ازشون جدا شدیم منو مامانم یه جا وایساده یودیم داشتیم با یکی از دوستامون حرف میزدیم بعد یاو این دوتا اومدن از جلومون رد شدن، یه مکث کردن.
من پسره رو دیدم، بعد فکر کردم اون خانم کناریش مامانشه🤦♀
اینام مکث کردن یه لحظه من گفتم زشته دارن رد میشن مارم نگاه میکنن باهاشون خداحافظی نکنیم، یهو وسط حرف مامانم و دوست مون گقتم مامانن ماامان خانم تسلیمی، بعد با دست نشون شون دادم که مثلا باهاشون خداحافظی کنیم🙂
و بگید چی؟! خانم کنارش مامانش نبود فاطمه بود🙂🙂
و داشتن خصوصی حرف میزدن و نمیخواستم کسی ببینشون🙂🤦♀
رسما دیدم که جفت شون باهم اب شدنننن
میدونید چی بده؟
اینکه عکاس بله برون شون منممم.
من دیگه چجوری تو صورت پسره نگاه کنممن
من حتی تا زمتنی که مامانم بهشون سر تکون داد هم نفهمیدم دختره فاطمه ستتت.
سرمن برگردوندم دوباره دیدم و وقتی قیافه خشک شده و معذب جفت شونو دیدم فهمیدم چه خراب کاری کردم🙂🤦♀😬
https://eitaa.com/himayejan/5497
اره چند سال دیگه منو نشون میده به فاطمه میگه عه همون دختر خاله ت که مچ مونو گرفت😂😂🤦♀