نمیدونم به خاطر بالا رفتن سن هست یا چی ولی یه " خب که چی؟ " بزرررگ بعد اکثر آداب و رسومات میذارم!
شب یلداست!
خب که چی؟
فال حافظ!
خب که چی؟ مگه شبای دیگه نمیشه حافظ خوند؟
سفرههای یلدایی چنان و چنون!
خب که چی؟
طولانیترین شب سال؟
وا بحث سر یه دیقهستها!
لباس هندونهای یا اناری یا ست قرمز و سبز و آتلیه رفتن!
خب که چی؟
عکس و یادگاری و اشتراک گذاشتن تو اینستا؟
خب که چی!
تخمه بیاریم و پیژامه به پا، گپ بزنیم و دورهم باشیم!😁
آره اینو هستم! حتی یه انارم دون کنیم! همین دیگه...
پ.ن: صد البته که مشکل از سیستم عامل منه🤓 ولی بهتون پیشنهاد میکنم بعد هر کاری یه "خب که چی؟ " بذارید. اون موقع قفل مراحل دیگه براتون باز میشه😁 مثلا من خیلی حالیمه و اینا 🥸
به قول باکلانسا یلداتون مبارک😅
#شب_یلدا
#خب_که_چی
@hofreee
۳۰ آذر ۱۴۰۳
درسته که هنوز دستامون میلرزه که جلوی شغل بنویسیم مادری. وقتی ازمون میپرسن که چیکار میکنیم؟ نمیگیم که خب مادریم! چیزی از این بالاتر فعلا؟
درسته که بعضی از حرفها و نگاهها دلمون رو میشکونه
اماااا
ما توی عصرِ رهبری زندگی میکنیم که میگه "مادری یک افتخاره! خیلی باارزشه. خیلی بااهمیته ".
ما هنوز اون مرد رو داریم که ما رو یادش نمیره و میذاره در و دیوارای حسینیهشو صورتی کنیم.
ما هنوز اون رو داریم و این خستگیهامونو در میکنه...
مگه نه؟
روزت مبارک گلِ خوشبوی خدا🌸
#سربند_صورتیها
#زن
#مادر
@hofreee
۱ دی ۱۴۰۳
هدایت شده از مدرسه مهارت آموزی مبنا
📣 انتظارها به سر رسید...
«آغاز ثبتنام ترم زمستان نویسندگی خلاق»
🔸با تدریس استاد محمدرضا جوان آراسته
🔸 ۱۱ هفته تمرین خلاقیت با بازیهای نوشتاری
🔸همراه با استادیار اختصاصی
♨️ ثبتنام و اطلاعات کامل مربوط به دوره:
🔗 https://B2n.ir/r83815
🔗 https://B2n.ir/r83815
یادتون نره که ظرفیت دوره محدود است!
#نویسندگی_خلاق
#با_نویسندگی_زندگی_کن
| @mabnaschoole |
۲ دی ۱۴۰۳
کلیپ را باز میکنم. زنی کوتاه قد دارد صحبت میکند که از زیرنویس میفهمم " لیلی گلستان " است. مترجم معروفی که من به واسطهی کار کردنش در آشپزخانه میشناسمش. اینکه مثل خیلی از زنهای نویسنده اتوکشیده پشت میزش ننوشته. دارد داستان جداییاش را در عین عاشق بودنش میگوید. بیپولی بعدش را با سه بچه. ضجه زدنهایش وقتی پدرش هم رهایش کرده و گفته برو کار کن و خانهات را پُر کن. ذرهای بغض و خش توی صدایش نیست. دوربین که روی صورتش میایستد تازه اشکها را میبینم. چطور میتواند چنین محکم حرف بزند وقتی اشکها زنجیر پاره کردهاند؟
با او زنجیر پاره میکنم. چون او هم توی سن و سال من سه بچه داشته. او هم پُر از آرزوها و رویاهای نرسیده بوده. مردی نداشته و باید شکم بچههایش را سیر میکرده و خانهاش را پُر! ( که البته اینجاها اوضاع او خیلی سختتر است)
حالا میرسیم به اوج داستان. زدن کتابفروشی و بعدها گالریاش. سریع اصل مطلب را میچسباند. میگوید جوانها مشکلاتتان را حل کنید. بجنگید. غر نزنید! فقط مرگ و مرض است که علاج ندارد.
