eitaa logo
حُفره
683 دنبال‌کننده
321 عکس
40 ویدیو
3 فایل
به نام تو برای تو . مبارکه اکبرنیا هستم. شیمیستِ روانشناسی‌خوانده که عاشقِ کتاب 📚 و محتاجِ کلمه✍️ است. مشغول به شغل‌های شریفِ همسری، مادری و استادیاری مدرسه‌ی نویسندگی مبنا @mob_akbarnia . در بله: https://ble.ir/hofreee
مشاهده در ایتا
دانلود
خب آن روز که این بلا سرمان آمد، باید قوی می‌بودیم. باید سریع خودمان را جمع و جور می‌کردیم تا زمانش برسد. زمان عزاداری ما برسد. خبر آمده که دارد می‌رسد. از ظهر که شنیده‌ام می‌بینم نه همچنان از نظر غم، بُهت و ناتوانی همانم. ناتوانی در برابر این غم. نمی‌دانم چرا آن روز فکر می‌کردم روزش که برسد محکم‌تر از اینم. تاب‌آوری‌ام بیشتر است. اما آن روز دارد می‌رسد و من آن بچه‌ی کوچکم که هرکاری بکند باز هم نمی‌تواند. زمانی که پدرش را توی قبر ببیند باز هم خشکش می‌زند. باز هم ضجه می‌زند و زانوهایش می‌لرزد. باز هم کف زمین توی خودش مچاله می‌شود. اصلا می‌خواهد فرار کند و جایی میان جمعیت گُم شود. حالا فکر می‌کنم چقدر ساده بودم که خیال می‌کردم زمان کمک می‌کند که تحمل کنم و کنار بیایم. داغ دارد مثل روز اولش تازه می‌شود. دلم نمی‌خواهد آن روز برسد و می‌خواهد. نمی‌خواهد چون اگر بشود یعنی تمام. یعنی اتفاق افتاده و واقعی شده. دلم می‌خواهد فقط برای آرامش شما و خانواده‌تان. اما کاش غم اینقدر گنده و محکم جلو نیاید! @hofreee
ولی خدایی من نگران شبکه خبرم! بنده‌خدا ترک خورده. یه ساعت پیش از پاسخ رزمندگان اسلام می‌گفت. الان داره از توافق میگه. یه ذره باهم در ارتباط باشید فععععک نکنم بد باشه |: این شبکه خبر با این ترک‌های مکرر یهو دچار فروپاشی روانی میشه‌ها. از ما گفتن! @hofreee
ولی من دلم تنگ شده برای اون زیرنویسی که میگه شما چند دقیقه بعدش قراره با ما صحبت کنید. ولی من دلم تنگ شده برای ایستاده و محکم صحبت کردنتون. دلم تنگ شده برای صدای بدون خش شما. برای انگشت اشاره دست سالمتون. برای اون کاغذهای کوچیک باریک توی دست‌تون. برای کلمه به کلمه‌ای که مثل خون می‌رفت توی رگامون. دلم تنگ شده که شما بهمون بگید که پیروزی همینه یا نه؟ من واسه پدر داشتن خیلی دلم تنگ شده آقا... @hofreee
سلام آقای خوبم! امسال کلی بچه یتیم داری که می‌آن سراغت. همه‌شون می‌خوان یه کنج از هیئت بشینن. زانوهاشونو بغل بگیرن و با روضه‌‌ی شما تموم اشکایی که سفت نگه داشتنو خلاص کنن. آقا ما بچه یتیما رو بگیر زیر بال عبات. دلتنگی، عین سیمان خشک‌ شده تو دلمون. مگه با روضه شما این غم و دلتنگی رو کمتر کنیم. @hofreee
نمره‌ها را توی سایت ثبت می‌کنم. یکهو چشمم می‌خورد به کادر سبز جلوی اسم همه‌شان. از خودم می‌پرسم واقعا همه‌شان قبول شدند؟ ۱۵ تا پروانه توی دلم پر می‌زند. خودکار صورتی را برمی‌دارم. زیر لیست خلاق، بهار ۰۵ می‌نویسم: " همه‌شون قبول شدن.... این زن‌های سرسختِ جنگجو..." درست است که خلاق آسان‌ترین پایه است اما برایم سابقه نداشته که در یک ترم همگی قبول شوند. اینکه قدم اولشان را محکم گرفته‌اند بهم چسبیده. کار که تمام می‌شود یک لیوان چای می‌ریزم. دوباره زل می‌زنم به اسم‌ها و آن کادر سبز " قبول" جلوی اسم‌ها. حس می‌کنم خراش حنجره‌ام و خستگی، ذر ذره با قطره‌های چای پایین می‌رود. به تک تک‌شان افتخار می‌کنم. نگاه می‌کنم به عکس آقا کنج میزم. من اول و آخر هرکاری به او خیره می‌شوم. می‌گویم: " آقا شما خواستی زن‌ها وسط میدان باشن... پشتمون ایستادی...‌ حالا واسه‌مون دعا کن... برای قدرتمندتر شدنمون...." باید نتیجه را بهشان اعلام کنم. بعد هم چراغ گروه را خاموش کنم. روی تن ظریف‌شان پتویی از دعا بیندازم و یواش بزنم بیرون. قبلش حتما به تک‌تک‌شان نگاه می‌کنم. زن‌هایی که بارداری، بچه نوزاد، همسر بیمار، مریضی، درس، کار و کلهم اجمعین زندگی را انداخته‌اند روی کولشان و زده‌اند به جاده. هر کدام از این مشکلات می‌توانست یک تابلوی توقف برای علاقه‌شان باشد اما آن‌ها تابلوها را از جا کَندند. ادامه دادند توی راه. راهی که ته ندارد و قرار است زیاد تویش زمین بخورند اما می‌دانم که اگر مسیر مالِ خودشان باشد تا تهش می‌مانند. می‌زنم بیرون و می‌دانم ما تا ابد تکه‌هایی از هم قرض گرفته‌ایم که فراموش شدنی نیست. حتی اگر اسم‌هامان را یادمان برود. حتی اگر یادم برود هنرجوهای خلاق بهار ۰۵ همگی قبول شده‌اند. همان‌ها که بعد از شهادت او آمدند سمت جهان نویسندگی. همان‌ها که می‌دانم توی صدر هدف‌هاشان این است که با قلم‌شان منتقم خون او بشوند. این زن‌ها. زن‌های جسور، سرسخت و خون‌خواهِ او. @hofreee
بابا نبودی ببینی که موی سرم سوخت... @hofreee
با دخترامون چیکار داشتید؟ بهتر بگم با پدر دخترامون چیکار داشتید؟ (س) @hofreee
بابا نبودی ببینی که خاکسترم سوخت... پرم سوخت پرم سوخت پرم سوخت.... @hofreee
بابا نبودی ببینی که دستامو بستن بابا نبودی ببینی دلم رو شکستن بابا نبودی ببینی چی اومد سر من سرم رو شکستن... @hofreee
Mahmoud Karimi mahmoud_karimi_baba_nabodi_bebini 128.mp3
زمان: حجم: 9.6M
حالا باید گوش داد... حالا باید ضجه زد... @hofreee
یه دوست دارم که باباش شهید شده. می‌گفت شبای سوم محرم خیلی برام سنگینه. خواستم بگم الان یه ذره می‌فهممت... امشب کجا مچاله شدی دختر؟ اون بابای معنوی که همیشه عکسشو تو کیف پولت نگه می‌داشتی و می‌گفتی چهره‌شون آرومم می‌کنه هم که.... رفت... @hofreee