همه افتخارمون اینه که شیعه امام ایم!
اما شیعه یعنی چی؟
خدا به نماز و روزه ما احتیاج داره یا قراره باری از دوش اماممون برداریم؟
الان مای شیعه داریم بار از دوش امام زمانمون برمیداریم یا خودمون یه باریم رو دوش امام زمانمون؟!
هدایت شده از بهارِ زهرا
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سلام خدا بر آل یاسینی که بیسر شده!
سلام خدا بر کربلا، آب، عطش، قرآن برنیزه!
سلام خدا برفرق شکافته, مرد به کعبه قسم رستگار شده!
سلام خدا بر جگرهای پارهپاره!
سلام خدا بر مردان دربند دژخیمان، اسیر و محبوس شده!
سلام خدا بر نورهای وصل بر نور خدا, کوکب دُریّ، شده!
سلام خدا بر مردی که از نظرها، غایب شده!
چشمها از لطف سیمای پیغمبرگونش محروم شده!
ای قرهعین فاطمهجانم، نمیخواهی بیایی؟
پیرها مردند و جوانها پیر شدند و کودکان کشتهشدند! کیمیآیی؟
میدانیم تو کعبهایی و باید به دورت ما بگردیم!
میشود این خطا را بر ما ببخشی و زودتر بیایی؟
دل در گرو جانشینت دادهایم، تا گم نگردیم در سیاهیهای دنیا!
منتظِر هستیم بیایی تا بدوزیم دلهامان را به تو، همچون جُون عبد مولا!
#اللهمعجللولیکالفرج
@baharezahraa
هُرم
استادیار عزیز ما، خانم رحمانی حالش خوش نیست. مادرش خیلی التماس دعا داشته. ما هم التماس دعا داریم...
إِنَّا لِلَّٰهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ
استادیار عزیز ما پر کشید و به آسمانها رفت...
هدایت شده از گاه گدار
چالشی گذاشته بودم برای پذیرش استادیار در مدرسه نویسندگی مبنا. بهترین هنرجوها تویش شرکت کرده بودند و من باید تعداد کمی را انتخاب میکردم.
چالش چهار مرحله داشت، یک مرحلهاش فرستادن یک صوت بود. باید یکی از تکنیکهای نویسندگی را درس میدادند تا ارزیابی کنم بلد هستند نکتهای را آموزش بدهند یا نه.
میثاق رحمانی پیام داد که نمیتواند صوت بفرستد. گفتم بدون صوت تدریس نمیشود توی چالش شرکت کرد. پرسیدم چرا نمیخواهد صوت بفرستد؟ گفت نمیتواند حرف بزند، گفت همیشه ماسک اکسیژن روی صورتش هست و صدایش جوهر ندارد.
فکر اینجایش را نکرده بودم. پرسید راهی ندارد؟ پرسید میشود تدریسش را تایپ کند؟
جوابم معلوم بود، نه. استادیار باید با هنرجوهایش حرف میزد و تعامل میکرد. متنها به اندازه صوتها جان نداشتند.
راستش را بخواهید ترسیدم بگویم نه، چیزی توی ذهنم میگفت اجازه نداری به خاطر بیماری فرصت شرکت در چالش را از کسی دریغ کنی.
قبول کردم اما همان وقت گفتم که متن باید به اندازه تدریس صوتی خوب باشد و هنرجو را توجیه کند، گفتم کار سختی است ولی اشکال ندارد، شما متن بفرستید.
من توی چالش استادیاری بیتعارف هستم، سختگیر میشوم و رودربایستیها را میگذارم کنار.
میثاق رحمانی توی چالش استادیاری ۸۵ امتیاز از ۱۰۰ امتیاز گرفت که امتیازی واقعا بالا بود و وارد مصاحبه شد. مصاحبه ما هم به صورت متنی پیش رفت و بالاخره در ۷ اردیبهشت ۱۴۰۱ عضو گروه استادیاری مبنا شد.
حالا در ۲۰ خرداد ۱۴۰۳، ایستادم روبهروی تابوت میثاق رحمانی و برایش نماز خواندم، رفتم پای قبرش و برایش تلقین خواندم، دست توی خاکهای قبرش فرو بردم و فاتحه خواندم.
من فکر اینجایش را نمیکردم.
