eitaa logo
حاج صابر🇮🇷 | کارشناس رسانه
1.2هزار دنبال‌کننده
595 عکس
277 ویدیو
34 فایل
اِلهى وَرَبّى مَنْ لى غَیْرُک ⚡نویسنده کتاب افسر جنگ نرم و ۷ کتاب دیگر ⚡مدرس و پژوهشگر اوسینت ⚡کارشناس و پژوهشگر رسانه ⚡ پژوهشگر جنگ نرم ✨یا مهدی (عج) ✨اللهم عجل لولیک الفرج
مشاهده در ایتا
دانلود
بسم‌ الله الرحمن الرحیم [لَتَجِدَنَّ أَشَدَّ النَّاسِ عَدَاوَةً لِلَّذِينَ آمَنُوا الْيَهُودَ وَالَّذِينَ أَشْرَكُوا ۖ] ♦️رمان امنیتی سایه ها ✍محمد صابر محمدی مرکز نور ۷ – ساعت ۲۲:۴۵ سکوتی سنگین اتاق را پر کرده بود، فقط صدای یکنواخت فن‌های سیستم و نور آبی مانیتورها بود که فضای نیمه‌تاریک را می‌شکست. علیرضا ایستاده بود؛ نگاهش به مانیتور خیره بود، جایی که صفحه‌ای پر از شماره تماس و لاگ‌های طولانی چشمک می‌زد. یک لیست بلندبالا از کاربرانی در بازه سنی ۱۵ تا ۲۴ سال. همه‌شان ظرف ۲۴ ساعت گذشته با این شماره تماس ها، چت کرده بودند، شماره تماس ها که در تلگرام فعالن ‌و متصل به یک سیستم هوش مصنوعی منحصر به فرد. مهدی بی‌آنکه سرش را بالا بیاورد، گفت: – همشون از یه نقطه مخابره می‌شن. یه شرکت تو محدوده طرشت تهران. ساختمون سه‌طبقه، دوازده تا اتاق خواب. تردد روزانه‌شون بین پنج تا هشت نفره. رفت‌وآمداشون کاملاً هدفمند و طبقه‌بندی‌شده‌ست. حاتم، درحالی‌که مشغول مرور پرونده‌های ثبتی روی لپ‌تاپ بود، لبخند تلخی زد و گفت: – اطلاعات ثبتی‌شون رو پیدا کردم. اسم شرکت: "انجمن آزاداندیشی نسل نو" … اسمش خودش داد می‌زنه آماده همکاری با موساده. کاوه، که هدفونش را کنار گذاشته بود، جدی اضافه کرد: – محمد، پسر حاج کاظم رو رصد کردیم. لینکی براش فرستادن برای یه جلسه خصوصی با عنوان: "جلسه نقد واقعه عاشورا ویژه نوجوانان". کاملاً هدفمند برنامه‌ریزی کردن؛ ورود به ذهن نسل نوجوان، قدم‌به‌قدم. علیرضا نگاهش را از مانیتور برنداشت و آرام اما جدی گفت: – مستقیم جلو نمیان. سناریو می‌سازن، موج رسانه‌ای راه می‌ندازن. به یه نفر پول می‌دن، می‌نشیند طبق متنی که براش نوشتن حرف می‌زنه. کاوه سرش را تکان داد و سریع ادامه داد: – از این به بعد این مدل وبینار و پست تلگرامی بیشتر می‌شه. برای هر قشر جامعه یه طرح جدا دارن؛ بچه‌های انقلابی رو یه جور می‌زنن، غیرانقلابی‌ها رو یه جور