eitaa logo
حُفره
427 دنبال‌کننده
148 عکس
10 ویدیو
1 فایل
به نام تو برای تو . . روی خودم خم شدم حفره‌ای در هستی من دهان گشود. @mob_akbarnia
مشاهده در ایتا
دانلود
نمی‌خواهم به جنایتی فکر کنم که توی تراس اتفاق افتاده. بوعلی سینا می‌گوید وقتی ارتباط نظام مادی انسان با نفس قطع شود، به آن جسد می‌گویند نه بدن! و من نمی‌خواهم به دو جسدِ شناور روی آب فکر کنم. جسد‌هایی که تا چند ساعت پیش بدن بودند! بوی مُردار همه جا را گرفته است. ترش است و تلخ. وقتی که جسد شویم همه جا تاریک می‌شود؟ مگر حالا تاریک نیست؟ پسرک می‌گوید چه شد که مُردند؟ می‌گویم نمی‌دانم! پاهایش را می‌کوبد روی زمین. _ تو بهشون غذا ندادی! ماهی‌ها غذا می‌خورند مگر؟ آب و هوای بارانی تراس مگر کافی‌شان نیست؟ تا حالا هم خوب عمر کرده بودند! _ ماهی‌ها چطور می‌میرن؟ به جسد‌ها فکر می‌کنم. اصلا به آن‌ها هم جسد می‌گویند؟ یا باید بگویم لاشه‌ی ماهی‌ها؟ من از واژه‌ی جسد خوشم آمده! شبیه خودم است. شبیه خودم پیش شما. من همین بو را می‌دهم مگر نه؟ عق‌تان می‌گیرد نزدیکم شوید. عقم می‌گیرد بروم تراس. دوباره می‌پرسد! _ ماهی‌ها چطور می‌میرن؟ یاد صبح می‌افتم. در تراس را که باز کردم آن بوی ترش و تلخ زد توی بینی‌ام. آب تُنگشان خاکستری شده بود. توی فضولاتشان دست و پا می‌زدند! مثل من پیش شما! _ نمی‌دونم! با چشای باز! یهو سبک میشن و میان روی آب. مثل اون موقع‌ها که می‌خوابیدن. فقط... فقط سبک‌تر! حتی ماهی‌ها هم بعد مرگ روی آب می‌آیند! یک‌جور اعتراض است؟ نباید بروند به ته تهش؟ توی دریا هم اینطور جان می‌دهند؟ یا فقط توی تُنگ؟ مطمئنم اگر بمیرم می‌آیم روی آب! ماهی‌ها که نمی‌توانند تُنگ‌ها را بشکنند؟ می‌توانند؟ _ تو باید بهش غذا می‌دادی! تو ماهی‌ها رو یادت رفت! چطور به بچه‌ای بفهمانم که مشکل آب و غذا نبود! مشکل تُنگ است! لاشه یا جسد فرقی ندارد، سبک که بشوی می‌آیی روی آب! بوی گندت عالم و آدم را خبردار می‌کند. تو تازه آبروداری می‌کنی که بویم را از تراس به خانه‌ها نمی‌بری! می‌دانی! آقایی داشت از دلتنگی غروب جمعه می‌خواند و فکری مثل زالو چسبید به مغزم. آن لاشه‌های گندیده‌ی توی تُنگ، ماهی‌ها نبودند! من بودم. ما بودیم پیش شما. آنقدر بوی‌مان تند و زننده است که نمی‌توانید درِ تراس را باز کنید! می‌دانم ولی ما را می‌رسانید به دریا؟ قبل از اینکه جسدتر و لاشه‌تر و مُردارتر از این شویم؟ چقدر تهش را دارم بد تمام می‌کنم. تهش درنمی‌آید اصلا. فقط می‌گویم که نمی‌خواهم جسد باشم! @hofreee
۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۳
هر دفعه به خودم می‌گویم به آدم‌ها نزدیک نشو که رنج‌شان بچسبد به جانت! اما امشب که باز هم درمانده‌ام از این چسب‌ها، فهمیدم که قصه‌ی آدم‌ها نیست! قصه‌ی جان است! جان‌مان را طوری آفریده که دوست دارد به رنج‌ها بچسبد. آنقدر بچسبد که یادت برود روزی از هم جدا بودند. @hofreee
۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۳
و جز خدا چه کسی می‌توانست فرمول موقعیت را اینقدر خوب پیاده کند؟ زمان+ مکان+ شخصیت + اتفاق‌. @hofreee
۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۳
Hossein Haghighi - Yeko Bist (128).mp3
1.9M
شمام داغِ یک و بیست دقیقه براتون تازه شده؟ دلتنگت شدم یه عالمه💔 @hofreee
۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۳
