خوشحالم که خوابم میاد و نمیتونم زیاد بیدار بمونم که اینجا براتون غر بزنم.
خوشحالم که اعصاب تون امشب از دستم خورد نمیشه و ارامش تونو بهم نمیزنم
اتفاق بسی کیوتی امروز افتاد که به محض اینکه برسم خونه و از شر این جالت تهوع و سرگیجه ی تو ماشین خلاص بشم براتون تعریف میکنم
اول اولیو میگم.
صبح رفتم مدرسه بعد ساعت شیش و نیم بود من رفتم یه گوشه رو موکت گرفتم خوابیدم.
بعد همین خواب و بیدار بودم حس کردم یکی اومد یه چیز گذاشت کنارم رفت، توجه نکردم به خوابم ادامه دادم😂
بعد بیدار که شوم کنارمو نگاه کردم دیدم یکی از بچه ها که در جریان تولدی که بقیه برام گرفتن( دو سه روز پیش بچه ها برام تولد گرفته بودن) نبوده، رفته بود برام کادو خریده بود بعد دیدا من خوابم همینجوری گذاشته کنارم تا بیدار شم🥺✨
سر کلاس نرم افزار بودیم بعد معلم مون گفت بچه ها مانیتور هارو ببندین میخوام یه چیزی بگم.
بعد همه منتظر بودیم و اینا شروع کرد به حرف زدن که:
... میدونم این روزا شاید حال همه مون خیلی خوب نباشه. حالا من از جو خانواده هاتون و اینا خبر ندارم، نمیدونم چقدر درگیر هستید اصلا چقدر فضا تون ملتهب هست...
اما فکر میکنم این روزا همه مون باید دلیل حالِ خوب همدیگه باشیم، حتی شده خیلی کم...
واسه همین براتون یه جمله هایی نوشتم، آوردم که بردارین، امیدوارم بتونم حتی چند لحظه لبخند به لباتون بیارم
حالا من: ಥ‿ಥ ಥ‿ಥ ಥ‿ಥ...
هیمآ...♡
سر کلاس نرم افزار بودیم بعد معلم مون گفت بچه ها مانیتور هارو ببندین میخوام یه چیزی بگم. بعد همه منتظ
نوشته ای که به من افتاد :))