پسرم!
همین چند شب پیش که زیر پتو میلرزیدی را یادت هست؟ صدای دندانهایت که به هم میخورد، قلبم را میلرزاند. مریض بودی و هیچ وسیلهی ارتباطی نداشتم. تسبیح تربتم را توی مُشتم فشار میدادم و صلوات میفرستادم. بیرون صدای تیراندازی و انفجار میآمد. بعدازظهرش که شعارها را شنیده بودی، ترسیدم. از اینکه بپرسی چه میگویند؟ نپرسیدی. فقط دستهایت را مُشت کردی و بلند بلند گفتی: " مرگ بر آمریکا" خندهام گرفته بود. فکر میکردی شعارشان این است. نمیدانستی به مردی که عکسش به دیوار اتاق خانهمان زده، لعن و نفرین میفرستند. من از آن لحظه میترسم. از لحظهای که بخواهی ایمانت را به این مرد و اولادش از دست بدهی. شرایط آنقدر برای تو و برادرهایت سخت بشود که آدمها را اشتباه بگیری. به فهم غلطی از جهان برسی. بروی آن سمت که آدمها خوشرنگ و لعابترند. حتی بیشترند. از خودم هم میترسم. هردفعه حس میکنم سنگهای داغ کف دستم میگذارند. اگر تحمل نکنم و سنگها بیفتند میبازم.
عزیزکم. آدمهایی که پای حق بمانند ذره ذره کمتر میشوند. لعنتها بیشتر. آتشها گداختهتر. بدنها بیسرتر. خونها جاریتر. تاریخ را که نگاه کنی به حرفم میرسی. اما اینکه سرمان را ببرند یا در آتش بسوزیم، دلیلی بر ناحق بودنمان نیست. اینها عین حق است. راه حق اصلا از مسیر خون میگذرد. آن سنگهای داغ را درون مُشتت فشار بده و از خدا کمک بخواه.
داشتم میگفتم که تب و لرز داشتی. من یک لحظه همراه تو لرزیدم. شنیده بودم که با تو و برادرهایت آزمایشم میکند. هرچه پتو رویت میانداختم، صدای دندانهایت قطع نمیشد. ناله میزدی. نالههایت، مغزم را چنگ میزد. قطرههای اشکم میریخت روی صفحههای قرآن زیر دستم. خسته بودم یا شاید هم دستهایم دیگر توان سنگها را نداشت. دلم خواست فردا صبح ساکمان را ببندیم و از این شهر برویم. فرار کنیم یکجایی که دیگر چشمم به بعضی آدمهایش نیفتد. یکجا که کسی بابت چادر مادرت و عقایدش " قاتل" خطابش نکند. تو حتی نمیدانی قاتل یعنی چه! یقهی خدا را گرفته بودم و میگفتم: " چرا؟ چرا؟ چرا؟ " تسبیح به دست خوابم برد. صبح که چشم باز کردم تو پشت پنجره بودی. از جا پریدم. گفتم: " چرا اونجایی؟ خطرناکه." گفتی: " برف نیومده مامان؟" تو همیشه دنبال برفی. مخصوصا شبهایی که سرد باشد. پس تو هم سرمای شب را حس کرده بودی؟ بعد گفتی: " مامان همسایهمون خوب شد؟" تعجبم را که دیدی دستهایت را به هم کوبیدی که " همون که دیشب مرگ بر آمریکا میگفت... انگار عصبانی بود... آروم شد؟" من یک لحظه احساس کردم آدم بیخودی هستم. باید خیلی بچهتر میشدم تا نگران حال همسایهمان که فحشمان میداد بشوم.
من هنوز از تو خیلی عقبترم...
#نامههاییبهپسرم
#یک
@hofreee
ابرام آشغالی
با نام و یاد خدا.
سلام عرض میکنم به ارواح و فریشتگان گرامی.
