eitaa logo
حُفره
682 دنبال‌کننده
321 عکس
40 ویدیو
3 فایل
به نام تو برای تو . مبارکه اکبرنیا هستم. شیمیستِ روانشناسی‌خوانده که عاشقِ کتاب 📚 و محتاجِ کلمه✍️ است. مشغول به شغل‌های شریفِ همسری، مادری و استادیاری مدرسه‌ی نویسندگی مبنا @mob_akbarnia . در بله: https://ble.ir/hofreee
مشاهده در ایتا
دانلود
صفحه‌ی بهخوانم می‌گوید که کار به مغز استخوانم رسیده.... @hofreee
آقای امیرخانی! احتمالا مرا یادتان نیاید. من برای اولین بار شما رو توی دانشگاه شهید بهشتی دیدم. فکر می‌کنم پاییز سال ۹۷ بود. ما شرق تهران بودیم و تا دانشگاه راه زیاد بود. یادم نمی‌آید چطور خودم را رساندم اما برگشت را خوب یادم است. توی پارک‌وی گیر افتاده بودم و تقریبا گُم‌شده بودم. باد سردی پوستم را می‌سوزاند و بارانی نازکم جان گرم کردن نداشت. فکر می‌کنم دو ساعتی آن‌جا ایستادم تا همسرم پیدایم کند. هرچه هوا تاریک‌تر می‌شد، بیشتر به خودم فحش می‌دادم. من اینجا چه می‌کردم؟ کله‌ام باد داشت و فکر می‌کردم یک علاقمند به ادبیاتِ خفنم. استرس دویده بود نوک انگشتانم که می‌خواهم بالاخره یک نویسنده واقعی را از نزدیک ببینم. آن هم رضا امیرخانی را. هیچی از حرف‌های توی جلسه یادم نیست. فقط پایان جلسه داشتید به کسی می‌گفتید که " تا صد تا رمان و داستان خوب نخوندی نمی‌تونی خودتو نویسنده بدونی..." من یکهو ترسیدم. با انگشتانم شروع کردم حساب کردن که چند رمان خوب خوانده‌ام؟ کم بود. خیلی کم. بادم خوابید. اولین سیلی را توی این راه خوردم. خانه که رفتم از سایتی سیاهه صدتایی کتابی را که معرفی کردید پیدا کردم. یک برگ از دفترم کندم و دانه به دانه نوشتمشان. شروع کردم به خواندن و جلو رفتن. گاهی زورم به خرید بعضی کتاب‌ها نمی‌رسید و از کانال‌های تلگرام دانلودش می‌کردم. بعد یک‌گوشه می‌نوشتم که وقتی اوضاع به سامان شد بخرمشان. چشم‌هایم را روی پی‌دی‌اف درب و داغان سُر می‌دادم و می‌رفتم جلو. از بساط کتاب‌های کنار خیابان، آن دست چندم را که ارزان‌تر بود می‌خریدم. ترجمه‌ها معمولا داغان بود و فونت کتاب‌ها ناخوانا. سعی می‌کردم حواسم با خط‌خطی‌های صاحب قبلی کتاب پرت نشود. گاهی هم برای شعرهای گوشه کتاب داستان می‌ساختم. برگه‌های زرد کتاب شبیه‌ چشم‌های یک آدم مریض احوال بود. اما تیک‌هایی که جلوی کتاب‌های لیستم می‌خورد خستگی‌ام را در می‌کرد. مدام می‌شمردم و تا صد تا خیلی راه بود! فکر می‌کردم کم می‌آورم. مثل بقیه کارها رهایش می‌کنم اما نکردم. تا الان نشده خداراشکر. شما می‌دانستید چرا باید بگویید صد کتاب. چون کسی که بتواند این همه کتاب بخواند دیگر آلوده می‌شود! آلوده‌ی قصه و داستان و خیال. دیگر اگر نخواند خون به مغزش نمی‌رسد. انگار شام و ناهار نخورده. شما می‌دانستید کسی که مَردش باشد تا آخر راه می‌ماند و وقتی تاب بیاورد و بماند کار تمام است. اصلا مهم نیست نویسنده بشود یا نه، او آدم دیگری با جهان دیگری خواهد شد! صفحه‌ی بهخوانم می‌گوید من ۳۰۰ کتاب را رد کرده‌ام و کار به مغز استخوانم رسیده. دلم می‌خواست سرحال بودید و این متن را به خودتان می‌رساندم. از اینکه چقدر به شما مدیونم می‌گفتم. من هنوز آن لیست را دارم. کاغذش نازک و تا خورده شده. هنوز سیاهه صدتایی‌تان را تمام نکرده‌ام. خیلی چیزهای دیگر خواندم اما لیست شما مانده. امیدوارم روزی که تمام شد دیگر خوب خوب باشید. سرم را بالا بگیرم و بگویم: " می‌شود حالا راجع به نویسندگی حرف بزنم؟ " پ.ن: دعا کنیم برای‌شان🌱 @hofreee
حُفره
آقای امیرخانی! احتمالا مرا یادتان نیاید. من برای اولین بار شما رو توی دانشگاه شهید بهشتی دیدم. فکر م
پیرو این پست دو روزه که می‌پرسید این لیست کدوم کتاباست؟ خب من اون وبلاگی که ازش گرفتم رو پیدا نکردم. اگه اشتباه نکنم برای خود آقای امیرخانی بود. حالا دیدم یه سایت دیگه گذاشته: اینجا رو بزنید :) نکته‌ای هم که هست اینه که اکثر کتابا کلاسیک و قطورن. تو خارجی‌ها حواستون باشه ترجمه خوب بخرید و متنوع پیش برید که دستتون بیاد به کدوم نویسنده یا ژانر بیشتر علاقه دارید. یکی از دوستانم گفتن که تو کتاب سرلوحه‌ها مقاله‌ای هست که اونجا به کتابا اشاره شده. @hofreee