پُر از غرور شدهام و اشکهایم را پاک میکنم. کامنتها را باز میکنم. با خودم میگویم الان دنیا دنیا تحسین است که برایش فرستاده شده. شوکه میشوم اما! اکثر زنها به او حمله کردهاند که اغراق میکند! دروغ میگوید. پدرش جزو یکی از پولدارترین آدمهای شهر است و به او امکانات داده. سرم گیج میرود. هر کسی دنبال سوراخ سمبهای میگردد. همه دارند یکصدا غُر میزنند. لعنتیها یعنی آن بغض را ته گلویش ندیدند که به کارمند ارشاد میگفت " من مرد ندارم! "
چه خبر است؟ آدمها میخواهند چه چیزی را ثابت کنند؟ که بدبختترند؟ که گلستان پول و پارتی داشته که به فحشا و کثافت آلوده نشده؟ دیدن یک آدم موفق، یک زن موفق، اینقدر سخت و پیچیده است؟ دیدن گلستانی که وسط آشپزخانه ترجمه میکند و بچههایش را به دندان میکشد، چرا خط به دلتان میاندازد؟ چه میشود که بگویید او توانست!؟ چرا به همهی عالم و آدم باید ثابت کنیم که ما بدبختتریم؟ که اگر شرایط فلانی را داشتیم مثل او و چهبسا بهتر میشدیم؟ باور کنید نمیشدید! اگر قادر به تغییر بودید از همان نقطه که هستید شروع میکردید!
از خودتان!
از خودمان!
از همین لحظه... همین جا که ایستادهایم...
#لیلی_گلستان
@hofreee
۴ دی ۱۴۰۳
دنیا به ما غربتنشینها یه عصر زمستونی و یه
" مامان یه چایی بذار اومدم"
یا
" مامان یه کیک درست کن که دارم بچهها رو میارم پیشت که به کارام برسم"،
بدهکاره نه؟
ولی خب خدا برامون جبران میکنه!
خدا به هیچکی بدهکار نمیمونه!
#کمی_سخته
#مثل_بغض_تو_گلو
@hofreee
۱۰ دی ۱۴۰۳
حُفره
دنیا به ما غربتنشینها یه عصر زمستونی و یه " مامان یه چایی بذار اومدم" یا " مامان یه کیک درست کن ک
تبصره:
غربتنشینی در زمان و مکان جا نمیشود.
۱۰ دی ۱۴۰۳
نویسنده جماعت یا سیگاریه یا چای و قهوهخورِ قهاااار!
باور کنید!
یعنی اگه دیدین نخ به نخ سیگار نمیکشه، حتما فنجون به فنجون چای و قهوه مینوشد. چه بسا در حدی که از کمخونی پودر بشه.
میتونه توامان توی دو دسته هم باشهها! اون دیگه خیلییی نویسندهست.
سبیل زرد شده از سیگار.
دندون سیاه شده از چای و خوشحال!
اگه هم جزو این دستهها نیست هنوز کار داره نویسنده بشه😂
#شوخی_با_نویسنده_جماعت
@hofreee
۱۱ دی ۱۴۰۳
چقدر دنیا قبل از بامدادِ ۱۳ دیِ سال ۹۸ قشنگتر بود!
چقدر با وجود شما خوشبخت بودیم و نمیدونستیم!
چقدر شما بزرگ بودی که بعد شما دنیامون اینطور خالی شده...
وقت خورشیدگرفتگی که آسمون تیره و تار میشه، تازه آدما میفهمن تو چه نوری غرق بودن.
ولی خب ما منتظریم و یقین داریم که آسمون دوباره روشن میشه.
#حاج_قاسم
@hofreee
۱۲ دی
امشب چه بخواهم؟
آروزهای زیادی دارم اما در این حجم از آلودگی جهان، خودخواهیست خواستن آنها.
