وقتی توی جلسه اول خلاق استاد جوان گفت ما توی مبنا همه یک خانوادهایم، لبخندی بر لبم نشست. پیش خودم گفتم خانواده! استاد چقدر احساساتی است.
خانواده برای ما یک تعریف مشخص دارد.
تشکیل شده از پدر، مادر، خواهر و برادر!
حالا اما بعد از یک سال و نیم میبینم نه، همه آن حرفها حقیقت داشت. تا دیروز همهمان داغدار از دست دادن خواهر عزیزمان بودیم و امروز شادمان از تولد فرزند برادرمان!
علی آقای جاوید، برادر گرامی قدم #آقامرتضی مبارک، سرباز امام زمان باشد انشاالله...
ما یک خانوادهایم.
مبنا را دوست دارم، به خاطر همه غمها و شادیهایش!
دیروز با امیرمهدی حقیقت مترجم توانا و خوش ذوق کتاب «بندها» گفتگو کردیم و از چالشهای ترجمه امروز شنیدیم.
هدایت شده از مجلهٔ مدام
مجلهٔ مدام در ابتدای مسیرش قرار گرفته است.
این آغاز با همراهی شما، خوشخاطرهتر خواهد شد.
#مدام را در رسانههای اجتماعی دیگر هم دنبال کنید و به دیگران، معرفیاش کنید.
صفحهٔ مدام در اینستاگرام
کانال مدام در تلگرام
فهرست تمامی صفحات کانالهای مدام در رسانههای اجتماعی 👇
https://modaam.yek.link
مدام؛ یک ماجرای دنبالهدار | @modaam_magazine
هُرم
یا لطیف این منم زینب نظری که با وجود امام رضا ع هویت پیدا کرده این منم... زینب نظری
مسافر ما، امروز به آرزوش رسید و مهمان امام رضا ست!
مهمان آقاجان، برامون دعا کن آقا ما رو هم بطلبه!
هدایت شده از شراب و ابریشم...
امروز یکی ازم پرسید کسی رو داری که وقتی خیلی خسته و غمگینی، بهش فکر کنی و حالت خوب بشه؟
من از تو براش گفتم عزیزدلم...
.
هُرم
📚 همیشه سرمون توی کتابه! 📣 آغاز ثبتنام حلقه کتاب مبنا ما تو حلقه کتاب مبنا، فقط کتاب نمیخونیم؛ بل
روزهای آخر ثبت نام حلقه کتاب مبنا ست!
یه کدتخفیف خوب به دستم رسیده، میخوام بدم به یکی از اعضای کانال که تا حالا عضو حلقه کتاب نبوده.
اون دوست عزیز سریعا بیاد خصوصی!
هُرم
روزهای آخر ثبت نام حلقه کتاب مبنا ست! یه کدتخفیف خوب به دستم رسیده، میخوام بدم به یکی از اعضای کانا
تعداد کدتخفیف ها داره لحظه به لحظه بیشتر میشه!
بیا اینور بازار ببین چه خبره! 😊
هُرم
داستان تعمیرکار
داستان «تعمیرکار» نوشته پرسیوال اورت نویسنده ی سیاه پوست امریکایی، برنده ی جایزه ی آکادمی هنر و ادبیات امریکا، جایزه قلم اوکلند جوزفین مایلز و جایزه ی ادبیات جدید امریکاست.
در داستان «تعمیرکار» شاهد دو شخصیت داستانی به نام «داگلاس لانگلی» و «شرمن النی» هستیم. شبی سرد در ماه نوامبر که داگلاس برای اولین بار شرمن را دیده بود دو مرد به قصد کشت به جانش افتاده بودند. ظاهرا آنها شرمن را می شناختند و چیزی از او می خواستند. داگلاس با دیدنِ این تصویر به داخل مغازه اش می دود و هفت تیرش را بر می دارد تا بتواند شرمن را از دست آن دو نفر نجات دهد.
