eitaa logo
زندگی در دست بررسی :›
24 دنبال‌کننده
25 عکس
7 ویدیو
0 فایل
زندگی فعلاً تحت بررسی‌ست؛ نتایج متعاقباً اعلام می‌شود .
مشاهده در ایتا
دانلود
همه آخر هفته‌شونو با عشق و حال می‌گذرونن بعد من با مقاله و یادداشت نوشتن🤡
وجه مشترک این نوشته‌ها اینست که اساساً فرم یا ژانرِ مشخصی ندارند، حتی وقتی با احتمالِ چاپ یا واسپردن به وصی تحریر شده باشند؛ قواعد ابدی ندارند یعنی قالب و حدّی ندارند: گاهی غیرشخصی و تأملی‌اند، گاهی رمزی و موجز؛ گاهی شبیه برشی از داستانی، و گاهی شاعرانه می‌شوند از سرِ بی‌حوصلگی_گاهی هم ترس و حزم، یا سرم، یادداشت‌های نویسنده‌ای را شاعرانه می‌کند؛ گاهی گزیدگی غلبه دارد، یعنی تمایل به نگفتن، و گاهی هم گشودنِ قبضِ روحی رنجور شکلِ یادداشت می‌شود. حتی می‌شود یادداشت‌های آدمی یکدست نباشد، روزی طعنه‌زن و ملامت‌گر باشد، روزِ دیگر خودستایانه، گاهی افسوس بر زندگیِ رفته، گاهی شرحِ خوشی‌ها و روزهای در راه. این سیالیّتِ فرم_یا به واقع: بی‌شکلی_تصریفِ آزادیِ روح است . شکسپیر و شرکــ8ــا
نوشتن از خود یک‌جور دستِ پیش گرفتن در برابر مرگ است و هراسِ فراموشی و فنا؛ مومیایی کردن نفس است، تمّناب پیش انداختنِ محاکمه است؛ شلاق تطهیر است بر خود و بر میدانِ دید با خواستِ فراهم آمدنِ پیشاپیشِ طومار اعمالی‌ست برای روز مبادا . شکسپیر و شرکــ۹ــا
همیشه اینجوریم؛ ایرپاد که میذارم تو گوشم، انگار از این دنیا کنده میشم . تو خیال‌پردازیای خودم غرق بودم که یهو اتوبوس وایساد و راننده باعجله دوید پایین مسافرا دونه دونه داشتن پیاده میشدن اما ایرپاد توی گوشم اجازه نمی‌داد متوجه بشم چخبره قطعش کردم و منم پیاده شدم اولین صحنه‌ای که دیدم دختری بود که نه می‌تونست گریه کنه، نه می‌تونست داد بزنه و نه حتی می‌تونست نفس بکشه و دوتا خانومی که کنارش وایساده بودن و سعی می‌کردن آرومش کنن و صحنه بعد بدنی بود که دراز به دراز رو زمین افتاده بود راننده درحالی که داشت تند تند زنگ می‌زد، چند دقیقه یکبار دستشو می‌کرد تو موهاش و با استرسی که از صداش مشخص بود می‌گفت بدبخت شدم و اما من؟ سرِ جام وایساده بودم و به اونی که نمی‌تونستم تشخیص بدم زنه یا مرد خیره شده بودم نه از سر ترس، مرده زیاد دیدم و هربار موقع دیدنشون همینم؛ فکر می‌کنم، فکر می‌کنم و فکر می‌کنم آره اصلا موقعیت خوبی نبود برای فکر کردن ولی . . . بعد شنیدن التماس راننده به یکی از مسافرا که خانم تروخدا شما هم تماس بگیرین که زودتر بیان به خودم اومدم رو به دختره گفتم بهشون بگو یکم عجله کنن، ممکنه یه دقیقه زودتر برسن بتونن زنده نگهش دارن سرم داد کشید که صورتشو دیدی؟؟؟؟؟؟ زنده بمونه؟؟؟؟ این همین حالاشم مرده!!! . . . و انگار اونجا تازه فهمیدم چخبره، اونجا فهمیدم اون چیزایی که رو آسفالت پاشیده بود مغز بود . . . همینجاها بود که صدای دختری که شاهد بود و از شدت شوک داشت غش می‌کرد رو شنیدم، صدایی که بین گریه و نفسایی که بزور بالا میومد شنیده میشد: "من دیدمش، اتوبوس که حرکت کرد رفت خوابید جلوی چرخای اتوبوس دیدم که دستاشو گذاشت زمین، خوابید رو زمین" و صدای خورد شدن جمجمه . . . اونجا بود که فهمیدم صورتی که دختره ازش می‌گفت چیه اما جراتشو نداشتم برم اون سمت، میدونستم اگه ببینم از ذهنم پاک نمیشه پلیس اومد و هنوز صداش تو گوشمه که پشت بی‌سیم می‌گفت به اورژانس و بهشت معصومه و فلان بگو بیان؛ نمی‌دونم اونی که اونور بود چی گفت که پلیسه بلندتر گفت، چی داری میگی، میگم به بهشت معصومه بگو بیاد، طرف تموم کرده و این جمله‌ی آخرش چندین‌بار تو گوشم اکو شد دقیقاً مثل تو فیلما، اونجاش که همه‌ی صداها قطع میشن و فقط صدایی که شنیده شده بود تکرار میشه و تکرار میشه و تکرار میشه . . .