راستش هیچسالی بیشتر از امسال شما را نخواستهام!
ای نجات دهندهی ما...
ای باقیمانده خدا روی زمین...
#یابنالزهرا
#لیله_الرغائب
#شب_آرزوها
@hofreee
۱۳ دی
وقتی سهتایی مریض میشوند، گیج میشوم. انگار پرتم میکنند توی پیکر دختر بچهی دست و پا چلفتی که در خانهی پدرش عرضهی هیچ کاری را نداشت. دلم میخواهد بیشتر از یک جفت دست و پا داشته باشم. نمیتوانم خودم را به سه قسمت مساوی تقسیم کنم و این آزارم میدهد. شبها میخوابانماشان کنار هم. هر چند دقیقه یکبار تبسنج به دست میروم سراغشان. سینی سبز را کنارم میکشم. پارچهی نمدار را دوباره توی کاسهی آب ولرم و عرق کاسنی فرو میکنم و میچلانم. وقتی تعداد پیشانیهای داغ به دو یا بیشتر برسد، من بیشتر توی جلد آن دخترک فرو میروم. ذهنم به تمام چیزهای بد توی دنیا چنگ میاندازد. میلرزم. نفسم توی ریه گیر میکند. با صلوات و نور و چهارقل، ورِ ترسوی ذهنم را کنار میزنم. به خودم وعده میدهم که صبح نزدیک است. صبح که بشود تبشان میافتد. بعد زندگی به همان روای عادی برمیگردد. پیشانی داغ خودم را انکار میکنم. من باید تا سرپا شدن بچهها خوب بمانم. سدی میشوم جلوی فکرهای تازهای که میگویند " اگر خودت هم بیفتی چی؟ ". کاش بیشتر از یکی بودم. زیاد بودم. آنقدر که برای هر سهشان کافی باشد. بچهها به من حس مادر اجارهای ندارند؟ اینکه نمیتوانم همزمان سرهای داغ سهتاشان را توی بغلم بگیرم، سخت است. اینکه دستم به آنکه آنطرف تشک افتاده است نمیرسد، سخت است. دخترک ترسو و بیعرضه ولم نمیکند. از درون مرا میخورد.
مادری همانقدر که مرا از آن دختربچه پرت کرد توی زمینِ " زن قوی بودن". همانقدر که به خودم آمدم دیدم باید بجنگم و اگر بایستم ناکار میشوم. همانقدر هم گاهی مرا به ضعیفترین نسخهی خودم تبدیل میکند. حتی ضعیفتر از آن دخترکِ خانهی پدری. زنی میشوم که نمیشناسمش! عاجز. درمانده. ترحمانگیز! آن هم درست وقتی که به آن زن قوی درونم نیاز دارم. آدمی میشوم که انگار دست و پا ندارد. مغز ندارد. فقط یک قلب دارد که زیاد از حد دارد تند میتپد.
راستش مادری سرزمینیست که هر لحظه به کشف بیشتری از آن میرسم.
#اینروزها
@hofreee
۱۴ دی
اگه آدمی کنارتونه که به محض تموم شدن چت و شب بخیر گفتن بهش، نت گوشی رو خاموش میکنید. بعد گوشی رو سُر میدید کنارتون. دلتون طاقت نمیاره. دوباره گوشی رو برمیدارید. با همون نت خاموش میرید تو صفحهش. چتهاتون رو از نو میخونید. پتو رو فرو میکنید تو دهنتون که صدای خندهتون نپاشه بیرون. میرید بالا. بالاتر. تا اونجا که اون دایرهی لود پیامها نخوره تو ذوقتون. دلتون پر از شکوفه میشه و میخوابید به امید فردا و ادامه مسخرهبازیهاتون، باید بگم شما هنوز خیلی خوشبختید.
من ولی خستهم از زل زدن به آخرین بازدیدی که خیلی وقته تکون نخورده...
قدر این آدمها رو تو زندگیتون بدونید. ولشون نکنید.
#دلمبراتخیلیتنگشدهرحمانی
#موقت
۱۶ دی