eitaa logo
حُفره
577 دنبال‌کننده
254 عکس
34 ویدیو
2 فایل
به نام تو برای تو . مبارکه اکبرنیا هستم. شیمیستِ روانشناسی‌خوانده که عاشقِ کتاب 📚 و محتاجِ کلمه✍️ است. مشغول به شغل‌های شریفِ همسری، مادری و استادیاری مدرسه‌ی نویسندگی مبنا https://daigo.ir/secret/41456395944 . در بله: https://ble.ir/hofreee
مشاهده در ایتا
دانلود
می‌دانید من مثل آن بچه‌ای که قدش به میز نمی‌رسد هستم. دست‌هایم را بارها به زور به لبه‌ی میز رسانده‌ام. خودم را بالا کشیدم اما هر بار سر و چانه‌ام خورده به تیزی لبه‌ی میز. افتاده‌ام پایین و از درد دست و پا مدت‌ها به خودم پیچ خوردم. اشک‌هایم روی کثیفی صورتم رد انداخته. یک مدت ترسیدم و بیخیال آنچه روی میز هست شده‌ام. اما باز خورده‌ام به آدم‌هایی که آن بالا را دیده‌اند. دوباره و دوباره آمده‌ام و می‌آیم سمتش. امیدم به روزی‌ست که خودتان بلندم کنید. مثل بچه‌ی بی‌پدری، رحم‌تان را بخرم. بنشانیدم روی صندلی که ببینم چه خبر است. روی این میز جادویی چیست؟ من به قد کوتاهم امید ندارم. به قدرت دست‌های شما فقط ایمان دارم. میلادتان مبارک پدر خوبِ ما.... @hofreee
به بچه‌ها گفته‌ام که شکم‌شان را بگذارند روی بالشت و فشار دهند. اینطوری گرسنگی کمتر می‌شود. یک بسته بیسکوییت ترد نمکی از قبل برایم مانده. هر یک دانه را به شش قسمت تقسیم می‌کنم. وقتی ببینم مردمک چشم‌شان بالا می‌رود درون دهانشان می‌گذارم. نمک رویش را آرام آرام میک می‌زنند. مهدی دیروز رفت دنبال غذا اما با سر و صورت خونی برگشت. پوست بینی‌اش شکافت و استخوانش معلوم است. پنبه را قد یک بند انگشت می‌کَنم و چند قطره بتادین رویش می‌مالم. بعد زخم را شستشو می‌دهم. می‌گوید سر گرفتن یک تکه نان یا برنج دعواست. مردم هم را می‌کُشند. همه شبیه زامبی شده‌اند. اصرار کردم که برود دکتر. زخمش بخیه می‌خواهد اما می‌گوید اکثر مراکز درمانی را آتش زده‌اند. دکترها و پرستارها را کُشته‌اند. می‌گوید: " تو نمی‌دونی اون بیرون چه خبره! همه جا رو آتیش زدن. تهرون شده یه تل از خاکستر...." روزی یک ربع آب وصل می‌شود. سهمیه‌بندی‌ست. تمام قابلمه‌های خانه را پُر از آب می‌‌کنم. البته با این فشار کم نهایت دو تا پُر شود. پارچه‌ای را خیس می‌کنم و تن بچه‌ها را می‌شویم. بی‌شامپو. همه‌مان بوی یک تکه گوشت مانده می‌دهیم. دیروز آب را وصل نکردند. همسایه بالایی از یک سرباز آمریکایی که توی ایستگاه پلیس نشسته پرس‌ و جو کرد. سرباز، همسایه‌مان را انداخته زمین. زیپ شلوارش را پایین کشیده و روی مرد بیچاره ادرار کرده. مرد می‌گوید پشت هم تکرار می‌کرده که " واتررر... واترررر" خانم همسایه با گریه برایم تعریف می‌کرد و آب می‌خواست که همسرش خودش