دیگه. امیر، که پرونده‌های ایدئولوژیک رو دنبال می‌کرد، با لحن محکم گفت: – تحقیقاتشون روی مسائل اسلامی عمیقه. می‌دونن تا وقتی الگویی مثل عاشورا تو جامعه هست و هر چند سال یه نفر مثل حاج قاسم با همین مکتب رشد می‌کنه، نمی‌تونن کاری کنن. می‌خوان این الگو رو از ریشه حذف کنن. علیرضا نفس عمیقی کشید و آرام گفت: – محرم و عاشورا هر سال اتحاد مردم رو بیشتر می‌کنه. امام حسین(ع) کارشو بلده. همین شور حسینی نقشه‌هاشون رو به‌هم می‌ریزه. عاشورا، هدف قطعی اینا هست. کاوه با لحن تحلیلی و کمی عصبی گفت: – تاریخ پر از مدرکه. یهود نقش کلیدی تو واقعه کربلا داشت. بعد از شهادت امام حسین(ع) همه تلاششون این بود عاشورا رو تحریف کنن، نذارن حتی خبرش پخش بشه. اگه حضرت زینب(س) تو جنگ نرم و جهاد تبیین حرفه‌ای نبود، امروز از عاشورا هیچ خبری نبود. حالا… حالا می‌خوان شکست تاریخی‌شون رو با همین دستگاه رسانه‌ای جبران کنن. صدای تند تایپ مهدی رشته افکار همه را برید. علیرضا اخم کرد و گفت: – مهدی، چی پیدا کردی؟ چرا اینقدر سریع می‌زنی؟ مهدی بدون توقف تایپ کرد و گفت: – حاجی، یادت بود گفتی دوربین‌های مداربسته فرودگاه‌ها رو چک کنم؟ فکر کنم ردش رو پیدا کردم! علیرضا سریع جلو آمد، لحنش تندتر شد: – جدی می‌گی؟ اطلاعاتش رو بیار روی مانیتور. چند ثانیه بعد فایل روی صفحه ظاهر شد. تصویر یک مرد میانسال و جزئیات دقیقش بالا آمد: هویت جعلی: نام: یزدان یوسفی سن: ۴۷ سال اهل: شیراز (هویت جعلی) ورود: سه روز پیش، پرواز استانبول – تهران هویت واقعی: نام اصلی: یوناتان لوی بن‌زایون نام عبری: יונתן לוי בן־ציון سمت: مسئول عملیاتی پروژه‌های شناختی و روایت‌سازی موساد در حوزه جهان تشیع ساختار ارتباطی: مدیریت از طریق شرکت EM Digital، اتاق فکر رسانه‌ای مستقر در گرجستان و شبکه‌ای از «تحلیل‌گران فارسی‌زبان» در اروپا و منطقه خلیج فارس. علیرضا بعد از چند ثانیه سکوت با صدایی که حالا پر از اطمینان بود گفت: – این دیگه همه‌چی رو تایید می‌کنه… مهر قطعی نقشه‌شونه.
بالاخره رد پایی که دنبالش بودیم رو پیدا کردیم... حالا دیگه هر قدمی که برمی‌داریم حیاتی و خطرناکه، حواستون رو جمع کنید، چون داریم مستقیم به سمت مهره‌ی اصلی می‌ریم؛ جایی که همه‌چیز روشن می‌شه... پایان قسمت هفتم. ادامه دارد...
