eitaa logo
هیمآ...♡
135 دنبال‌کننده
6.3هزار عکس
1.2هزار ویدیو
20 فایل
شاید نویسنده... باید به خودمون برگردیم، اون منتظرمونه! و بیا بیدار شیم، تا بیشتر از این، غرقِ خواب نشدیم...! اینجا خود واقعی‌ت باش، اون قشنگتره :) (پیام سنجاق شده رو بخونید لطفا) https://abzarek.ir/service-p/msg/4297348 حرف؟
مشاهده در ایتا
دانلود
چون خودت قشنگ و مهربونی منم قشنگ و مهربون تصور میکنی❤️
واااااای این سمممم یادم اومدد مسمسمسمییوی🤣🤣 من بگم طنز داستان کم میشه بیا خودت با لحن خودت بگو بالاخره به عنوان خودِ زخم‌خورده بهتر توضیح میدی😂😂
از همه تون تک تک تون خواهش میکنم برام دعا کنین که یه مساله ای برام به خیر و خوشی تموم بشه... مساله که واقعا بحثِ چنننند ساااال آیندم، زندگیم و... بهش مربوط میشه! دعا کنین فقط سالم از بگذرم، تهش خیر باشه...
اللهم عجل لولیک الفرج :) و الهی عظم البلا... لَیِنْ قَلْبی لِوَلیِ اَمْرِکْ❤️
به وقت همین اذان باید خدارو شکر کنم واسه بودن شماهایی که اینجوری با حرفاتون لبخند به لبم میارین و وسیله میشین از طرف خدا که ارومم کنین :) الهی دختر خدا از دهنت بشنوه :)❤️
یعنی عاشقتمم😂😂 اولا شوهرم کجا بود بابا😂🤦‍♀ دوما من اگه شوهرم بکنم قصدی برای ترک اینجا ندارم😁 ولی حالا جدای شوخی برام دعا کناا، خب؟ :)
هیمآ...♡
واااااای این سمممم یادم اومدد مسمسمسمییوی🤣🤣 من بگم طنز داستان کم میشه بیا خودت با لحن خودت بگو بالاخ
خب مث اینکه زهرا فعلا آنلاین نیست من خودم تعریف میکنم تا وقتی اومد اگه چیزی از قلم جا افتاده بود بگه
هیمآ...♡
ولادت حضرت علی اکبر مبارک مون باشه :)🧡
(ماجرا مال همین شبیِ که فیلمشو ریپلای کردم) اقا ما هیات گرفته بودیم بعد زهرا یکی از مسئولای رسانه ی هیاته. بعد زنونه و مردونه از هم جدا بودن زهرا بنده خدا باید تو مردونه فیلم‌برداری می‌کرد ولی خب چون ۹۹ درصد اون جمعیت مرد بودن روش نمیشد تنها اونجا باشه. اقا بهش گفتم عیب نداره بیا بریم من کنارت میشینم که تنها نباشی. خلاصه ما رفتیم ته سالن و زهرا دوربینو گذاشت رو سه پایه و جشن شروع شد و دست و هلهله و اینا بود. ما دو تا هم خوشحال و خندان اون ته دست می‌زدیم غافل از اینکه مدیرِ کلللل مجتمع مون(از پیش دبستان تا پیش دانشگاهی) پشت مون نشسته😂🤦‍♀
ایشون و همسرشون مدیر کل مجتمع هان. هردو هم خانم و آقای بسبار موجه و مسن هستن حدودا پنجاه شصت سالشونه... بعد اقا خب ما با این رودربایستی داریم دیگه! ولی اون موقع متوجه نشدیم که پشت مون نشسته. یه لحظه این مولودی‌خون اوج گرفت من تند تند دست زدم زهرا یهووو از خود بی خود شد شروع کرد کل زدننن😂😂 (تصور کنید زهرایی که خجالت می‌کشید اونجا فیلم‌برداری کنه حالا داشت بللندد و طولانی کل میزد😂) همینجوری کل میزد و سرشو میچرخوند که یهو نگاش خورد به پشت و قیافه حاج خانوم رو دید و سرخ شده و تند تند میگه: نزززن نززززن اگه بهتون بگم زهرا در یک هزارم ثانیه دور از جونش لال شد، دروغ نگفتم🤦‍♀😂
اخه قبل مراسم حاج اقا (همسر حاج خانوم) به ما گفتن که همسرِ یکی از معلمای دبیرستان که به تازگی فوت کردن تو مراسم هستن، زیاد دست و کل نزنین به احترام ایشون. حالا این به ما احترام گذاشته با اینکه عزاداره اومده مام بهش احترام بذاریم. حالا از یه طرف به خاطر این موضوع نباید کل میزدیم از یه طرفم خب ما تو مردونه بودیم و تقریبا همع جمعیت مردا و پسرای جوون بودن😂😂 هیچی دیگه در آنِ واحد منو زهرا لال و فلج شدیم و تا اخر مراسم مث دخترای خوب نشستیم بی صدا فقط کارمونو کردیم😁😂 ولی خدایی باید اونجا می‌بودین و قیافه جفت شونو میدیدن