𝑺𝒆𝒍𝒘𝒚𝒏
چالش نمیدونم چندروز چندتاکار جالب و جدید روز اول:پخت غذای جدید روزدوم:سوت زدن با دو انگشت روزسوم:یا
راستی
میدونم خیلی مسخره شده ولی خب
من خیلی از دنیا عقبم
دیروز شهادت بوده و من تقدیمی گذاشتم
باورم نمیشه فکر میکردم امروزه
هدایت شده از مَسخ
«من سالهاست با این واقعیت که انسانی دوستداشتنی نیستم، کنار آمدهام. اگرچه این پذیرش طعم تلخی دارد، اما در ازای آن، متحمل هزینههای کمتری شدهام. داشتنِ مرزهای صریح و خطقرمزهای تند، اگرچه گاه باعث رنجش دیگران شده است، اما مرا از غرق شدن در تمنّایِ تأییدِ آنها نجات داد.
من آموختهام که «اصالت»، بهای گزافی دارد که یکی از آنها انزواست. از دیدگاهِ هستیشناختی، ما همگی در تنهاییِ بنیادینِ خویش محبوسیم؛ اما اکثر انسانها با نقابِ «دوستداشتنی بودن»، سعی در پنهان کردنِ این حفرهی عمیق دارند. من اما ترجیح دادم با دیوارهای سردِ اتاقم صادق باشم تا با لبخندهای گرمِ عابران.
اینکه من «دوستداشتنی» نیستم، به معنای بیارزش بودن نیست؛ بلکه به معنای این است که من قطعهای نیستم که در پازلِ انتظاراتِ کسی جا بگیرد. رنجِ دیگران از برخورد با خطقرمزهای من، در واقع رنجِ رویاروییِ آنها با «اراده»ای است که نمیخواهند به بردگی بگیرند. من مسئولِ رنجی که آنها از تفاوتِ من میبرند نیستم؛ من تنها مسئولِ صیانت از آن اندک فضایی هستم که در این جهانِ پرآشوب، متعلق به خودِ واقعیام باقی مانده است.
بله، این منطق غمانگیز است. شبها که سکوت، سنگینتر از همیشه بر سینه فشار میآورد، حسرتِ یک تعلقِ بیقید و شرط را میچشم. اما بلافاصله به یاد میآورم که آزادی، همزادِ تنهایی است. من هزینهی گزافِ آزادیام را با سکهای از جنسِ «تنهایی» پرداختهام. در نهایت، در ایستگاهِ آخر، ترجیح میدهم غریبهای باشم که خودش را میشناخت، تا عزیزِ همگانی که در میانِ نقابهایش گم شده بود. منطقِ من سرد است، اما صادق؛ و این صداقت، تنها داراییِ منی است که فهمیده است در جهان، هیچ پناهگاهی امنتر از حقیقتِ عریانِ خویشتن نیست.»