستانش خبر دارم...!
ولی الان تو اتاق بودم تلویزیون روشن بود داشت نشونش میداد صداش میومد تو اتاق.
صدای آرزو و سهراب میومد که داشتن در مورد عمل آرزو بحث میکردن.
آرزو میخواست عمل کنه و سهراب مخالف بود چون نگرانش بود.
بعد به دیالوگ شاید به نظر من قشنگی گفت که خیلی به دلم نشست :)
سهراب وسط بحث برگشت گفت: چرا میخوای با این کارت هم حال خودتو هم منو بد کنی...؟
ینی میخوام بگم قشنگه یکی اینجوری شده حالش بسته به حال مون باشه...
اینجوری خودشو به آب و آتیش بزنه و حتی تو روی کسی که دوسش داره وایسه به خاطر اینکه نگران سلامتیشه... :)