#روایت_غریب
استاد مهدی توکلی میفرمودن؛
میگن رباب آقا یه سال کربلا موند، برا امام حسین ناله میزد... میگفت برا شوهر من هیچکی گریه نکرد، عزا نگرفت، امان ندادن برا پسر فاطمه اینجا گریه کنم... میگن این بنی اسد اومدن سایهبون درست کردن، یه سایه بون کوچیک، گفتن این عروس فاطمه اس، بالاخره امانته، ازش خواهش کردن گریه میکنی برو زیر سایهبون، گفت: نه، پسرِ فاطمه، زیرِ آفتاب سه شبانه روز بود، من به خودم اجازه نمیدم. این زوجة الصالحهاس، اما امام حسن از اینا نداشت، روزه دار بود، زنش جیگرشو پاره پاره کرد...
#هزار_و_هفت_شب
#ربنالاتحرمنامنذکراباعبدالله
6.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#هزار_و_هفت_شب
آنقدر بهتر از این روسیاه ...
دور و برت جمعند که
گاهی میترسم نکند به چشمت نیایم!..
تو اما ...
آقایِ غلامسیاههای روسپیدِ عالَم!
عصرِ عاشورا ثابت کردی که
گوشهی چشمت بخواهد مبتلا کند ...
غلام سیاه و سپید نمیشناسد ..
ثابت کردی که کارِ تو
سوا کردن نیست...
قرار به خریدن باشد اگر ..
همه را ... درهم میخری!
این هفت نفسِ مانده تا مُحرّم
خواستم بگویم ..
برایِ گرمیِ بازار هم
که شده ...
ما را نگه دار...
سوا نکن !
درهم بخر ...
که سخت پریشان و درهمیم!
#به_قلم_غریب
#ربنالاتحرمنامنذکراباعبدالله
#روایت_غریب
از شیخ مرتضی انصاری(ره)پرسیدند:
چگونه میشود یک ساعت فکر کردن
برتر از هفتاد سال عبادت باشد؟!
فرمود؛ فکری مانند فکر جناب حُر در روز عاشورا!
#هزار_و_هفت_شب
#ربنالاتحرمنامنذکراباعبدالله
چشمهایی که برای تو نبارند
گوشهایی که آوای غریبییت را نشنوند
دستهایی که به سوی تو دراز نشوند
صورتی که لطمهت را نخورد
سینهای که کبود غمهایت نباشد
قدمی که به روضههایت نرسد
نفسی که آه نشود برایت
قلبی که ضربانی جز تو داشته باشد
نمیخواهم !
به مُحرّم نمانده چند قدم بیشتر
من سرمایهم
همین چشمها و اشكهاست
همین آهها و قدمها ...
همین قلبی که برایت میتپد ..
همین لطمهای که برایت میزنم ...
همین اسم عزیز تو ...
که با آن نفس میکشم ...
والله ما دلِ خوشی از این روزگار نداریم
جز مُحرّمت ...
پس حالا که داری میخری ..
آمادهم کن !
باران بنویس و آه ..
رسم عاشقی را یادم بده ...
و اجازه بده ...
با هرچه که دارم ...
به پایِ تو بیفتم !
#به_قلم_غریب
#هزار_و_هفت_شب
#ربنالاتحرمنامنذکراباعبدالله
پ.ن؛
پارسال نوشتمش ولی
امسال هم همینه با اضطرار بیشتر ...
از زمین برایت بگویم ...
همان جایی که اگر خودت را
#هم_سطح آن کُنی ...
هزار متر آن می شود ، خیلی ... !
و اما اگر از آن دل بِکَنی و #رها_شوی
و به #آسمان نزدیک تر ...
برایت #حقیر می شود ، حقیر و حقیرتر...
تا آنجایی که میلیون ها کیلومتر آن
به #چشمانت قد اَرزنی بیش نمیآید ...
از زمین به زمین نگاه نکن ...
بنگر که چگونه از آسمان به نظر می آید ...
#حقیر ...
#کاش_دل_نبندم ...
#دعا ...
«اللّٰهُمَّ إِنِّى أَسْأَلُكَ أَنْ تَمْلَأَ قَلْبِى حُبّاً لَلحُسَیْن، وَأملأ عَيني بِالدُّموع عَلى مُصيبَته، وأعط القُوة لأَعْضاء جَسَدی لِخدمتة، واجعل روحي مفتونة بزيارته»
خدایا دلم را از عشق به حسین لبریز نما، و چشمانم را از اشکبر مصیبتش پر کن و اعضا و جوارحم را در نوکریاش قوت بخش و روحم را شیفتهی دیدار کربلا قرار بده.
ذکر هر سجده، هر رکوع، هر قنوت، قوِّ عَلی خِدمَتکَ جَوارحی... حسین!
علیهالسلام.