رو جنازه پارچه کشیده بودن که مردم اون صحنه‌ی ناگوار رو نبینن پلیس اومد، اورژانس اومد، قاضی اومد، شهرداری اومد و مردم همیشه در صحنه حاضر اومدن و من هنوز همونجا بودم، پیش دختری نشسته بودم که هنوز حالش خوب نشده بود، بدنش می‌لرزید، صداش می‌لرزید، نفسی که بالا نمیومد می‌لرزید . . . تنها بود و نباید تو این حال تنها می‌بود پلیس رفت سمت جنازه که جیباشو بگرده بلکه کارت شناسایی‌ای چیزی ازش پیدا کنه و یهو پارچه رو از روش کنار کشید و اما اینبار ما روبه‌روش بودیم چشمای کور من که پدرمو درآورده از بس هیچیو نمی‌بینه، اون لحظه یجوری تیز شدن بودن که انگار همه چیز دقیقاً جلو پامه و دیدم، همه چیزو ریز به ریز دیدم، تمام جزئیاتو دیدم دستایی که انگشت نمونده بود واسشو دیدم، صورتی که هیچیش، رسماً هیچیش قابل تشخیص نبود رو دیدم آره می‌دونم گذشته اما نمی‌فهمم چرا الان که دارم تایپ می‌کنمم کل بدنم داره می‌لرزه
آره همه اینا طبیعیه، اینکه لرز کردم و لرزش و سرمای بدنم متوقف نمیشه طبیعیه، اینکه امروز صبح وقتی از خواب بیدار شدم خیس عرق بودم طبیعیه، اینکه از دیروز هرکی‌ منو دیده، بیشتر از من ترسیده و اولین سوالش این بوده که چرا رنگت پریده، چرا قیافت این شکلیه طبیعیه، اینکه همه بهم میگن چرا همش بغض می‌کنی، چرا اشک تو چشات جمع شده اما من حتی به مرحله‌ی بغضم نرسیدم طبیعیه اینکه امروز وقتی بچه‌ها ازم پرسیدن چته و شروع کردم به تعریف کردن یجوری پاهام شل شد که نتونستم سر پا وایسم طبیعیه، حتی باید اینم طبیعی باشه که وقتی بچه‌ها بهم شکلات دادن ده‌بار، اغراق نمی‌کنم؛ ده بار تلاش کردم شکلاتو باز کنم اما از بس دستام می‌لرزید نتونستم :))) طبیعیه که هربار موقع تعریف کردنش تپش قلب می‌گیرم و نفسم بالا نمیاد، طبیعیه که وقتی می‌خوام یه چیزی بخورم هرچی دیدم میاد جلو چشمم و حتی اینم طبیعیه که با هرچیز بی‌ربطی یاد اون میوفتم :) عه امروز بارون اومد؟ خیلی قشنگه، ولی چه حیف که نیست ببینه هنوز یه روز گذشته ولی رسماً هیچی از مغزم نمونده از بس فکر کردم به اینکه چیشده بود که تصمیم گرفت خودکشی کنه، اینکه اون لحظه چطور خودشو قانع کرد بخوابه جلو چرخ، اینکه درد کشید یا نه، اینکه دو ثانیه قبل جون دادنش پشیمون شد یا نه، اینکه . . . آه خدایا؛ کاش میتونستم مغزمو در بیارم .
و خب؛ اون پسرِ جوون تموم شد . 1405.8.11