وقتی داشتم دنبال لیست می‌گشتم با انبوهی از کاغذهای کوچیک مواجه شدم. وقتی کتاب می‌خوندم هرجمله و اصطلاحی که توجهمو جلب می‌کرد می‌نوشتم. حتی عامیانه‌ترین‌ها رو. بعد وقتی می‌خواستم متن بنویسم و لغتی به ذهنم نمی‌رسید ازشون کمک می‌گرفتم. البته تغییر می‌دادم و فقط الگو می‌گرفتم. بعدها فهمیدم این یه تکنیک برای افزایش دایره لغاته😅 جوانی کجایی که یادت بخیر. کاش لااقل به جایی می‌رسیدم😂 @hofreee
هدایت شده از مدرسه نویسندگی مبنا
«آغاز ثبت‌نام ترم تابستان دوره‌های نویسندگی مبنا» 👤 با تدریس استاد محمدرضا جوان آراسته 📍دوره نویسندگی خلاق: 🔸 ۱۱ هفته تمرین خلاقیت با بازی‌های نوشتاری 🔸همراه با استادیار اختصاصی ثبت‌نام و اطلاعات کامل مربوط به جزئیات برگزاری: 🔗 https://mabnaschool.ir/product/creative-writing-05-02/ 📍دوره نویسندگی پایه: 🔹۱۶ هفته آموزشی(ترکیب هوشمندانه خلاق+مقدماتی بدون حذف حتی یک مطلب آموزشی) 🔹همراه با استادیار اختصاصی 🔹 ورود سریع‌تر به دوره پیشرفته ثبت‌نام و اطلاعات کامل مربوط به جزئیات برگزاری: 🔗 https://mabnaschool.ir/product/basic-writing-05-02/ ⚠️ توجه داشته باشید که برای شروع فقط باید در یکی از این دو دوره ثبت نام کنید. 🌐 مبنا در بله | مبنا در ایتا | @mabnaschoole |
حُفره
«آغاز ثبت‌نام ترم تابستان دوره‌های نویسندگی مبنا» 👤 با تدریس استاد محمدرضا جوان آراسته 📍دوره نویسن
ثبت‌نام مبنا هم شروع شده. امیدوارم ببینمتون ای علاقمندان به نویسندگی🤩
خب آن روز که این بلا سرمان آمد، باید قوی می‌بودیم. باید سریع خودمان را جمع و جور می‌کردیم تا زمانش برسد. زمان عزاداری ما برسد. خبر آمده که دارد می‌رسد. از ظهر که شنیده‌ام می‌بینم نه همچنان از نظر غم، بُهت و ناتوانی همانم. ناتوانی در برابر این غم. نمی‌دانم چرا آن روز فکر می‌کردم روزش که برسد محکم‌تر از اینم. تاب‌آوری‌ام بیشتر است. اما آن روز دارد می‌رسد و من آن بچه‌ی کوچکم که هرکاری بکند باز هم نمی‌تواند. زمانی که پدرش را توی قبر ببیند باز هم خشکش می‌زند. باز هم ضجه می‌زند و زانوهایش می‌لرزد. باز هم کف زمین توی خودش مچاله می‌شود. اصلا می‌خواهد فرار کند و جایی میان جمعیت گُم شود. حالا فکر می‌کنم چقدر ساده بودم که خیال می‌کردم زمان کمک می‌کند که تحمل کنم و کنار بیایم. داغ دارد مثل روز اولش تازه می‌شود. دلم نمی‌خواهد آن روز برسد و می‌خواهد. نمی‌خواهد چون اگر بشود یعنی تمام. یعنی اتفاق افتاده و واقعی شده. دلم می‌خواهد فقط برای آرامش شما و خانواده‌تان. اما کاش غم اینقدر گنده و محکم جلو نیاید! @hofreee
ولی خدایی من نگران شبکه خبرم! بنده‌خدا ترک خورده. یه ساعت پیش از پاسخ رزمندگان اسلام می‌گفت. الان داره از توافق میگه. یه ذره باهم در ارتباط باشید فععععک نکنم بد باشه |: این شبکه خبر با این ترک‌های مکرر یهو دچار فروپاشی روانی میشه‌ها. از ما گفتن! @hofreee
ولی من دلم تنگ شده برای اون زیرنویسی که میگه شما چند دقیقه بعدش قراره با ما صحبت کنید. ولی من دلم تنگ شده برای ایستاده و محکم صحبت کردنتون. دلم تنگ شده برای صدای بدون خش شما. برای انگشت اشاره دست سالمتون. برای اون کاغذهای کوچیک باریک توی دست‌تون. برای کلمه به کلمه‌ای که مثل خون می‌رفت توی رگامون. دلم تنگ شده که شما بهمون بگید که پیروزی همینه یا نه؟ من واسه پدر داشتن خیلی دلم تنگ شده آقا... @hofreee
سلام آقای خوبم! امسال کلی بچه یتیم داری که می‌آن سراغت. همه‌شون می‌خوان یه کنج از هیئت بشینن. زانوهاشونو بغل بگیرن و با روضه‌‌ی شما تموم اشکایی که سفت نگه داشتنو خلاص کنن. آقا ما بچه یتیما رو بگیر زیر بال عبات. دلتنگی، عین سیمان خشک‌ شده تو دلمون. مگه با روضه شما این غم و دلتنگی رو کمتر کنیم. @hofreee