آن دو مرد با دیدنِ اسلحه داگلاس پا به فرار گذاشتند. داگلاس، شرمن را به مغازه ی ساندویچ فروشی اش دعوت می کند و از او می خواهد کنار یخچالش بنشیند تا برای شرمن یک ساندویچ و یک شیر داغ آماده کند.
شرمن در هنگام خوردنِ ساندویچ و شیر داغ، متوجه صدای وز وزِ بلند یخچال و لرزش آن در زیر پایش می شود. شرمن از داگلاس می خواهد یک آدامس به او بدهد. داگلاس از ته جیبش آخرین دانه ی یک بسته آدامس میوه ای را پیدا می کند و به شرمن می دهد. شرمن کاغذ آدمس را باز می کند، آن را توی دهانش می اندازد و همان طور که می جود، روی زمین دراز می کشد. بعد آدامس را از دهانش در می آورد و زیر موتور یخچال می چسباند. وز وز یخچال قطع می شد و بی صدا شروع به کار می کند.
این عامل باعث ادامه ی دوستی داگلاس و شرمن می شود. داگلاس در این داستان با شرمن صحبت می کند و متوجه می شود که شرمن یک تعمیرکار است و می تواند خیلی از دستگاه ها را تعمیر کند. داگلاس از شرمن می خواهد که برای کار کردن در مغازه اش بماند؛ در عوض حقوق کم می تواند در طبقه ی بالای مغازه زندگی کند.
داگلاس، شرمن را نمی شناخت و هیچ چیز از او نمی دانست. اما چیزی ته دلش می گفت که شرمن آدم درستی است؛ آدم درستی که می تواند چیزهای زیادی را هم درست کند (متن داستان).
وقتی داگلاس شب به خانه اش بر می گردد داستان را برای همسرش «شیلا» تعریف می کند. شیلا وقتی متوجه می شود که شرمن توی مغازه تنهاست خشمگین می شود و به همراه داگلاس به مغازه می روند. داگلاس به همراه همسرش سوار بیوک قدیمی شان می شوند و به طرف مغازه گاز می دهند.
وقتی که به مغازه می رسند؛ داگلاس از شرمن می خواهد که به خاطر همسرش مغازه را ترک کند. همسر داگلاس متوجه می شود که ماساژورش که مدتی خراب بوده در این فاصله ی کوتاه توسط شرمن تعمیر می شود. این امر باعث می شود که شیلا موافقت کند تا شرمن در مغازه بخوابد و از فردای آن روز کارش را شروع کند.
مسیر داستان همینطور ادامه پیدا می کند و مغازه ی داگلاس بخاطر حضور شرمن شلوغ می شود؛ زیرا مردم شهر متوجه می شوند شرمن می تواند خیلی از دستگاه های برقی و اسباب بازی های بچه را تعمیر کند و همچنین گرفتاری ها و مشکلات در روابط خانوادگی را برطرف کند!
داگلاس پرسید: «تو چطور یاد گرفتی همه چیز را درست کنی؟» شرمن پاسخ داد: «کاری ندارد. فقط باید بدانی هر چیز چطور کار می کند.» (از متن داستان).
شرمن با وجود اینکه می تواند همه چیز را تعمیر کند؛ اما انگار هیچ وقت نمی خندد. از گذشته اش چیزی نمی گوید. از مغازه داگلاس هم پا بیرون نمی گذارد.
داستان به اینجا ختم نشد. یک شب، دو پرستار مرد، جنازه ی زنی را که با ماشین تصادف کرده و در راه بیمارستان داخل آمبولانس مُرده بود، با برانکارد داخل مغازه ساندویج فروشی آوردند. آن شب، شرمن آن زن را از مرگ نجات داد.
داگلاس پرسید: «تو آدم زنده کردی…» شرمن پاسخ داد: «من بلدم چیزها را درست کنم.»
«اما آن زن چیز نبود. آدم بود.» (از متن داستان)
خبر نجات آن زن در تمام شهر منتشر شد. خبرنگاران جلوی در ساندویچ فروشی مستقر شدند. شرمن که غمگین بود؛ تصمیم می گیرد فرار کند. زیرا حالا همه می دانند او کجا هست!
