eitaa logo
حُفره
571 دنبال‌کننده
252 عکس
33 ویدیو
2 فایل
به نام تو برای تو . مبارکه اکبرنیا هستم. شیمیستِ روانشناسی‌خوانده که عاشقِ کتاب 📚 و محتاجِ کلمه✍️ است. مشغول به شغل‌های شریفِ همسری، مادری و استادیاری مدرسه‌ی نویسندگی مبنا https://daigo.ir/secret/41456395944 . در بله: https://ble.ir/hofreee
مشاهده در ایتا
دانلود
آقا معلم‌ها اینگونه می‌میرند؟ @hofreee
آقا معلم. شما هم نوستالژی‌باز بودی؟ مثلا اینکه مزارم در یک باغ بزرگ باشد. یا دست در دست فلانی بمیرم. زیر یک درخت باشم. از این چیزها داشتی؟ شاید هم می‌خواستی با یک زخم در پهلو ایستاده بروی؟ آقا معلم درد ساده‌ی پهلو آدم را بیچاره می‌کند. چه برسد به چنان زخم عمیقی! می‌دانی من لحظه‌ی احتضار هیچ‌کسی را ندیدم. شما اولین نفری. من باورم نمی‌شود که این آدم با باندی دور شکمش چند دقیقه‌ی بعد می‌میرد. شما بلند می‌شوی. راه می‌روی. لبخند می‌زنی. فقط چهره‌ات زرد و رنگ‌پریده است. آقا معلم! شما به من نشان می‌دهی که امثال شما نمی‌میرند. پایان قصه‌ات برایم سیاه نیست. یعنی اولین‌بار هم که فیلم را دیدم و خواندم که شما در راه بیمارستان شهید شدی، دلم نسوخت. همچنان ایستاده و محکم توی ذهنم بودی. آن لبخندت آدم را دیوانه می‌کند. انگار نیشخند زده‌ای به امثال من که سفت این دنیا را چسبیدیم. هروقت لبخندت را می‌بینم از خودم بدم می‌آید. آقا معلم! در این عصر و زمانه‌ای که بعضی‌ها میلیاردها پول می‌دهند که یک مراسم لاکچری بگیرند. لباس‌های زیبا بپوشند. تیم فیلمبرداری درجه یک بیاورند تا نشان دهند چقدر خوب و قشنگند، چطور توانستی قهرمان شوی؟ با بدنی باندپیچی شده. یک گوشی با کادر ناصاف و یک لبخند! آقا معلم چند روز است از ذهنم بیرون نمی‌روی. دقیقه به دقیقه فیلم شهادتت به آدم درس می‌دهد. من هنوز نگاه شهید حججی را هم یادم نمی‌رود. جوان ترکه‌ای با ریش‌های کم‌پشت. با لب‌های ترک‌خورده و نگاهی که شبیه شیشه‌ای بی‌خط و خش بود. شما این نگاه را بهتر از من می‌شناسی نه؟ راستش من از لحظه‌ی جان دادنم می‌ترسم. همیشه به خدا می‌گفتم یک‌جوری تمامش کند که شرمنده‌اش نشوم. تحمل دردِ لحظه‌ی احتضار را ندارم. اما حالا یک دعا به دعاهایم اضافه کردی! " خدایا مرا مثل شهید حسین بابری بالبخند و ایستاده ببر.... در حالی که روی درد را کم کرده‌ام! " @hofreee
من با تو می‌شدیم ما این روزها دلم برای خودمان تنگ شده. خودمان که تو فینال‌های المپیک هادی ساعی انگشت‌مان را گاز می‌گرفتیم. توی دور آخر وزنه بلند کردن بهداد سلیمی " یا علی یا علی" می‌گفتیم. در بازی‌های انتخابی جام جهانی همراه کارلوس کی‌روش، رگ گردن‌مان بیرون می‌زد. کله صبح بیدار می‌شدیم که قهرمانی بچه‌های والیبال‌مان را با چشم ببینیم. حتی آن یکی دو شب مانده به انتخابات که با طرفداران رقیب کری می‌خواندیم. ما این طرف خیابان پوستر نامزد انتخاباتی‌مان را بالا می‌بردیم و آن‌ها طرف دیگر خیابان مال خودشان را. یک خیابان به اندازه‌ی چند گام بین‌مان فاصله بود که میانش مردم بودند. آدم‌هایی که با خیال راحت وسط‌مان راه می‌رفتند و خودمان هم می‌دانستیم هروقت بخواهیم می‌توانیم برویم آن سمت و دوباره رفیق بشویم. دور مچ دست‌مان پرچم‌ها و نمادهایی با رنگ‌های مختلف بود اما هنوز یکی بودیم. دعوا نداشتیم باهم. حتی به هم سر می‌زدیم. به هم شیرینی تعارف می‌کردیم. مناظره و گفتگو می‌گذاشتیم. صبح روز بعد انتخابات هر چه شد که بشود. توی دانشگاه سر یک کلاس و کنار هم می‌نشستیم. از هم یاد می‌گرفتیم. با هم شوخی می‌کردیم. از فیلم‌های روی پرده سینما حرف می‌زدیم. هنرمندان‌مان هنوز سلبریتی نشده و گند سیاسی‌بازی را درنیاورده بودند. با هم راهیان نور می‌رفتیم. به فکه که می‌رسیدیم، چشم همگی‌مان پُر از اشک می‌شد. ماکارونی بی‌مزه‌ی اردو را با کیف می‌خوردیم. توی اردوی مشهد شال گردمان را دوتایی باهم می‌گذاشتیم. در برنامه‌های دانشگاه یک گروه حامد زمانی پخش می‌کرد و دیگری یار دبستانی من. ما با همه‌ی این‌ها بودیم و زیر یک پرچم. آرزوی نابودی و مرگ نداشتیم برای هم و برای وطن‌مان. متفاوت بودیم و همین قشنگ‌ترمان می‌کرد. دلم برای خودمان تنگ شده. این روزها را باور نمی‌کنم. هم‌کلاسی من که دستش را باز می‌گذاشت که اگر از روی تخته عقب افتادم از روی جزوه‌اش بنویسم، رفته خارج و خواسته ترامپ ما را نابود کند؟ ما را؟ همان که وقتی توی نمازخانه می‌خوابید چادرم را می‌انداختم رویش؟ ساندویچ‌مان را نصف می‌کردیم و حاضر بودیم آش رشته را با یک قاشق بخوریم؟ او باورش نمی‌شود که غریبه آمده وسط‌مان و بچه‌هامان را پرپر کرده؟ آدم‌هایی که در آن خیابان میان‌مان بودند. پلیس و نیروی امنیتی چرا این همه سال بین ما نبود؟ چه شد که حالا شد محل اختلاف‌مان؟ چه چیزی عوض شده هم‌کلاسی؟ من همانم که بودم! که می‌گفتی زیرچادرم گرم است و جان می‌دهد که با خیال راحت بخوابی! کی آمده وسط ما که تفنگت را گرفته‌ای سمتم؟ غریبه آمده بین‌مان. بوی حال به‌هم‌زن عرقش را حس نمی‌کنی؟ ✍️مبارکه اکبرنیا @hofreee