دیگه اینا میرن سراغ اقاهه و داستانو براش تعریف میکنن و یه مدت این آقای سنی خیلی بین قم و سنندج رفت و امو میکنه و زیاد شوهرخاله منو میبینه.
برای کارای ماشین!
تا اینکه این بینابین این آقاهه برمیگرده به شوهر خالم میگه اره منو و خانمم با اینکه سنی هستیم ولی اعتقادات خیلی قوی تشیع هم داریم...!
همین میشه شروع ماجرا... :)
طولانیش نکنم، نتیجه صحبت های شوهرخالهم با آقاهه و رفت و امد شون میشه اینکه این اقا ماه رمضون توی حرم حرضت معصومه شیعه شدن... :)))
شوهرخالهم میگفت انننقدر تو حرم گریه کرد... انننقدر گریه کرد که نگو... :)
حکمت خدارو میبینی؟
وفتی خبر دزدیده شدن ماشین شون اگمد همه مون واقعا ناراحت شدیم، همش میگفتیم با سه تا بچه، اونم اخرین بچش که تازه چند ماهشه بدون ماشین خیلی سخت شون میشه و اینا...
ولی ببین خدا چه برنامه ای چیده بوده و ما خبر نداشتیم :]
بعد میگفت سر یه قیمت مناسب یه توافق رسیدن ماشینم دیگه از آقاهه نگرفتن، فروختن به خودش...
هدایت شده از خابالو:)
همین اول کاری میخوام بهتون از این مجسمه گوگولی ها تقدیم کنم 🙂
هرکی دوست داره این پیام رو فور کنه توی کانالش که بهش بدم ✌️
اگر حیوون خاصی هم دوست دارید بدم بعد از این پیام اسم اون حیوون رو بنویسید که اگه داشتم اونو بهتون تقدیم کنم 😁
اره دیگه منتظر هستم تا فردا ظهر فور کنید که عصر بدم خدمتتون:)))
@khabal
هیمآ...♡
همین اول کاری میخوام بهتون از این مجسمه گوگولی ها تقدیم کنم 🙂 هرکی دوست داره این پیام رو فور کنه توی
خوابالو رو یادتونه؟
اومده دوباره :)