خدایا این زوج جوونی که اینجا نشستن دارن باهم افطار میکنن خیلی ملیحان.
از ته قلبم میخوام که خوشبخت و عاقبت بخیر بشن🥺✨
هیمآ...♡
مرحله کلاس زبان با خوبی پشت سر گذاشته شد. بیاین باهم بریم بهشت برای افطاری✨ تا جایی که بتونم براتون
میدونم قرار بود فیلم و عکس بفرستم
ولی شرمندم گوشیم شارژ نداشت ಥ‿ಥ
ولی تو جز اون ادمایی از زندگیم هستی و میمونی که همیشه جاشون سفت و محکمه...
میدونی اینو از کجا فهمیدم؟
اونجا که وقتی باهم اشنا شدیم فقط کمتر از یک ماه تونستیم همو ببینیم و بعدش از هم دور افتادیم، اونم یک سال و چهار ماه!! الانم که چهار پنج ماهی میشه ندیدمت :)
ولی هیچی عوض نشد
ولی تو عوض نشدی
ولی هیچی بین مون عوض نشد... :)
تو همونی که رابطه مونو با چسب دوقلو محکم میکنی و نمیذاری جدا شیم :)✨
فقط بمونی برام، همینجوری...
+تو چجوری اومدی اینجا؟
_نمیدونم، خواب بودم چیزی نفهمیدم. چشمامو باز کردم دیدم اینجام.
+ صدات چرا بغض داره؟ بیخیال اینجا اونقدرام بد نیست
_اخه بدقولی کردم... اون منتظرمه، بهش گفتم بخوابم بیدار شم باهات بازی میکنم... ولی، ولی نتونستم...
+همه ماها که اینجاییم یه سری حسرت های اینجوری داریم... تو در مورد کی حرف میزنی؟
_ دخترم... منتظرمه که بیدار شم باهاش بازی کنم... اصلا اون هيچی، قرار بود زهرا رو هم امروز ببرم لباس بخره... الان حتما تو خیابون منتظرمه، میگم، سردش نشه....؟ تو خیابون معطل میشه کسی اذیتش نکنه؟ من، من باید برگردم... دخترم منتظرمه،حتما تا الانم کلی ترسیده، زهرا سرپا تو خیابون اذیت میشه...! مامانم! مامانم اخر این هفته منتظر مونه که بهش سر بزنیم، کارای شرکت مونده، همه چيز رو هواست! خواهش میکنم... من باید برگردم...!
+ میفهممت، همه مون اولش اینجوری ایم، ولی الان چیزای مهم تری داری که باید بهشون فکر کنی... باید اینجا به زندگی جدیدت برسی، نگران دختر و خانومت هم نباش خدا هواشونو داره... بیقراری میکنن ولی تموم میشه...
_ نه! نمیخوام، اینجا که. خبری نیست... من باید برگردم... ببین اونجا دراز کشیدم! ببین دخترم داره صدام میکنه. چشمای اشکی شو ببین... من باید برگردم... باید برگردم...
_ متاسفم ولی، راه برگشتی نیست... تو دیگه برنمیگردی...! زندگی دنیاییت به پایان رسیده...
...+
#اندکیقلم...✍🏻