eitaa logo
𝑺𝒆𝒍𝒘𝒚𝒏
20 دنبال‌کننده
55 عکس
10 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
چالش نمیدونم چندروز چندتاکار جالب و جدید روز اول:پخت غذای جدید روزدوم:سوت زدن با دو انگشت روزسوم:یادگرفتن کدمورس روزچهارم:مرتب‌کردن فایل‌های گوشی روزپنجم:ساخت یک تصویر با AI روزششم:یادگیری اصول ابتدایی Prompt نویسی روزهفتم:کشیدن یک نقاشی‌ساده روزهشتم:نوشتن یک داستان کوتاه روزنهم:درست کردن یک سالاد روزدهم:شروع کردن یک‌کتاب جدید که خیلی وقته شروعش نکردی روزیازدهم:کاشت یک گیاه روزدوازدهم:یادگرفتن زبان‌انگشتی روزسیزدهم:درست کردن دسر/کیک جدید روزچهاردهم:شروع فیلمی که خیلی وقته میخوای ببینی روزپانزدهم:ایستادن روی دست با کمک دیوار یا انجام یه حرکت ورزشی باحال هرمهارتی رو که بلد بودید اون‌روز استراحت کنید✨
خودم از شنبه شروع میکنم
𝑺𝒆𝒍𝒘𝒚𝒏
چه باحالههه
اینژتستمینس-
𝑺𝒆𝒍𝒘𝒚𝒏
روز اولو امروز بریم؟
امروز نمیتونم خودم و فردا
من خیلی از دنیا عقبم دیروز شهادت بوده و من تقدیمی گذاشتم باورم نمیشه فکر میکردم امروزه
هدایت شده از مَسخ
«من سال‌هاست با این واقعیت که انسانی دوست‌داشتنی نیستم، کنار آمده‌ام. اگرچه این پذیرش طعم تلخی دارد، اما در ازای آن، متحمل هزینه‌های کمتری شده‌ام. داشتنِ مرزهای صریح و خط‌قرمزهای تند، اگرچه گاه باعث رنجش دیگران شده است، اما مرا از غرق شدن در تمنّایِ تأییدِ آن‌ها نجات داد. من آموخته‌ام که «اصالت»، بهای گزافی دارد که یکی از آن‌ها انزواست. از دیدگاهِ هستی‌شناختی، ما همگی در تنهاییِ بنیادینِ خویش محبوسیم؛ اما اکثر انسان‌ها با نقابِ «دوست‌داشتنی بودن»، سعی در پنهان کردنِ این حفره‌ی عمیق دارند. من اما ترجیح دادم با دیوارهای سردِ اتاقم صادق باشم تا با لبخندهای گرمِ عابران. اینکه من «دوست‌داشتنی» نیستم، به معنای بی‌ارزش بودن نیست؛ بلکه به معنای این است که من قطعه‌ای نیستم که در پازلِ انتظاراتِ کسی جا بگیرد. رنجِ دیگران از برخورد با خط‌قرمزهای من، در واقع رنجِ رویاروییِ آن‌ها با «اراده»ای است که نمی‌خواهند به بردگی بگیرند. من مسئولِ رنجی که آن‌ها از تفاوتِ من می‌برند نیستم؛ من تنها مسئولِ صیانت از آن اندک فضایی هستم که در این جهانِ پرآشوب، متعلق به خودِ واقعی‌ام باقی مانده است. بله، این منطق غم‌انگیز است. شب‌ها که سکوت، سنگین‌تر از همیشه بر سینه فشار می‌آورد، حسرتِ یک تعلقِ بی‌قید و شرط را می‌چشم. اما بلافاصله به یاد می‌آورم که آزادی، همزادِ تنهایی است. من هزینه‌ی گزافِ آزادی‌ام را با سکه‌ای از جنسِ «تنهایی» پرداخته‌ام. در نهایت، در ایستگاهِ آخر، ترجیح می‌دهم غریبه‌ای باشم که خودش را می‌شناخت، تا عزیزِ همگانی که در میانِ نقاب‌هایش گم شده بود. منطقِ من سرد است، اما صادق؛ و این صداقت، تنها داراییِ منی است که فهمیده است در جهان، هیچ پناهگاهی امن‌تر از حقیقتِ عریانِ خویشتن نیست.»