را بشوید. گفتم که ندارم. بچه‌ها فقط با این آب زنده‌اند. دیروز وصل نکردند و اندازه‌ی یک نصف لیوان آب برایمان ماند. قطره‌چکان برداشتم و هر یک ساعت چند قطره توی دهان هر کدام می‌ریختم. حسین تب کرده. استامینوفن تمام کرده‌ام. دارویی توی داروخانه‌ها نیست. همه را غارت کرده‌اند. نور می‌خوانم و فوت می‌کنم دورش. سرفه‌ که می‌کند سینه‌اش صداهای عجیب و غریبی می‌دهد. فشار گاز کم شده و پکیج مدام خاموش می‌شود‌. چند لا لباس تن‌ بچه‌ها کرده‌ام اما باز هم نوک انگشتشان مثل یخ سرد است. بیست روز است که رنگ آفتاب را ندیده‌ایم. به مهدی می‌گویم فقط تا سر کوچه برویم. می‌گوید: " این بچه‌ها که جون ندارن." می‌گویم: " پس خودم برم؟" اولش جوابی نمی‌دهد. اما می‌فهمم که بغض کرده. سیبک زیر گلویش بزرگ‌تر شده. کم‌کم تعریف می‌کند که وقتی رفته نان پیدا کند تجاوز سرباز آمریکایی به زنی را دیده. سربازها زن را دوره کرده بودند. می‌گوید هنوز ناخن‌های شکسته‌ی زن با لاک قرمز را یادش می‌آید که روی خیابان کشیده می‌شد. خون و دندان شکسته را تف می‌کرد. مهدی را که دید زمزمه می‌کرد که " آقا ایرانی هستی؟ تو رو به امام حسین کمکم کن." حالا می‌فهمم چرا مهدی کتک خورده و توی خودش فرو رفته. کاش می‌شد تلویزیون را روشن کنیم. پول برق خیلی گران است. فقط هرازگاهی که بچه‌ها از زور گرسنگی به ناله می‌افتند، می‌زنم یک شبکه کودک که انگلیسی بلغور می‌کند‌. همیشه هم درحال رقصیدن هستند. زود خاموش می‌کنم چون می‌ترسم بابت پول برق خانه‌مان را مصادره کنند. مثل همسایه روبه رویی. یک خانواده پنج نفره را آواره کرده‌اند و خودشان نشسته‌اند تویش. بوی غذاهایشان تا اینجا می‌رسد. بچه‌ها زیر لب ناله می‌زنند که " مامان... غذا... توروخدا...." والعصر می‌خوانم که تحمل کنند. یکی‌شان می‌آید دم پنجره و مرغی را دندان می‌زند. از پشت پرده دیده‌ام. آب دهانم را قورت دادم و چشمانم را بستم. خیال کردم گوشت آن مرغ زیر دندان من است. اما معده‌ام همچنان مثل کویری خالی بود. دیگر نای نوشتن ندارم. دست‌هایم می‌لرزد. مهدی می‌گوید درست می‌شود. همه چیز دوباره درست می‌شود. هفته‌ی پیش رضا پهلوی را ترور کرده‌اند. یکی یک گلوله نشاند مستقیم روی پیشانی‌اش. تمام نوچه‌هایش هم قتل عام شدند. اما چه فایده؟ این‌ها که خواندید روزنوشت‌های یک زن ایرانی فقط لحظاتی بعد از سقوط جمهوری اسلامی ایران در دی ماه است. ✍️ مبارکه اکبرنیا https://daigo.ir/secret/41456395944 @hofreee
۴۷ ساله شدی درحالی که می‌دانیم شمع‌های روی کیک این تولد قطره قطره خون شهداست. @hofreee
" چطور به ۴۷ سالگی رسیدید؟" " با این زن‌ها که تابلوی عکس شهیدشان توی دستشان سنگینی نمی‌کند." @hofreee