هدایت شده از شعور .
وقتی تو نیستی
شادی کلام نامفهومی است
و دوستت می دارم رازی است
که در میان حنجره ام دق می کند
وقتی تو نیستی
من فکر می کنم تو آنقدر مهربانی
که توپ های کوچک بازی
تصویرهای صامت دیوار
و اجتماع شیشه های فنجان ها، حتی
از دوری تو رنج می برند
و من چگونه بی تو نگیرد دلم؟
اینجا که ساعت و آیینه و هوا به تو معتادند
و انعکاس لهجه شیرینت
هر لحظه زیر سقف شیفتگی هایم می پیچد!
حسین منزوی
او|he
You were in my hands, but you're good at leaving.
You were in my hands, now you're on my ceiling.
او|he
تقدیمیِ کوچیکی از او- بیتی از مولانا با توجه به حس و حالی که از شما بگیرم، تقدیم میشه بهتون. برای ش
دلتنگم و دیدار تو درمان منست
بیرنگِ رُخت زمانه زندانِ منست
بر هیچ دلی مباد و بر هیچ تنی
آنچ از غمِ هجران تو بر جان منست
برای: من به توان۲
مرا ندیده بگیرید و بگذرید از من
که جز ملال نصیبی نمیبرید از من
زمین سوخته ام نا امید و بی برکت
که جز مراتع نفرت نمی چرید از من
عجب که راه نفس بسته اید بر من و باز
در انتظار نفس های دیگرید از من
خزان به قیمت جان جار می زنید اما
بهار را به پشیزی نمی خرید از من
شما هر آینه ، آیینه اید و من همه آه
عجیب نیست کز اینسان مکدرید از من
-حسین منزوی
او|he
شاید موجِ دریا بتواند غم مارا ببرد.
"تو مرا در امواج دوست میداشتی، این دلیلیست که غرق شدم."
او|he
مشکلات رو کولمونه ولی لبخند پایداره از کمر نصف میشیم ولی ادم ادامه داره
تیکه تیکه میشود، قلبم را میگویم. روحم به خود میپیچد، دستانم را بگویی، میلرزند، سردند، دستان تو نیست که دستان مرا در آغوش بگیرد، بیشتر سردم میشود. تو نیستی. دیگر تو نیستی. مغزم منفجر میشود و پاهایم توان تحمل درد انباشته در سینه ام را ندارند. نگاهی به من میاندازد، به پریشان آدمی که جلویش هر روز جان میدهد. میخندم که نگرانم نشود. بیخیال. پا میشوم بروم فیزیک بخوانم.
هدایت شده از آلبالو پلو `
بوی رفتن میدهی.
در را باز میگذارم؛وقتی برو که گنجشک ها و ستاره ها خوابند ...