رقصیدنِ با قطعیت یا قطعیتِ با رقصیدن؟ هر کس که می‌مُرد، تا دفنش نمی‌کردند خوابمان نمی‌برد. توی رختخواب پهلو به پهلو می‌شدیم. به بهانه‌ی آب، سرمان را مثل کوکو ساعت می‌کردیم توی یخچال و درمی‌آوردیم. به مُرده و خانواده‌اش فکر می‌کردیم. گاهی آنقدر توی فکرش غرق می‌شدیم که می‌آمد درون نیمچه‌چُرت‌هامان. مامان می‌گفت چون روحش هنوز سرگردان است. باید دفن شود تا هم او آرام بگیرد هم ما. راست هم می‌گفت. بعد از تشییع‌شان، خاکی و سبک می‌رسیدیم به خانه و یک دل سیر می‌خوابیدیم. آرام می‌گرفتیم! دیشب که خبر سقوط بالگرد را فهمیدم، دوباره شدم مثل چند سال پیش. نمی‌خواستم اما قصه‌ی روح سرگردان را باور کنم. گوشی را گذاشتم روی حالت هواپیما. گفتم ایران می‌برد. همان قطعیتی را داشتم که سر بازی تیم ملی در نیمه نهایی جام ملت‌های آسیا. ساعت هشت، دقیقا هشت، که بیدار شدم تیم ملی‌مان ولی باخته بود و من توی شوک عمیقی به نتیجه‌ی بازی نگاه می‌کردم. به آیات قرآن و آن ربان مشکی کنار صفحه‌ی تلویزیون. ما باخته بودیم! این‌سری مایی که می‌گویم ازقضا بچه‌های تیم ملی و مسئولین نبودند! ما بودیم! ما مردم! همانطور که دندان‌هایم را روی لب‌ پایینم فشار می‌دادم که بُغض توپی‌ام بیرون نپرد، چشمم خورد به کامنتی. "شما توی عزای ما رقصیدین. ما هم توی عزاتون می‌رقصیم!" با خودم فکر می‌کردم کدام عزا را می‌گوید؟ بعد ما به قول خودشان چادرچاقچولی‌ها رقص بلد نیستیم که! ما که همیشه هوار زده‌ایم سلاح‌مان اشک است. بعد مگر تیم نباخته؟ مگر تیم ملی‌مان چند تا گل نخورده؟ مگر ما قهرمانی را از دست نداده‌ایم؟ مگر مای آن‌ها با مای ما فرق دارد؟ دارد از کدام بازی و کدام تیم می‌گوید؟ مگر ننشسته توی جایگاه هواداران ایران؟ درون بازی مگر به جز دو جایگاه خودی و غیرخودی، جای دیگری هست؟ تا اینکه باز یاد حرف مامان افتادم. قصه‌ی روح‌های سرگردان. شاید کامنت یک روح سرگردان را دیدم که باید به خاکش بچسبد تا آرام بگیرد! و آرام بگیریم و بعدش دیگر این پهلو و آن پهلو نشویم و راحت بخوابیم! @hofreee
۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۳
کاش سر "اللّهمّ إنّا لانعلم منهم إلاّ خيرا" بعدی اینقدر سرمون پایین نباشه! @hofreee
۲ خرداد ۱۴۰۳
دیدن این دو زن به ما مادرها نوید می‌دهد که شاید این خانه‌نشینی‌ها و سکونِ ظاهری‌‌مان بی‌فایده نخواهد بود. جنگ زنانه‌ی ما با دشمن خیلی بی‌سر و صداتر از مردهاست. آرام ممتد و نرم. آنقدر که هیچ‌کس متوجه شکستنِ استخوان‌هایِ دشمنانمان نشود. @hofreee
۴ خرداد ۱۴۰۳
اگر دوست داشتید روایتم را در روزنامه‌ی اصفهان زیبا بخوانید.👇👇👇 سنجاق شده به جنگل‌های ورزقان @hofreee
۵ خرداد ۱۴۰۳
دیگر چطور باید بوی گوشت سوخته و خون را به شامه‌یِ هشت میلیارد انسانِ روی زمین رساند؟ @hofreee
۸ خرداد ۱۴۰۳
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
۱۰ خرداد ۱۴۰۳
یهودی باشی، مسیحی باشی، مسلمان باشی، اصلا بی‌دین باشی! حتی دانشجویی باشی در جایی که خون از دست سرانش چکه‌چکه می‌کند! باز هم می‌توانی در طرف درستِ تاریخ بایستی! فقط کافی‌ست هنوز کور و کر نشده باشی و یک چیزِ فطری درونت بیدار باشد به اسم وجدان! اگر نمُرده باشی همیشه جای درست می‌ایستی! همین. @hofreee
۱۰ خرداد ۱۴۰۳
متنفرم از تمام راهکارها و قوانین فرزندپروی‌تان که توی اتاق کارتان نوشته‌اید و بلند بلند از رویش برای مادرها می‌خوانید! همان اتاق‌ها که یک‌بار هم نگذاشتید بچه‌تان پا تویش بگذارد! البته اگر بچه‌ای داشته باشید یا خودتان بزرگش کرده باشید! @hofreee
۱۲ خرداد ۱۴۰۳