شرمن غمگین بود. او می دانست بالاخره این اتفاق تلخ رخ خواهد داد. با وجود اینکه می دانست این اتفاق رخ می دهد، اما همه چیز را درست کرد. چون از او بر می آمد. چون از او می خواستند. «چون ازم بر می آمد. چون ازم می خواستند.» (از متن داستان).
شرمن گفت: «آدم باید مراقب چیزهایی که درست می کند، باشد. اگر سوپاپ یک موتور را درست کنی، اما یاتاقان بسته باشد، موتور همچنان کار می کند اما فشار بیشتر می شود.» شرمن به صورت متعجب داگلاس نگاهی انداخت. «اگر یک کویر را پُرِ آب کنی، احتمالا یک دریا را خالی کرده ای. درست کردن، کار پیچیده ای است.» (از متن داستان).
در پایان داستان شاهد هستیم که همه ی مردم شهر به دنبال شرمن می دوند؛ تا شرمن، آنها را درست کند!
امروز خوانندگان از داستان بیشتر «اطلاعات می خواهند تا «سرگرمی». گرچه عده ای هستند که هنوز هم به عنوان سرگرمی و مشغولیت به داستان روی می آورند، اما داستانی بیشتر آنها را جلب می کند که در ذهن آنها تاثیرگذار باشد و این تاثیر در ذهن آنها بماند.
داستان «تعمیرکار» از آن دسته داستان هایی است که خواننده با خوانش آن به تفکر روی می آورد. نویسنده در این داستان «اطلاعاتی» به خواننده می دهد و از او می خواهد در پایان داستان، فکر کند. به شخصیت «داگلاس» ، «شرمن» و «مردم شهر» که همه می خواهند تا شرمن درستشان کند!
«شروع» و «پایان» داستان با حادثه آغاز می شود. حادثه ای گیرا که خواننده را وادار می کند تا داستان را به اتمام برساند. پایان داستان تلویحا در شروع داستان، نهفته است. نویسنده به خوبی می داند که دقیقا داستان را از کجا شروع کند. «آغاز داستان» یکی از شگردهای داستان نویسی است که نویسنده دقیقا بداند داستان را باید از کجا شروع کند. جمال میرصادقی در کتاب «چگونه می توان داستان نویس شد؟» می نویسد: «بهترین شروع داستان، شروعی است که پیش از آن پیرنگ گسترش باید، به صحنه اجازه داده شود که وضعیت و موقعیت داستان را تشریح کند.» داستان «تعمیرکار» یکی از بهترین شروع ها را دارد. داستان در مقابل مغازه ی ساندویچ فروشی داگلاس شروع می شود، برخورد آن دور مرد ناشناس با شرمن، برخورد داگلاس با شرمن، وضعیت و موقعیت داستان را پیش از آنکه پیرنگ گسترش یابد نشان می دهد.
سوال برای خواننده ایجاد می شود:
آن دو مرد چه کسی بودند!؟
چرا شرمن را به قصد کشت می زدند؟
چرا داگلاس به راحتی به شرمن اطمینان کرد!؟
و سوال های بسیاری که در مسیر داستان در ذهن خواننده ایجاد می شود. این از شگردهای داستان نویسی «پرسیوال اورت» در خلق این داستان است. نویسنده به خوبی می تواند که در آغاز داستان هر چه را در ذهن خود گرد آورده است، تنظیم کند و تمام مهره های شطرنج را در صفحه ی داستانش به درستی بچیند. و وقتی تکه ای از آن را برداریم و یا چیزی به آن اضافه کنیم، یکپارچگی آن را به هم زده ایم. به همین دلیل است که «جمال میرصادقی» در کتابش می گوید: «داستان شبیه حقیقت است، نه خود حقیقت.»
*مجله ادبیات داستانی چوک
هُرم
داستان تعمیرکار
این داستان، یک داستان از ۹ داستان کوتاه کتاب «خوبی خدا» ترجمه امیرمهدی حقیقت است که توسط انتشارات ماهی به چاپ رسیده.