در همه این روزهای همکاری که کار توقف و تعطیلی و مرخصی نداشته، میثاق رحمانی یکی از همراهترینها با مبنا بود.
میثاق رحمانی کار خودش را کرد، آجرهایی در ساختمان مبنا گذاشت و رفت. حالا من ماندهام با جمع خوبی از دوستان و همکارانم که باید راه را ادامه بدهیم. قلههای بزرگی هست که باید فتحش کنیم و آن بالا در روز افتخار جای دوستان از دست دادهمان را خالی کنیم و باز راه بسازیم تا قلههایی بلندتر.
من به خدا خوشبینم، میدانم هر چه برای ما و دوستانمان رقم میزند، خیر است. خیری که گاهی البته تلخ است و گاهی شیرین. ما خدای خوبی داریم، این را حالا عیانتر از هر وقت دیگر و هر کس دیگر، میثاق رحمانی میفهمد و حتما شهادت میدهد، ما ولی صدایش را نمیشنویم، مثل روزهایی که اینجا بود، با ما بود ولی صدایش را نداشتیم.
.
«محمدرضا جوان آراسته»
zil.ink/mrarasteh
میخواهیم دست در دست هم دهیم، بستههای ارزاق تهیه کنیم برای خانوادههای کمبضاعت تا این شبها سفرههایشان خالی نماند. هر چه نور و خِیر در این قدم است، فرشینه راهِ خواهر عزیزمان، #میثاق_رحمانی. به نیت عزیز تازه گذشتهمان خیرات میکنیم اما به گواه کلام مولایمان امیرالمؤمنین همه ما به این زاد و توشه محتاجیم. آهِ! مِن قِلَّةِ الزّادِ، و طُولِ الطَّريقِ، و بُعدِ السَّفَرِ، و عَظيمِ المَورِدِ!
تا ساعت ۲۴ روز چهارشنبه منتظر محبت شما هستیم، بعد از آن ارزاق تهیه و توزیع میشود. لطفتان، هر مقدار که هست، به روی چشم:
۵۰۴۱۷۲۱۰۴۶۰۳۴۲۹۵
(جهت کپی کردن شماره کارت، روی آن کلیک کنید)
بِنامِ سید محمدحسین غضنفری
نیازی به اعلام یا ارسال رسید نیست، کارت اختصاص به خیریهی سفرهی آسمانی [@sofreasemaniii] دارد.
هدایت شده از گاه نوشتههایم
#من #مرگ
دیروز، برای تازه درگذشتهای، اینجا بودم. از آن بودنهایی که خودم نمیدانستم چرا؟
.
.
.
پیکر دیر آمد. در تمام مدتی که گوشهای نشسته بودم، حتی زمانی که با دوستان همکلام بودم، از خودم میپرسیدم «تو الان دقیقا اینجا چه کار میکنی؟ تو که مرحومه، نه همکارت بود و نه مربیات؛ چرا اینجایی؟ تو که سر جمع گفتگوهای ایتاییات با او به پنج جمله هم نمیرسد؛ چرا اینجایی؟»
جوابی نداشتم.
جواب سئوالم را نداشتم تا وقتی آمبولانس رسید. سینه به سینه آمبولانس شدم.
نگاهم به قدخمیده پدر داغدیده که افتاد، تازه فهمیدم چرا آنجا هستم.
پیکر را که تشییع کردیم، تاریخ سنگ قبرهای زیر پایم را که دیدم، تازه فهمیدم چرا آنجا هستم.
فریاد مادر داغدارش را که شنیدم، تازه فهمیدم چرا آنجا هستم.
پیکر را که به خاک سپردند، تازه فهمیدم چرا آنجا هستم.
.
.
.
من برای خودِ خودِ خودم آنجا بودم. آنجا بودم تا بفهمم دیر و دور نیست من جای پدرِ داغدار باشم.
دیر و دور نیست خودم سردست جمعیت تشییع شوم.
من برای خودِ خودِ خودم آنجا بودم.
برای اینکه بدانم، این من هستم که از مرگ غافلام ولی #مرگ، نفس به نفس، به من نزدیک و نزدیک و نزدیکتر میشود.
برای اینکه قدر بودن کنار عزیزانم را بدانم، شاید به دقیقهای بعد، نباشم یا نباشند.
#روحت_شاد
#روحم_شاد
#روحمان_شاد
@gahnevis