خوشحال از اینکه امروز قراره به حقش برسه و همه چیز معلوم بشه امروز رفتم سر جلسه امتحان.
امتحان که تموم شد گفتن کسی نره خونه، میخوایم باهاتون حرف بزنیم.
اومدن حرف زدن و گفتن که همه چیز معلوم شده و دوربینا چک شده و...
بعد که تموم شد، من همون معلم فرهنگی مونو که معرف حضورتون هست رو کشیدم کنار یواشکی بهش گفتم: من که از چیزی خبر ندارم، کار فلانی (اون دوستم) بوده؟
و گفت سر دسته اصلی اون بوده.
گفتم واقعا؟ مطمئنی؟
گفت واضحه، خودم. دوربینا رو چک کردم...
اکثر بچه ها وقتی فهمیدن، منتظل یه ری اکشن از من بودن.
میگفتن تو الان ناراحت نیستی؟ که بهت دروغ گفته؟ که اینجوری دورت زده؟
انقد بیخیال بودم از این داستان که یکی از بچه ها فک کرد دارم عمدا تظاهر میکنم، اروم بهم گفت: ببینم، تو الان واقعا خوبی؟
خندیدم گفتم: بهم میخوره بد باشم؟
گفت: نه جدی میگم
گفتم: منم جدی میگم، همه اینا نهایتش واسه دو سه ساله، بعدش تموم میشه، چرا الان اعصاب خودمو خراب کنم؟
گفت اخه بهت دروغ گفته، الان هیچ کاری نمیخوای بکنی؟
گفتم به خودش ضرر زده، من چی کار کنم؟
امروز تو اسنپ که داشتم برمیگشتم و یه لبخند گوشه لبم بود، از خودم. تو دلم برای دختر قوی ای که ساختم تشکر کردم.
اگه من اون آدم قبل بودم، باید الان ساعت ها گریه میکردم و از دروغ بزرگی و سواستفاده ای که از اعتمادم شده ناله میکردم.
ولی من نه تنها ناراحت نیستم، بلکه از دست اون ادم عصبی هم نیستم...!
میدونین چرا؟ چون نمیخوام قضاوت کنم...
من چی کارم؟ من کجای داستانم؟ به من چه؟
من به حسب رفاقت چند ساله وظیفم بود که به اون اعتماد کنم، جدای همه حرفا و مدارک...
اعتماد کردم، جواب نداد!
ناراحت نیستم، من مسئولیتمو درست انجام دادم.
یکی دیگه ست که از اعتمادی که بهش داشتم سو استفاده کرده و دیگه قرار نیست به دستش بیاره...