من خاکسترم. البته قبلش اسم داشتم. چاکر ارواح شما ابرام مُباشی هستم. جان؟ ابرام همان ابراهیم هست دیگر. بله. پدر ما رفتگر محل است. قبلا خادم مسجد بوده اما به او تهمت ناروا زدند. گفتند که وسایل مجّد را ببخشید مسسسجد را کش میرود. پدرم خیلی دست و دل پاک است. حالا که کار به آخر رسیده بگویم آن وسایل را من کش میرفتم. سیروس مگسی به ما میگفت. سیروس گندهلات محله است و همیشه مگسی. همه را میزند. قمهباز است. روی دست و صورتش پُر از زخمهای گنده و گوشتی است. عشق تگری زدن است. چیز اشتباه شد. بگذریم. او شرطبندی ناموسی میگذاشت و من اگر وسایل را نمیدزدیدم یعنی کش نمیرفتم، یعنی فلان نداشتم. شما فریشتگان محترم اذعان دارید که فلان در مردها چقدر مهم است. اذعان را از پدرمان یاد گرفتیم. تکه کلامش است. پس پدرم را اخراج کردند. حاجآقای محله دلش سوخت و دست پدرم را در شهرداری بند کرد. برای همین بچهمچههای محله به من لقب ابرام آشغالی دادند. آنها وقتی مدرسه میرفتم، پوست خوراکیهاشان را توی جیب و شلوارم فرو میکردند و میگفتند: " ابرام آشغالی! ببر واسه بابات جمع کنه! " وقتی با سیروس ایاق شدم و به نوچهگی قبولم کرد، دیگر کسی جرات نکرد زر مفت بزند. پدرم عاشق مسجد بلال بود. همان مسجد محلهمان. اینکه اسم یک فلکزدهای مثل خودش سر در مجّد بود حالش را خوب میکرد.
آن شب هم که سیروس صدایم کرد که برنامه است، جنگی رفتم. دیدم یک کلت خوشگل دستش هست. گفت دیگر مامور بیمامور. همه را نفله میکنیم. قرار است انقلاب بشود. گفت پدرت پولدار میشود و دیگر آشغالی نیست. آبجیت شوهر خوب میگیرد. برای ننهت طلا میخری. یک ماسک به من داد و یک قمه. بطری عرق را سر کشید. گفت: " تو هم بزن ابرام!" گفتم نمیخواهم. پدرم بویش را میفهمد. گفت: " بابات به درک! " کلهاش گرم شده بود. یکهو دیدم کلی آدم با ماسک آمدند دورمان. سیروس مگسی خطشان میداد. اول قرار بود مامور بزنند اما سیروس که گرم افتاد گفت همه را بزنید. به مسجد بلال که رسیدند، سیروس گفت: " ابرام آشغالی! برو آتیشش بزن. مگه تو و ننه باباتو ننداختن بیرون؟ مگه از اون روز آشغالی نشدی؟ " از پنجره پایین مسسجد چند تا زن و بچه دیدم. داد زدم که " سیروووس! مردم داخلن! " سیروس لق لق میخورد و انگشت وسطش را نشانم داد:
" گووور بابای همهشون"
یکی دور تا دور مجّد را بنزین ریخت. یکی دیگر چند بطری انداخت داخلش. مسسسجد گُر گرفت. از چند متری شعلهاش صورت ما را داغ کرد. زن و بچهها شروع کردند جیغ کشیدن. گفتم که فلان در مرد مهم است. بله رگ! چشم میگویم رگ. رگم نمیگذاشت بسوزند. بچه محلهمان بودند آخر. تازه پدرمان عاشق مجّد بود. قرآنها داشت آتش میگرفت. پدرمان همیشه میگفت: " قرآن حرمت داره بچه!"
