𝑺𝒆𝒍𝒘𝒚𝒏
و ببخشید بابتش
دختربچهی هفت ساله زیرضربهی زندگی خم شد و یک جا نشست و زار زار گریه کرد.
دلش برای کودکی اش تنگ شده بود.برای بی دغدغه خندیدن ها شادی ها بازی ها تنهایی ها.
دخترک مدت زیادی را آرزو کرد که وقتی بیدار میشود بچه شده باشد.
دختر بزرگ تر شد و دغدغه هایش بیشتر.
شاید هنوز هم گاهی دلش بخواهد بچه بشود ولی حالا زندگی را درک کرده و چرخهی مزخرفش را پذیرفته.
خدامیدونه این خزعبلات چیه