میخوام برایت از شب های دلتنگی بگویم.
از بغض خفه شده ی زیر پتو،
از هقهق بی صدا و آروم،
از لرزش ریز شونه ها وقت اشک...
اومدم، اومدم برات بگم این شبا فقط خدا حالمو میدونه و بس.
اومدم بگم سخته، سخته سرت پر از حرف باشه ولی زبونت نچرخه...
ولی کلمه پیدا نکنی...
میدونی شاید همین حرف نزدم بود که گذاشت بری...
شاید، شاید اگه من حرف میزدم، اگه میگفتم، اگه نگران این نبودم که ناراحت بشی، تو الان نرفته بودی و من الان با یه وهم حرف نمیزدم...
ولی، ولی میگم وهم من، حداقل ممنون که موندی تا من یه مخاطب خیالی برای حرفام داشته باشم.
ممنون.
#اندکیقلم...✍🏻
ای ساربان آهسته رو کآرام جانم میرود
وآن دل که با خود داشتم با دلستانم میرود
من ماندهام مهجور از او بیچاره و رنجور از او
گویی که نیشی دور از او در استخوانم میرود
گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون
پنهان نمیماند که خون بر آستانم میرود
محمل بدار ای ساروان تندی مکن با کاروان
کز عشق آن سرو روان گویی روانم میرود
او میرود دامن کشان من زهر تنهایی چشان
دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم میرود
برگشت یار سرکشم بگذاشت عیش ناخوشم
چون مجمری پرآتشم کز سر دخانم میرود
با آن همه بیداد او وین عهد بیبنیاد او
در سینه دارم یاد او یا بر زبانم میرود
بازآی و بر چشمم نشین ای دلستان نازنین
کآشوب و فریاد از زمین بر آسمانم میرود
شب تا سحر مینغنوم و اندرز کس مینشنوم
وین ره نه قاصد میروم کز کف عنانم میرود
گفتم بگریم تا ابل چون خر فروماند به گل
وین نیز نتوانم که دل با کاروانم میرود
صبر از وصال یار من برگشتن از دلدار من
گر چه نباشد کار من هم کار از آنم میرود
در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود
سعدی فغان از دست ما لایق نبود ای بیوفا
طاقت نمیآرم جفا کار از فغانم میرود
از هر چه میرود سخن دوست خوشتر است
پیغام آشنا نفس روح پرور است
هرگز وجود حاضر غایب شنیدهای
من در میان جمع و دلم جای دیگر است
شاهد که در میان نبود شمع گو بمیر
چون هست اگر چراغ نباشد منور است
ابنای روزگار به صحرا روند و باغ
صحرا و باغ زنده دلان کوی دلبر است
جان میروم که در قدم اندازمش ز شوق
درماندهام هنوز که نزلی محقر است
کاش آن به خشم رفتهٔ ما آشتی کنان
بازآمدی که دیدهٔ مشتاق بر در است
جانا دلم چو عود بر آتش بسوختی
وین دم که میزنم ز غمت دود مجمر است
شبهای بی توام شب گور است در خیال
ور بی تو بامداد کنم روز محشر است
گیسوت عنبرینهٔ گردن تمام بود
معشوق خوبروی چه محتاج زیور است
سعدی خیال بیهده بستی امید وصل
هجرت بکشت و وصل هنوزت مصور است
زنهار از این امید درازت که در دل است
هیهات از این خیال محالت که در سر است
هیمآ...♡
سلام. روز خود را با بیخیالی ای که چند روزه نصیب مان شده شروع میکینم✋
این خیلی خوبه
به قول همون معلم ادبیاتم که معرف حضورتون هست:
بی خیالی خوبه، بی تفاوتی بده...!
فکر کنین بهش...