مجّد را مثل کف دست میشناختم. خب بچگی من آنجا بود. اصلا مسسجد که سوخت دل ما هم سوخت. مخصوصا گفتم که پدرم عاشقش بود. بله از بحث منحرف نشوم. از در پشتی رفتم تو. با اینکه ماسک داشتم یک دود سیاه و غلیظی رفت تو ریهمان. انگار یک تکه آتش. سوختم. زدم روی در. مردم دیدند. آمدند فرار کردند. چشمهایم تار میدید. نفسم بالا نمیآمد. افتادم زمین. همه جا را دود گرفته بود. قفسه قرآن و مفاتیح چپه شد رویم. قفسه آتش گرفته بود. سوختم سوختم سوختم.
حالا دو روز است خاکسترم و پدرم از من بیخبر است. به او گفتند با سیروس فرار کردهام. هر روز تف و لعنتم میکند. دیروز آمد که مجّد را تمیز کند. من را نشناخت. جزغاله شده بودم. اندازه یک متکا. آقا من قدم صد و نود بودها. بابا سر جنازهام زد روی سرش و داد زد " یا حسین یا حسین! این آدمه؟ " بعد زیرلب گفت: " خدا بکشتت ابراممم! رو تخت مُردهشورخونه ببینمت! " بیچاره نمیدانست من را حتی نمیتوانند بشورند. آخر به او گفتند من را با قمه جلوی مسسجد دیدهاند. آنها فکر میکنند من آنجا را آتش زدهام. فریشتگان محترم. حالا که همه چیز را تعریف کردم میگذارید یک تُک پا به خواب پدرم بروم؟ یا مثلا خودتان بروید؟ چون از آن متکا که جسد من باشد هیچی درنمیآید. میخواهم به خواب پدرم بروم و بگویم: " ابرامت از آتیش به گلستون رسید! " انصافا اینجا زیباست اما من ترس دارم که نکند بابت خطاهای گذشته من را به آن سمت ببرید؟ نمیبرید که؟ ها؟
✍️ مبارکه اکبرنیا
#فقط_یک_داستان_است
https://daigo.ir/secret/41456395944
@hofreee
آقا معلم. شما هم نوستالژیباز بودی؟ مثلا اینکه مزارم در یک باغ بزرگ باشد. یا دست در دست فلانی بمیرم. زیر یک درخت باشم. از این چیزها داشتی؟ شاید هم میخواستی با یک زخم در پهلو ایستاده بروی؟ آقا معلم درد سادهی پهلو آدم را بیچاره میکند. چه برسد به چنان زخم عمیقی!
میدانی من لحظهی احتضار هیچکسی را ندیدم. شما اولین نفری. من باورم نمیشود که این آدم با باندی دور شکمش چند دقیقهی بعد میمیرد. شما بلند میشوی. راه میروی. لبخند میزنی. فقط چهرهات زرد و رنگپریده است. آقا معلم! شما به من نشان میدهی که امثال شما نمیمیرند. پایان قصهات برایم سیاه نیست. یعنی اولینبار هم که فیلم را دیدم و خواندم که شما در راه بیمارستان شهید شدی، دلم نسوخت. همچنان ایستاده و محکم توی ذهنم بودی. آن لبخندت آدم را دیوانه میکند. انگار نیشخند زدهای به امثال من که سفت این دنیا را چسبیدیم. هروقت لبخندت را میبینم از خودم بدم میآید.
آقا معلم! در این عصر و زمانهای که بعضیها میلیاردها پول میدهند که یک مراسم لاکچری بگیرند. لباسهای زیبا بپوشند. تیم فیلمبرداری درجه یک بیاورند تا نشان دهند چقدر خوب و قشنگند، چطور توانستی قهرمان شوی؟ با بدنی باندپیچی شده. یک گوشی با کادر ناصاف و یک لبخند!
آقا معلم چند روز است از ذهنم بیرون نمیروی. دقیقه به دقیقه فیلم شهادتت به آدم درس میدهد. من هنوز نگاه شهید حججی را هم یادم نمیرود. جوان ترکهای با ریشهای کمپشت. با لبهای ترکخورده و نگاهی که شبیه شیشهای بیخط و خش بود. شما این نگاه را بهتر از من میشناسی نه؟
راستش من از لحظهی جان دادنم میترسم. همیشه به خدا میگفتم یکجوری تمامش کند که شرمندهاش نشوم. تحمل دردِ لحظهی احتضار را ندارم. اما حالا یک دعا به دعاهایم اضافه کردی!