نظرات شما دوستان درباره ۶ قسمت از رمان امنیتی سایه ها🌷 ممنون از این که مطالعه داشتید و دعا های خیر شما، خداوند پشت و پناه همه مان باشد. شما هم میتوانید نظرات خود را از طریق تارنمای زیر برای بنده ارسال کنید👇 https://daregooshy.ir/secret/Hjsaber
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
بسم‌ الله الرحمن الرحیم [لَتَجِدَنَّ أَشَدَّ النَّاسِ عَدَاوَةً لِلَّذِينَ آمَنُوا الْيَهُودَ وَالَّذِينَ أَشْرَكُوا ۖ] ♦️رمان امنیتی سایه ها ✍محمد صابر محمدی تهران – حوالی خیابان طرشت – ساعت ۱۸:۳۰ باران ریزی خیابان را خیس کرده بود. محمد کلاهش را تا روی پیشانی پایین کشیده بود و با گام‌هایی محکم پیش می‌رفت؛ گویی مطمئن‌ترین انسان روی زمین است و تصمیمی که گرفته، مهم‌ترین تصمیم از ابتدای خلقت تا انتهای آن است. برج بلند و براق، با شیشه‌های تمیز و انعکاس چراغ‌های نئون، مقابلش قد برافراشته بود. حدود ۲۵ طبقه. محمد با نگاهی کوتاه به لابی شیک و مدرن برج وارد شد. نفسش را کنترل کرد، به سمت لابی‌من رفت و آرام پرسید: – «ببخشید… مرکز همایش طبقه ۲۴؟» لابی‌من با لبخندی کوتاه پاسخ داد و راه را نشانش داد. محمد به سمت آسانسور رفت. دینگ. طبقه ۲۴. وقتی از آسانسور خارج شد، با سالنی وسیع و نورانی مواجه شد. صندلی‌های آبی و مرتب، سن مجهز، و حدود دویست تا دویست و پنجاه جوان هم‌سن و سال خودش که با هیجان و زمزمه‌های کوتاه منتظر شروع همایش بودند. هنوز نیم ساعتی تا آغاز برنامه مانده بود. محمد با دقت اطراف را نگاه می‌کرد که دستی محکم روی شانه‌اش نشست. – «سلام پسرم، خیلی خوش اومدی.» صدای مرد آرام و مطمئن بود. محمد که هنوز کمی خجالت می‌کشید، با صدایی پایین جواب داد: – «ممنون.» مرد سری تکان داد و از او جدا شد. محمد به سمت صندلی شماره ۱۲۳ رفت و نشست. دست‌هایش را روی زانو گذاشت و به سن خیره ماند. ساعت ۱۹ همان مرد روی سن رفت. با میکروفونی بی‌سیم، نگاهی به جمعیت انداخت و لبخندی زد: – «سلام به همه پسرای گلی که امشب وقت گذاشتید و اومدید اینجا. امشب یه جلسه آزادی فکریه… بدون قضاوت، بدون ترس. هر چیزی که همیشه از گفتنش منع شدین، اینجا می‌تونین بگید.» جرعه‌ای آب نوشید و ادامه داد: – «چون نزدیک محرمیم، می‌خوایم یه سؤال ساده رو بررسی کنیم… چرا باید برای کسی که هزار و چهارصد سال پیش سرِ منافع سیاسی خودش کشته شده گریه کنیم؟!» همهمه‌ای کوتاه در سالن پیچید. یکی از جوان‌ها ناگهان بلند شد. چهره‌اش جدی بود و صدایش بلند: – «من از وقتی فهمیدم امام حسین هم یه حاکم سیاسی بود، دیگه اشک نریختم. چرا باید برای یه سیاست‌مدار گریه کرد؟» مرد با ذوق لبخند زد و از فرصت استفاده کرد: – «آفرین! باریکلا پسر… همینه. خب؟ دیگه کی هست که بخواد خودش رو از این قفس آزاد کنه؟» چند نفر با نگاه‌های کنجکاو به اطراف نگاه کردند تا شاید کسی چیزی بگوید. نفر بعدی با هیجان از جا بلند شد: – «من وقتی پدرم نماز می‌خونه… حس می‌کنم یه آدم دیگه‌ست. انگار واقعی نیست… فقط نقش بازی می‌کنه.» صدای همهمه بلندتر شد. بعضی سر تکان می‌دادند، بعضی زیر لب پچ‌پچ می‌کردند. همزمان – مرکز نور ۷ – اتاق شنود دیجیتال – ساعت ۱۹:۲۰ نور مانیتورها فضای تاریک اتاق را پر کرده بود. مهدی آذین هدفون را از گوشش برداشت و نفس عمیقی کشید. چهره‌اش از عصبانیت سرخ شده بود: – «آخه حداقل یه استدلال منطقی بیارن که آدم عصبانی نشه! حتی یه استدلال درست حسابی ندارن…» علیرضا که پشت مانیتور کناری بود، آرام اما محکم گفت: – «اینا می‌گن چرا باید برای کسی که هزار و چهارصد سال پیش کشته شده گریه کنیم… فقط یه ذره مطالعه می‌خواد. باید بفهمن امام حسین با علم الهی می‌دونست آینده‌ی ما چطوری میشه. می‌فهمید که ما قراره تو چه دنیای پر از ظلم و استبدادی زندگی کنیم. خودش رو برای ما شهید کرد. برای اینکه الگویی بمونه… برای ایستادن مقابل ظالم.» امیر دست به سینه تکیه داد و با صدایی جدی اضافه کرد: – «سوریه رو نگاه کنن… اول با همین حرفای روشنفکری مردم رو از دین جدا کردن. وقتی جدا شدن، دیگه استقلال براشون مهم نبود، مقاومت براشون بی‌معنا شد… حالا نتیجه‌شو دارن می‌بینن: تجزیه کشورشون و نابودی شهرهاشون.» کاوه از پشت مانیتورش گفت: – «باید اینو برای مردم جا بندازیم. باید بفهمن چه بلایی سر سوریه اومد. اگه بتونیم اونا رو از حباب‌های اینستاگرامی بیرون بیاریم و بزاریم خودشون فکر کنن، بخش قابل توجهی از مشکلات حل میشه.» علیرضا به صفحه‌نمایشش خیره شد و با صدایی جدی گفت: – «مهدی… اطلاعات اون کسی که الان داره تدریس می‌کنه رو کامل در بیار و برام بفرست. ضمناً به گروه‌های مقاومت سایبری بگو سیستم ارتباطی این هوش مصنوعی کامنت‌گذار و چت رو قطع کنن. فعلاً بهترین کار برای مهار اثراته...
اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَیْنِ... پایان قسمت هشتم. ادامه دارد...
نظرات شما دوستان درباره ۶ قسمت از رمان امنیتی سایه ها🌷 ممنون از این که مطالعه داشتید و دعا های خیر شما، خداوند پشت و پناه همه مان باشد. شما هم میتوانید نظرات خود را از طریق تارنمای زیر برای بنده ارسال کنید👇 https://daregooshy.ir/secret/Hjsaber
آنچه اسراییل در غزه انجام می‌ده: کشتار نیست جنایت نیست کودک کشی نیست فاجعه نیست دنیا باید جمع بشه و واژه جدیدی خلق کنه تا بتونه این میزان از جنایت را وصف کنه. جنایت هم این‌جور نیست.
جزئیات آمار شهدای مظلوم غزه : 🔸۱۹,۰۰۰ کودک 🔸۱۲,۵۰۰ زن 🔸۸,۱۵۰ مادر 🔸۹۵۳ نوزاد کمتر از یک‌سال 🔸۴۰۰ نوزاد تازه‌متولدشده 🔸۱,۵۹۰ پرسنل درمانی 🔸۲۲۸ خبرنگار 🔸بیش از ۴۴,۵۳۷ نفر کودک بی سرپرست مانده‌اند!
با این آماری که مشاهده میکنیم و میدانیم که هدف بعدی ایران است و هدف اسراییل این است که روزی چنین آماری در ایران رقم بخورد! باز هم هدف ما محو کردن اسراییل از روی نقشه جهان نیست؟!
این حرف آقای عراقچی که گفتند هدف ایران نابودی اسراییل نیست، به نظر بنده تحلیل این صحبت در حالت خوش بینانه(مطابق با چیزی که رهبر انقلاب به آن امر فرمودند که خوش بین باشید به مسئولین) این است که هدف ایشان کاهش تنش های بین المللی و انتقال صلح دوستی ایران در جهان بوده است اما روش بیان رسانه ای و دیپلماتیک آن را بلد نبوده و نیستند.