" خدایا مرا مثل شهید حسین بابری بالبخند و ایستاده ببر.... در حالی که روی درد را کم کردهام! "
#شهید_حسین_بابری
#آقا_معلم
@hofreee
من با تو میشدیم ما
این روزها دلم برای خودمان تنگ شده.
خودمان که تو فینالهای المپیک هادی ساعی انگشتمان را گاز میگرفتیم.
توی دور آخر وزنه بلند کردن بهداد سلیمی " یا علی یا علی" میگفتیم.
در بازیهای انتخابی جام جهانی همراه کارلوس کیروش، رگ گردنمان بیرون میزد.
کله صبح بیدار میشدیم که قهرمانی بچههای والیبالمان را با چشم ببینیم.
حتی آن یکی دو شب مانده به انتخابات که با طرفداران رقیب کری میخواندیم. ما این طرف خیابان پوستر نامزد انتخاباتیمان را بالا میبردیم و آنها طرف دیگر خیابان مال خودشان را. یک خیابان به اندازهی چند گام بینمان فاصله بود که میانش مردم بودند. آدمهایی که با خیال راحت وسطمان راه میرفتند و خودمان هم میدانستیم هروقت بخواهیم میتوانیم برویم آن سمت و دوباره رفیق بشویم. دور مچ دستمان پرچمها و نمادهایی با رنگهای مختلف بود اما هنوز یکی بودیم. دعوا نداشتیم باهم. حتی به هم سر میزدیم. به هم شیرینی تعارف میکردیم. مناظره و گفتگو میگذاشتیم. صبح روز بعد انتخابات هر چه شد که بشود.
توی دانشگاه سر یک کلاس و کنار هم مینشستیم. از هم یاد میگرفتیم. با هم شوخی میکردیم. از فیلمهای روی پرده سینما حرف میزدیم. هنرمندانمان هنوز سلبریتی نشده و گند سیاسیبازی را درنیاورده بودند.
با هم راهیان نور میرفتیم. به فکه که میرسیدیم، چشم همگیمان پُر از اشک میشد. ماکارونی بیمزهی اردو را با کیف میخوردیم. توی اردوی مشهد شال گردمان را دوتایی باهم میگذاشتیم.
در برنامههای دانشگاه یک گروه حامد زمانی پخش میکرد و دیگری یار دبستانی من.
ما با همهی اینها بودیم و زیر یک پرچم. آرزوی نابودی و مرگ نداشتیم برای هم و برای وطنمان. متفاوت بودیم و همین قشنگترمان میکرد.
دلم برای خودمان تنگ شده.
این روزها را باور نمیکنم.
همکلاسی من که دستش را باز میگذاشت که اگر از روی تخته عقب افتادم از روی جزوهاش بنویسم، رفته خارج و خواسته ترامپ ما را نابود کند؟ ما را؟ همان که وقتی توی نمازخانه میخوابید چادرم را میانداختم رویش؟ ساندویچمان را نصف میکردیم و حاضر بودیم آش رشته را با یک قاشق بخوریم؟ او باورش نمیشود که غریبه آمده وسطمان و بچههامان را پرپر کرده؟ آدمهایی که در آن خیابان میانمان بودند. پلیس و نیروی امنیتی چرا این همه سال بین ما نبود؟ چه شد که حالا شد محل اختلافمان؟ چه چیزی عوض شده همکلاسی؟ من همانم که بودم!
که میگفتی زیرچادرم گرم است و جان میدهد که با خیال راحت بخوابی! کی آمده وسط ما که تفنگت را گرفتهای سمتم؟
غریبه آمده بینمان. بوی حال بههمزن عرقش را حس نمیکنی؟
✍️مبارکه اکبرنیا
#ما
#وطن
@hofreee